به تو یاد آوری میکنم؛ اگر از این جریان جدا ماندن خسته شدی پس حد و حدود زن بودنت را رعایت کن.
در رابطه با باقی چیز ها سرم آنقدر درد میکند که اظهار فضلی ندارم. دوباره هوا روشن شده و این پرنده های لعنتی میخوانند. اتاقم بهم ریخته و نمیدانم چند روز است راهم را از بین لباس ها با پایم باز میکنم.
دیروز این را نوشتم.
امروز یک بستنی زعفرانی من را به زندگی برگرداند. همش جنازه ام. چند شب است که نخوابیده ام. نمیدانم دارم چکار میکنم و چرا این کار را میکنم. نجنگیدن یک گزینه نیست. یا میجنگی و دردت میگیرد یا تسلیم میشوی و دردت میگیرد. شجاعتم را دوباره جمع میکنم. برای این تابستان هم این کار را میکنم. از واکنشم به شکست میترسم. اگر ببینم چیز ها درست پیش نمیروند و دوباره پایی خرخره ام را فشار میدهد نمیدانم چکار میکنم. این بی تفاوتی این روزها بوی خوشی نمیدهد. شبیه جمع کردن انرژی برای آتش زدن پل های پشت سرم است. کینگ رام میداند. یک غم، یک گریه ی ناتمام، یک نتوانستن بزرگ و یک دیوانگی در من پنهان است که هرزگاهی چشم در چشم میشویم.
خنده دارترین قسمت این ماجرا شانس است. این ناعادلانه بودنش.
خط قبلی را که نوشتم زهرا گفت برقصیم. رقصیدن چیزیست که هیچ وقت نباید به آن نه گفت. این یک قانون است. اهنگ راک بلند در اسپیکر میخواند و من با وجود دردی که هر بار با تکان دادن سرم کل جمجمه ام را میگیرد بالا و پایین میپرم. موهایم را در هوا تاب میدهم و با درد سرم تلو میخورم. صدای اهنگ بلند است و مستقیم وارد مغزم میشود. آنقدر می رقصم و به صداهای توی سرم بلند فحش میدهم که بعد از چند اهنگ آزاد میشوم. فکری نیست، کنترلی نیست، بدن آزاد است.