یک فریم از فیلم چه تفاوتی با یک نقاشی دارد؟ فارغ از تمام جوابهای فلسفی و تاریخی که یک دانشجوی هنر به شما خواهد داد، به نظر اینجانب تفاوت اصلی در تعداد هنرمندان دخیل در خلق آن است.
اما این فلسفهپردازی چه ربطی به جیم کری دارد؟ ربطش آنجاست که وقتی فیلم سونیک جدید را تماشا میکنید، هر فریمی که جیم کری را دارد لذتبخش است و هر فریمی که خالی از اوست در انتظار بازگشت جیم کری سپری میشود. پس شاید استدلال بالا چندان هم درست نباشد. شاید بعضی فیلمها را تنها حضور یک هنرمند به اثر هنری تبدیل میکند.
اگر از خود جیم کری بپرسید، به شما خواهد گفت که فیلم سونیک 3 را فقط به خاطر پول بازی کرده است. اما به نظرم دروغ میگوید. یا حداقل نمیخواهد همه حقیقت را بگوید.
برای منِ تماشاگر که به صورت اتفاقی، بدون تماشای قسمتهای قبلی این سری و هنگام لَم دادن جلوی تلویزیون مشغول تماشای سونیک 3 شدم، تماشای جیم کری مساوی با لذت خالص بود. راستش را بخواهید خیلی یادم نیست قبل از آمدن جیم کری روی صحنه چه اتفاقاتی افتاده بود. و البته بیشتر که فکر میکنم جزییات چندانی از لحظات بعد از آن (وقتی جیم کری در پرده نیست) هم یادم نمیآید. در واقع این فیلم برای من شبیه بازیهای خستهکننده بارسای چند سال پیش بود که فقط به امید لحظات اندک پابهتوپ شدن مسی تماشا میکردم، اما در آخر ارزشش را داشت.
شناخت من از جیم کری برمیگردد به دورانی که تنها منبع موجود برای دیدن فیلم، تلویزیونِ وسط پذیرایی بود. تماشای لحظات سانسورشدهای از ماسک کافی بود تا سوالی در ذهن کودکانهام ایجاد شود: این مرد سبز رنگ واقعا خندهدار است!
اما نکته جذاب برای من در مورد جیم کری، تفاوت پرسونای پرانرژی و سبکسر او در اکثر نقشها و شخصیت خودش در زندگی واقعی است. جیم کریِ واقعی، عاشق نقاشیهای ابسترکت و مفهومی، کاریکاتورهای سیاسی و صحبت درباره انعکاس روح در هنر است.
حتی اگر جیم کری چنین شخصیت جذابی نداشت، تماشای هنرآفرینی او روی پرده نقرهای لذتبخش بود. واقعا به غیر از جیم کری چه کسی میتواند نه فقط یک ورژن بلکه دو ورژن متفاوت از دکتر روبوتنیک را بازی کند و کاری کند که عاشق اجرایش بشوی؟
کمدی فیزیکی یکی از سختترین و زیباترین فرمها برای اجرای کمدی است و در دوران صامت تنها ابزار نوابغی چون چاپلین و کیتون برای خنداندن تماشاگران بود. شواهد نشان میدهند که بازیگران ماهر در کمدی به راحتی میتوانند درام هم بازی کنند، ولی برعکس آن لزوما برقرار نیست (به عنوان شاهد هم میتوانید به بازی برایان کرانستون در بریکینگ بد و Malcolm in the Middle مراجعه کنید). شاید دلیل این اتفاق به تفاوت فلسفی میان کمدی و درام بازگردد. کمدی نمایشی از بیهودگی ابدی تقلای انسان برای سردرآوردن از پیچیدگیهای زندگی است اما درام نگاهی از سر ترحم دارد به وضعیت انسانی. پس در نگاه اول خلق کمدی نیازمند درک پیچیدهتری از انسان و وضعیت اوست. در خلق کمدی باید بتوانی نگاهی هم به پسِ پرده بکنی تا خندهای واقعیتر بسازی. درک همین پیچیدگی است که باعث میشود کمدین همه چیز را چندان جدی نگیرد، زیرا میداند که در انتها کنترل کاملی بر نتایج نداریم.
این همه داستان گفتم که به این برسم: توانایی جیم کری برای اجرای بینقص کمدی از آنجا ناشی میشود که احاطهی بالایی بر وضعیت انسانی با تمام محدودیتها و شگفتیهای آن دارد. او میداند که انسان بودن با خود یک مسخرگی ذاتی به همراه دارد؛ ولی این مسخرگی موجب شرمندگی این موجود خودآگاه نیست، بلکه نوعی منبع انرژی نامتناهی است برای سر و کله زدن با زندگی.
به همین خاطر است که در پشت سرخوشی ابلهانه ماسک میتوان تقلای یک مرد خجالتی و شرمهای درونی او را دید، یا در پشت خباثت کنت اولاف در سریِ اتفاقات عجیب و غریب میتوان حسادت یک انسان معمولی را دید.
همین مسئله اجراهای جدی کَری در فیلمهایی همچون درخشش ابدی یک ذهن پاک و نمایش ترومن را تحسینبرانگیزتر از قبل هم میکند. وقتی توانایی یک فرد در اجراهای کمدی را دیده باشی، هنگام اجرای یک درام یا تراژدی هم به صورت ناخودآگاه انتظار داری وسط یک صحنه حساس شروع به خواندن بکند یا قلب طرف مقابل را از قفسه سینهاش خارج کند. اما وقتی این اتفاق نمیافتد به این نتیجه میرسی که حتما وضعیت پیچیدهتر از این حرفهاست.
تماشای جیم کری در سونیک 3 علاوه بر لذت فراوان از دیدن آزادی عمل او در اجرای دو کاراکتر، دوباره به من یادآوری کرد که چنین اجرایی عادی نیست و انسانهای زیادی نیستند که توانایی انجام آن را داشته باشند. و خب حتی اگر توانایی آن را داشته باشند، جیم کری نیستند.