بعضی پروژهها از همان اولین تماس، یک پیام واضح دارند:
مسئله فقط خود پروژه نیست، مسئله مدل همکاری است.
در این مدل همکاری، نه زمان ارزش دارد، نه تصمیمگیری شفاف است، نه توقعات واقعیاند.
ظاهر ماجرا یک «پروژه طراحی سایت» است، اما چند بار ارتباط می گیری و جلو میروی میفهمی قرار است وارد یک فرسایش تدریجی شوی.
این دقیقاً همان تجربهای بود که من اخیراً با یکی از مجموعهها داشتم.
تجربهای که دوباره یادآوری کرد چرا بعضی پروژهها را باید زودتر رد کرد.
همهچیز با یک تماس شروع شد.
گفتند برای سایتشان میخواهند اقدام کنند و باید جلسه بگذاریم.
طبیعتاً زمان گذاشتیم، برنامهریزی کردیم و منتظر جلسه شدیم.
اما جلسهای که قرار بود شروع یک همکاری باشد، تبدیل شد به یک الگوی آشنا از عقب انداختن، معطل کردن و بیتصمیمی.
روندی که طی شد، خلاصهاش این بود:
بعد از هماهنگی اولیه، ناگهان گفتند فعلاً امکان جلسه ندارند و اول باید رزومه ارسال شود.
رزومه ارسال شد.
یک هفته بعد دوباره پیگیری شد، اما این بار گفتند امکان جلسه نیست چون قرار است به سفر خارجی بروند.
باز هم زمان گذشت و جلسه جلو نیفتاد. در نهایت بعد از چند دور رفتوبرگشت تلفنی، گفتند دوشنبه برای جلسه مراجعه کنیم.
(من دوشنبه ها جلسه های مهم رو بوک می کنم و بخاطر کار این فرد و به درخواست همکارم جلسه خودم رو کنسل کردم)
جلسهای که باید خیلی زودتر و با احترام متقابل برگزار میشد، بعد از چهار هفته فرسایش شکل گرفت.
همینجا اولین نشانه روشن بود:
وقتی یک همکاری قبل از شروع رسمی اینقدر بینظم است، معمولاً ادامهاش هم بهتر نخواهد بود.
من برای آن جلسه آماده رفته بودم.
پروپوزال آماده شده بود، مسیر کار مشخص بود، مشکلات سایت بررسی شده بود و راهحلها هم روی میز بود.
پروپوزالی که آماده کرده بودم عمداً بیش از حد جزئی نبود.
نه از سر بیحوصلگی؛ از سر تجربه.
وقتی طرف مقابل هنوز تصمیمگیر نیست، هنوز چارچوب همکاری روشن نیست و هنوز معلوم نیست پروژه اصلاً جدی هست یا نه، منطقی نیست تمام جزئیات استراتژیک را کامل و رایگان روی میز بگذاری.
این یک اصل ساده در همکاری حرفهای است:
تا وقتی قرارداد، بودجه و تصمیمگیری شفاف نشده، نباید همهچیز را بیمحابا افشا کرد.
جلسه حدود سه ساعت طول کشید، اما مشکل اینجا بود که این سه ساعت، زمان مفید و حرفهای نبود.
در طول جلسه، تمرکز وجود نداشت.
وقفههای طولانی ایجاد شد.
گوشی مدام زنگ میخورد.
گفته شد فقط ۲۰ دقیقه زمان لازم است تا به کار دیگری برسند (یک مشتری داشتند و باید به اون می پرداخت و می توانستند مسئول فروش رو بفرستند.)، اما این ۲۰ دقیقه تبدیل شد به ۴۰ دقیقه (تماس گرفتیم گفتیم ما می خواهیم برویم - البته من دوست داشتم بدون تماس بذار و برم) و بعد نزدیک ۵۰ دقیقه.
بدتر از تأخیر، نوع برخورد بعد از برگشتن بود.
آنقدر راحت و بیاهمیت که انگار اتلاف زمان طرف مقابل اصلاً مسئلهای نیست.
و این دقیقاً همان نقطهای است که باید برای خودت روشن کنی:
اگر کسی در جلسه فروش به زمان تو احترام نمیگذارد، در زمان اجرای پروژه هم نخواهد گذاشت.
وقتی ابراز کردیم که واقعا از این وقفه راضی نیستیم گفتند می خواهید ناهار سفارش بدهیم.
اما بخش اصلی ماجرا اینجا بود. خواسته واقعی آنها فقط «طراحی سایت» نبود.
آنها عملاً یک سایت فروشگاهی چند زبانه میخواستند، اما همزمان انتظار داشتند طرف مقابل برای فروش هم تضمین بدهد.
اینجا باید خیلی شفاف بود:
سایت، ابزار فروش است؛ نه معجزه فروش.
طراحی سایت میتواند زیرساخت فروش را درست کند. میتواند اعتماد بسازد. میتواند تجربه کاربری را بهتر کند. میتواند مسیر تبدیل را بهینه کند.
اما هیچ آدم حرفهای و صادقی صرفاً با دیدن یک پروژه نمیگوید:
«من برای فروش شما تضمین میدهم.»
وقتی هنوز استراتژی بازاریابی، تیم فروش، مزیت رقابتی، قیمتگذاری، محتوای محصول، تبلیغات و فرایند پیگیری لید مشخص نیست، چنین قولی فقط یک نمایش غیرحرفهای است.
بررسی اولیه سایت فعلیشان نشان میداد مسئله کم نیست. مشکلات، هم فنی بودند و هم محتوایی و هم از جنس تجربه کاربری.
سایت حدود ۲ ثانیه زمان میبرد تا بالا بیاید.
SSL نداشت.
زیرساخت فعلی برای یک تجربه مطمئن و حرفهای قابل اتکا نبود.
سایت بیشتر از آنکه روی محصولات متمرکز باشد، صرفاً حالت معرفی شرکت داشت.
CTAها عملاً یا ضعیف بودند یا وجود نداشتند.
تجربه کاربری شفاف و هدایتکنندهای دیده نمیشد.
مقالهها کیفیت لازم را نداشتند.
شبکههای اجتماعی داخل سایت لیست شده بودند، اما لینک نداشتند.
اینها فقط چند مورد اولیه بود. یعنی هنوز وارد فاز تحلیل عمیقتر هم نشده بودیم.
برای این پروژه، قیمت اولیهای که در ذهن من وجود داشت n*3 میلیون تومان بود، اما در نهایت با این تحلیل که احتمالاً این مجموعه آن عدد را نمیپذیرد و به سفارش و خواسته همکارم، قیمت روی n میلیون تومان بسته شد.
با این حال، باز هم همان جمله همیشگی مطرح شد: «قیمتتان زیاد است.»
واقعیت این است که در خیلی از پروژهها، مسئله «زیاد بودن قیمت» نیست.
مسئله این است که طرف مقابل، سطح توقعاتش با بودجهاش تناسب ندارد.
وقتی کسی سایت بهتر میخواهد، ساختار فروش میخواهد، ظاهر حرفهای میخواهد، امکانات بیشتر میخواهد، حتی وسط جلسه از هوش مصنوعی هم حرف میزند، اما هنوز درک روشنی از هزینه این خواستهها ندارد، مشکل از عدد نیست؛ مشکل از درک نادرست از پروژه است.
من در نهایت تصمیم گرفتم این پروژه را ادامه ندهم.
نه به خاطر اینکه پروژه کوچک بود.
نه به خاطر اینکه مذاکره سخت بود.
بلکه به این دلیل که نشانهها بیش از حد واضح بودند.
چهار هفته معطلی قبل از یک جلسه واقعی
بیاحترامی به زمان
جلسه بدون تمرکز و بدون آمادگی
توقعات مبهم و غیرواقعی
نخواندن پروپوزال
درخواستهای متعدد بدون چارچوب مشخص
عدم تناسب بودجه با سطح انتظار
چنین پروژههایی معمولاً در اجرا بهتر نمیشوند. برعکس، اغلب بعد از شروع تازه مسئلهدارتر میشوند.
این تجربه برای من یک جمعبندی خیلی روشن داشت:
هر پروژهای که قابل گرفتن است، الزاماً ارزش گرفتن ندارد.
بعضی همکاریها از همان ابتدا انرژیبر، فرسایشی و پرهزینهاند.
نه فقط از نظر مالی، بلکه از نظر تمرکز، زمان و سلامت روان.
اگر قرار باشد قبل از شروع کار، اینهمه بینظمی، ابهام و توقع اشتباه وجود داشته باشد، ادامه دادن بیشتر شبیه ورود آگاهانه به دردسر است تا توسعه کسبوکار.
من ترجیح میدهم یک پروژه را رد کنم، اما وارد همکاریای نشوم که از همان جلسه اول بوی بینظمی، فرسایش و توقعات غیرحرفهای میدهد.
طراحی سایت، همکاری حرفهای میخواهد.
شفافیت میخواهد.
احترام دوطرفه میخواهد.
و مهمتر از همه، فهم درست از این واقعیت که هیچ سایتی بهتنهایی ضامن فروش نیست.
اگر پروژهای از همان ابتدا پر از علامت هشدار است، شاید بهترین تصمیم این نباشد که هرطور شده بگیریش؛ شاید بهترین تصمیم این باشد که اصلاً واردش نشوی.
با احترام به همه این مطلب نوشته شده است.