پَر های وجودش را چیده اند و افسار نشاطش را در دست دارند.
و اینگونه است که رمق پرواز ندارد و در قفسی،
رو به دیوار نشسته است.
آنگاه که باید پا بجنباند و برفراز دشت ها بتازد،
پاهایش بر زمین ضرب میگیرند و آوای اضطراب مینوازند .
آری ؛چنین شد که چیزی از فرقِ سرش به سرعت پایین آمد.
از چشمهایش بیرون زد.
گلویش را خراشید و در دلش فرو ریخت و انباشت .
این تصویر چیزی بود، که بعدها فهمید رنج است.
بهرحال
آرزو ها متولد میشوند،بعضی هایشان رشد میکنند و میوه میدهند و
بعضی هایشان دود میشوند و بر باد میروند.
و این رنج است که افسوس میسازد.