ویرگول
ورودثبت نام
سرباز وطن
سرباز وطناز کد زدن تا تحلیلگر سیستم و کسب‌وکار؛ پنج ساله پل بین تیم فنی و بیزینس هستم. و اینجا از تجربه‌هایم در مدیریت محصول می‌نویسم.
سرباز وطن
سرباز وطن
خواندن ۵ دقیقه·۱۴ روز پیش

مرثیه‌ای برای آزادی، بشارتی برای فردا؛ چرا ایرانِ آینده تنها به «ملی‌گرایان» بدهکار است؟

تحلیلی بر سرنوشت تراژیک خط سوم در تاریخ معاصر ایران

تاریخ ایران، روایت غم‌انگیزِ «فرصت‌های سوخته» است. گویی ما در یک پاندولِ شوم گرفتار شده‌ایم؛ پاندولی که با شدت تمام میان «استبداد فردی» و «هرج‌وجرج انقلابی» در نوسان است. اما در میان این هیاهوهای تاریخی، همواره صدایی سوم وجود داشته است. صدایی که نه فریادِ “جاوید شاه” سر می‌داد و نه نعره‌ی "الله اکبر"ِ انحصارطلبانه؛ صدایی که نه دل در گروِ “کرملین” داشت و نه سرسپرده‌ی “لندن” و “واشنگتن” بود. این، صدای ملی‌گرایان آزادی‌خواه بود.

امروز، در حالی که غبارِ دهه‌ها استبداد (چه با تاج و چه با عمامه) بر چهره‌ی ایران نشسته، بازخوانی پرونده‌ی چهار مرد بزرگ—سردار اسعد بختیاری، دکتر محمد مصدق، دکتر شاپور بختیار و آیت‌الله طالقانی—تنها یک مرور تاریخی نیست؛ بلکه نقشه‌ی راهی است برای فردایِ پس از ویرانی.

پرده اول: تفنگِ قانون (سردار اسعد بختیاری)

داستان از کوه‌های زاگرس آغاز می‌شود. جایی که علی‌قلی خان سردار اسعد، خانِ روشنفکرِ بختیاری، دریافت که نجات ایران نه در ایل‌راه‌ها، بلکه در «مجلس» است. او تفنگ به دست گرفت، اما نه برای غارت و نه برای پادشاهی؛ بلکه برای نشاندنِ «قانون» بر تختِ سلطنت.

خدمت بزرگ سردار اسعد و یارانش، پایین کشیدن استبداد صغیر محمدعلی‌شاهی بود. آن‌ها تهران را فتح کردند تا «مشروطه» زنده بماند. اما تراژدی از همین‌جا آغاز شد. جامعه‌ی ایران که هنوز طعم آزادی را نچشیده بود، گرفتار هرج‌وجرج شد و زمینه‌ساز ظهور دیکتاتوری چکمه‌پوشِ رضاشاهی گردید. ملی‌گرایانِ مشروطه‌خواه شکست خوردند چون جامعه، امنیتِ قبرستانیِ دیکتاتور را بر آزادیِ پرهزینه‌ی دموکراسی ترجیح داد.

پرده دوم: تنهاییِ یک وطن‌پرست (دکتر محمد مصدق)

نیم‌قرن بعد، پیرمردی از احمدآباد برخاست که نامش مترادف با «ایران» شد. دکتر محمد مصدق، نمادِ تبلورِ غرور ملی بود. او تنها کسی بود که فهمید استقلال سیاسی بدون استقلال اقتصادی (نفت) فریبی بیش نیست.

خدمت مصدق، بازگرداندنِ «کرامت» به ایرانیان بود. او در دادگاه لاهه و شورای امنیت، نه با توپ و تانک، بلکه با منطق و حقوق، امپراتوری بریتانیا را به زانو درآورد. اما چرا شکست خورد؟

او قربانیِ ائتلاف شومِ «دربار» و «ارتجاع مذهبی» و «خیانت حزب توده» شد. مصدق می‌خواست شاه سلطنت کند نه حکومت، اما استبدادِ پهلوی تاب نیاورد. کودتای ۲۸ مرداد، تنها سقوط یک دولت نبود؛ سقوط اخلاقِ سیاسی و آغازِ رادیکالیسم بود. اگر مصدق می‌ماند، ایران نیازی به انقلاب ۵۷ نداشت.

پرده سوم: مرغ طوفان (دکتر شاپور بختیار)

و اما تراژیک‌ترین چهره‌ی این قاب؛ دکتر شاپور بختیار. مردی که در زمستان ۵۷، زمانی که همه مستِ باده‌ی انقلاب بودند، تنها کسی بود که هشیار ماند. او فریاد زد: «من مرغ طوفانم، از موج نمی‌ترسم».

خدمتِ بزرگ بختیار، «هشدار» بود. او پیش‌بینی کرد که دیکتاتوریِ نعلین (روحانیت) خطرناک‌تر از دیکتاتوری چکمه (ارتش) خواهد بود. او تنها ملی‌گرایی بود که جرأت کرد بگوید: «روحانیت باید به مسجد برود و شاه به سلطنتِ بدونِ حکومت قناعت کند.»

بختیار شکست خورد چون صدای عقلانیتِ او در غریوِ احساساتِ توده‌ها و شعارهای چپ و مذهبی گم شد. او قربانیِ هیجانِ ملتی شد که نمی‌دانست چه می‌خواهد، اما می‌دانست چه نمی‌خواهد.

پرده چهارم: پلی که شکست (آیت‌الله طالقانی)

پس از وقوع انقلاب، تنها یک روزنه امید باقی مانده بود: آیت‌الله سید محمود طالقانی. او روحانی‌ای بود از جنسِ مصدق. طالقانی می‌خواست پلی باشد میانِ دین‌داران و آزادی‌خواهان.

خدمتِ بزرگ او پس از انقلاب، تلاش برای جلوگیری از انحصارطلبیِ حزب جمهوری اسلامی بود. او فریاد زد که «شوراها» باید کشور را اداره کنند نه یک گروه خاص. او با حجاب اجباری مخالفت کرد و به چپ و راست هشدار داد که استبدادِ دینی بدترین نوع استبداد است.

اما او نیز شکست خورد. مرگ مشکوک یا زود هنگام او، و ساده‌انگاری‌اش نسبت به قدرت‌طلبیِ یارانِ انقلاب، باعث شد که آخرین سنگرِ «ملی‌گراییِ مذهبی» فرو بریزد و راه برای دیکتاتوری مطلقه‌ی فقیه هموار شود.


تحلیلِ شکست: چرا همیشه باختیم؟

چرا این سلسله‌ی طلایی (سردار اسعد، مصدق، بختیار، طالقانی) همواره در برابر استبداد زانو زدند؟

  1. فقدان تشکیلات: ملی‌گرایان اغلب «شخصیت‌محور» بودند تا «حزب‌محور». در مقابل، حزب توده (با حمایت شوروی) و روحانیت (با شبکه مساجد) و دربار (با ارتش) سازمان‌یافته بودند.

  2. رادیکالیسمِ جامعه: جامعه‌ی ایران همواره به دنبال قهرمان‌بازی و راهکارهای سریع و خشن (انقلابی) بوده است. ملی‌گرایان اما اهلِ «قانون»، «اصلاح تدریجی» و «مدارا» بودند؛ کالاهایی که در بازارِ سیاستِ ایران خریدار نداشت.

  3. دشمنیِ دو لبه‌ی قیچی: ملی‌گرایان همواره میان دو لبه‌ی قیچی گیر کردند؛ از یک سو استبدادِ شاهنشاهی که آزادی را برنمی‌تافت و از سوی دیگر ارتجاعِ سرخ و سیاه (توده‌ای‌ها و اسلام‌گرایان) که دموکراسی را کالایِ بورژوازی می‌دانستند.


بشارت برای فردا: نه شیخ، نه شاه، نه مجاهد، نه توده

امروز، پس از تجربه‌ی تلخِ ۵۷ و چهار دهه حکومتِ دینی، و پس از دیدنِ ناکارآمدیِ ایدئولوژی‌های وارداتی (چپ) و سنتی (راست)، ایران در آستانه‌ی یک بلوغِ تاریخی ایستاده است.

تاریخ ثابت کرده است که:

  • شاه (سلطنت‌طلبی مطلق): بازگشت به عقب و تکرار چرخه‌ی استبداد فردی است.

  • شیخ (حکومت دینی): امتحان خود را پس داده و جز ویرانی و تضاد با دنیای مدرن ثمری نداشته است.

  • مجاهد و توده (چپِ رادیکال و التقاطی): با سابقه‌ی خشونت و وابستگی به ایدئولوژی‌های شکست‌خورده، نسبتی با آزادیِ فردی و منافعِ ملی ندارند.

ایرانِ فردا نیازمندِ بازگشت به خطِ اصیلِ «مصدق-بختیار» است.

ما نیازمندِ تفکری هستیم که:

  1. ایرانی باشد: منافع ملی را بر امت اسلامی یا انترناسیونالیسم کارگری مقدم بداند.

  2. سکولار باشد: دین را از سیاست جدا کند (همان‌طور که بختیار می‌خواست و طالقانی در باطن به آن مایل بود) تا تقدس دین و کارآمدی دولت هر دو حفظ شوند.

  3. قانون‌مدار باشد: نه به دنبالِ “رهبرِ مادام‌العمر” باشد و نه “شاهِ سایه‌خدا”. بلکه به دنبالِ مجلسی قدرتمند و دولتی پاسخگو باشد (همان رویای سردار اسعد).

آینده‌ی ایران از آنِ کسانی است که از خاکسترِ این شکست‌ها درس گرفته‌اند. کسانی که می‌دانند آزادی نه در لوله‌ی تفنگ چریک است و نه در خطبه‌های نماز جمعه؛ بلکه در صندوقِ رأیِ آزاد و حاکمیتِ قانونِ ملی است. انقلابِ بعدی ایران، نباید انقلابِ خشم باشد، بلکه باید «انقلابِ خردِ ملی» باشد. بازگشت به خانه‌ی پدری، جایی که در آن همه شهروندیم؛ نه رعیتِ شاه و نه مقلدِ شیخ.

دکتر محمد مصدقایرانمنافع ملیپهلویجمهوری اسلامی
۲
۱
سرباز وطن
سرباز وطن
از کد زدن تا تحلیلگر سیستم و کسب‌وکار؛ پنج ساله پل بین تیم فنی و بیزینس هستم. و اینجا از تجربه‌هایم در مدیریت محصول می‌نویسم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید