ویرگول
ورودثبت نام
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
خواندن ۲ دقیقه·۲۱ روز پیش

بعد از سه شب ننوشتن

بعد از سه شب ننوشتن، امشب مینویسم. بابا یک فیلم قیصری میبیند من هم نان و پنیر و تلخون میخورم. میپرسد تو این فیلم ها را دوست نداری نه؟ من توی فکرم. یک نگاهی به صفحه ی تلوزیون می اندازم و دوباره لقمه میگیرم. لقمه هایم اتوبوسیست؛ ادامه اش که بیرون میماند را با دست تو میدهم. بابا دوباره مسئولیت تربیت یک دختر شایسته را به عهده میگیرد و با یادآوری اینکه دنبالم نکرده اند میخواهد لقمه هایم را کوچک تر بردارم. بجز یکی دو لقمه ی بعدی بقیه در همان ابعاد اتوبوسند. دوغ بابا سرد است. پیشنهاد اضافه کردن آب جوش میدهم. بدون دستگیره کتری را برمیدارم و تا رسیدن به لیوان بابا دستم به مرز سوختن میرسد. درست موقعی که بابا دستش را دور لیوان میگیرد میگویم مراقب باش نسوزی‌. هنوز یک قطره آب جوش در لیوان نریخته که دستم از داغی کتری میلرزد و کمی آب جوش میریزد روی دست بابا.

کسی پیام داده زنده ای؟ سه چهار روزی میشود که زنده نیستم. توی فکرم. به تمام امکان های موجود، به تمام چیز هایی که میشد و نشد فکر میکنم و این وسط هر پنج دیقه میگویم از خودم متنفرم. نمیدانم چرا. میدانم و نمیدانم. ورد زبانم شده.

دیروز خواستم زنده باشم و بعد از این تصمیم که ساعت های پنج گرفته شد نمیدانم تا شب چندبار گریه کردم. تا می‌آمدم به یک دوست بگویم که دیگر میخواهم زنده باشم اتفاقی می‌افتاد، حرفی زده می‌شد که برای زنده بودن باید گریه میکردم. اینکه خجالت ندارد.

هر طوری فکر میکنم نمیشود. باید هر دو این را بدانیم.

حرف هایم زود تمام شد. میدانم هنوز چیز هایی هست که باید بگویم. سرسری رد میکنم احتمالا. مگر میشود کل حرف سه روز این ها باشد؟

شیرینی خامه ای های خوشمزه کنار قهوه بی نظیرند. از فکرشان هم پر از شعف میشوم. باقلوا هم یک لحظه آدم را وارد یک خلسه میکند. کاشکی خوردنش بیشتر طول میکشید. نمیدانم چرا هر وقت حرف کم می آوردم از خوراکی حرف میزنم.از چت جی پی تی میپرسم.

من نمیدانم چه مرگم است؛ هر چند وقت یکبار خودم را فراموش میکنم. انگار که تازه توی این زندگی پرت شده ام چیزی از گذشته ام، چیزهایی که میخواستم، برنامه هایی که داشتم، آدمی که بودم و میخواستم باشم را فراموش میکنم.وقتی به خودم می آیم که بی تفاوتم و چیزی خوشحالم نمیکند. بعد خیلی جدی همه ی تلاشم را میکنم که یادم بیاید. شاید باید بنویسم و جایی بچسبانم. این خوب است.

چیز های کوچکی در من عوض میشوند. عوض شده اند. جدیدا در عمق بی تفاوتی اعترافی آرام در من میگوید نمی ارزد. قبلا هر طور شده برای زندگی کردن و خوشحال بودن تلاش میکردم. این رکود اخیر امکان فکر کردن به اینکه نمی‌ارزد را به من داده است. عصبانیتم هم عوض شده. ساکت نمیماند. تنشی در عضلاتم می آید که فقط در لحظه میخواهد خالی شود. دوست دارم با سر بروم توی دیوار یا کار های دیگر. دوستش ندارم. از کنترلم خارج میشود.

سهم باقلوای مامان توی بخچال مانده. کاشکی زودتر آن را بخورد.

بی تفاوتیجی تی
۱
۰
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید