ویرگول
ورودثبت نام
سعیده عزیزی
سعیده عزیزی
سعیده عزیزی
سعیده عزیزی
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

ناک؛ ناک: هی اونور دیوار داری صدامو؟

نگارش: 31 فروردین 1405

هی… تویی که داری اینو می‌خونی…

تا حالا شده وسط یه سکوت غلیظ، یهو حس کنی یه نفر باید صداتو بشنوه؟

ناک ناک بزنی به دیوار دنیا و ببینی کسی هست اون‌ور، یا فقط پژواک خودته که برمی‌گرده؟

این همون لحظه‌س…

از ۹ اسفند، وقتی اینترنت گفت: «من رفتم»، ما یهویی پرت شدیم تو تهِ تاریکی.

یه تاریکی که فقط خاموشی نبود… ترکیبی از

سایهٔ جنگ،

شبایی که شیشه‌ها از غرّش جنگنده می‌لرزیدن،

و یه پیامک خشک و بی‌رحم توی بله که نوشت:

«به دلیل شرایط حاکم از فراخوانی شما به کار معذوریم.»

آره… همینقد بی‌احساس.

همینقد سوت‌و‌کور.

همینقد، سوییچ خاموش شدنِ یه مسیر.

حالا قبل اینکه ادامه بدم یه چیزی رو لو بدم:

اگه می‌خوای این متن بره تو خونِت، مثل من یه بار رز رو پلی کن، یه بار دژاو. میشناسی که آهنگای سینا.

من دو هفته قفلی زده بودم؛ انقدر که تو فینال کارناوال زیر لب می‌گفتم:

«اَه که هی… هر دو می‌بُردن کاش…!»

ولی خب، اینا رو ولش… برگردیم به فیلم زندگی؛ همون فیلمی که این چند وقت تندتند جلو چشما ورق می خوره.

صحنه‌ اول:

تابستون پارسال.

قطعی برق.

دو ساعت صدای زوزه موتور برق دم پنجره.

کار زیر گرما، زیر صدا، زیر فشار.

طرح اقساطی بوتان.

هجوم مشتری.

سوال، چک، قرارداد، کمبود کالا.

و یه من، یه تنه وسط همه‌شون.

صحنه دوم:

دو تا سایت و جمعه سیاه.

پنج ساعت زمان. چهارصدتا محصول.

آپلود پشت آپلود.

و دستی که از آرنج تا نوک انگشتا خواب می‌ره… گزگز می‌کنه…

نه از بی‌حسی، از جنگی که داشت سر میز کار درمی‌گرفت.

صحنه سوم:

پایان سال.

پایان قرارداد.

و یه «خدانگهدار».

چرا؟ چون وقتی یه شرکت فروش سنتی موفق داره،

تیم اینترنت و سایت می‌مونه تو حاشیه.

همیشه سایه‌س، نه نور صحنه.

و حالا…

ناک؛ ناک…

اومدم همینو بگم:

نه، این خدافظی انتخاب من نبود.

یه بُرِش اجباری بود وسط تاریکی. وسط طوفان.

من فقط هنوز دارم می‌کوبم به دیوار… ناک، ناک… کسی اون‌ور هست؟

۱۶
۰
سعیده عزیزی
سعیده عزیزی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید