
در باز بود و حواسها پرت. کسی هم تعارف نزده بود.
او حالا اینجا بود و سنگینی نگاهها را روی خودش حس میکرد.
میخواست بپرسد که چرا. اما باز دنبال فرصت بهتری میگشت.
هر چه زمان بیشتر میگذشت، بیشتر متوجه میشد که نمیتواند مسالمتآمیز پیش برود.
کسی برای داخل آمدن به او تعارف نزده بود. چون قرار بر بودن نبود.
و همین شد پذیرفت، که بودن همیشه خوب نیست. چرا که در جای درست بودن است، اهمیت دارد.
با این حال، کم کم داشت از تنهایی در میآمد. هر گاه در باز میماند یکی قویتر و بلندبالاتر از خودش میآمد داخل و با قلدری جاخوش میکرد. رفته رفته تعدادشان همینطور بیشتر میشد.
جمع آنها شاهد حضور همنوعانی بود که همانجا متولد شده بودند؛ نازپرورده و سوگلی صاحبانشان.
چون بودن آنها بهجا بود و میتوانستند صاحبانشان را به مرتبه بالاتری ببرند.
اما آنها چه؟ هیچ حال خوشی نداشتند. نداشتند چرا که جای اشتباهی آمده بودند و روز نبود که به آنها وعده رفتن داده نشود.
خودشان هم بویی از غیرعادی بودن شرایط برده بودند.
تلاشهایشان هیچ نتیجهای نمیداد و همین بیقرارترشان میکرد.
دردهای تحمیل شده را میگویم. باور کنید اگر ما شاکی میشویم، آنها صدها برابر بیشتر از ما از بد روزگار به تنگ میآیند.
درد و رنج اگر بهجا باشد، به مرور معنا پیدا میکند. جان میگیرد و سپس میشود شیرینی پس از تلخیهای بسیار. بله همینطور است و ما باید با دردهایمان همراه شویم تا بدانیم که کدام بهجا و کدام نابهجا هستند.
آنها از یکی شروع میشوند و تا هزار امتداد پیدا میکنند. همان یکی اگر نیاید یا درک شود، دوم و سوم و هزاری هم در کار نخواهد بود. پس آیا بهتر نیست حواسمان جمع زندگی باشد و خودمان بهجا باشیم تا دردها هم بهجا باشند!
آغوش باز برای دردهای نابهجا مصیبت به بار میآورد؛ آنجا که گمان میکنیم شاکی بودنشان برایمان خوب است. غافل از اینکه آنها، خود از بیهویتیشان شاکیاند. چرا که نه میتوانند حامل معنایی باشند و نه هیچگاه به بار بنشینند.