احساس میکنم دوباره توی رینگم
حریفی که میدانستم حریفش نمیشوم رو به رویم ایستاده و من میدانم خودم مبارزه با او را قبول کردم.
گاردش آنقدر راحت است که میترسم. خنده ام گرفته. گیر کردم. میدانم دهنم سرویس است.
زمان میدهد من شروع کنم. من جلو بروم. کم کم با اینکه ضربه هایم دفع میشود خوشم می آید که همه ی زورم را در ضربه های پراکنده و بی دقتم بریزم. یکی از ضربه ها روی بدن حریفم مینشیند. موفق شده ام اژدها را خشمگین کنم و کبریت را بکشم. بلافاصله حمله میکند دوتا ضربه ی محکم پا را طاقت می آورم اما مشت بعدی که توی شقیقه ام مینشیند گیجم میکند. آنقدر گیج که مبارزه متوقف میشود. نمیشنوم چه میگوید. نمیدانم نمیشنوم یا نمیفهمم. چند دقیقه طول میکشد که نرمال شوم. با پررویی تمام میخواهم که ادامه بدهیم. دفعه ی دوم یک ضربه ی پا توی شکمم نفسم را بند می آورد. میخواهم ادامه بدهیم. دفعه ی سوم همه ی زورم را میزنم. یکی از انگشت های پایم در یک چرخش کنترل نشده درد وحشتناکی میگیرد و با ضربه ی حریف وسط رینگ می افتم.
خودم را بیرون میکشم و یک گوشه مینشینم. میگویم خوبم اما مربی از قیافه ام که به شدت سعی میکنم نرمال نشانش بدهم و همین طور بدن جمع شده ام میفهمد و برای اولین بار اجازه میدهد کسی در کلاسش بنشیند.
حالا اما کسی نیست که اجازه بدهد بنشینم. حرف ها پشت سر هم میکوبند و من همه ی اینها را میدانستم. اشتباه بودن حریف را فهمیده بودم ولی باز هم ماندم، باز هم همه ی زورم را زدم، باز هم ...
این را دیشب نوشتم. امشب اما بهترم. آرام ترم.
نمیدانم چرا دوباره اینطوری شدم. اینطوری که نمیخواهم پراکنده بنویسم و راحت باشم. هر چند حق دارم. یادم آمد چرا. کاشکی این باور های بنیادی اینقدر نلرزند. من فکر میکردم اگر خودم باشم کافیست اما امروز شیر فهم شدم که این جمله یک کلیشه است. یک خوش باوری. امروز نمیخواستم زن باشم. گل مصنوعی میتوانستم باشم اما زن نه. یک انسان نه. «پذیرفته شدن در جامعه» این عبارت دور از دسترس سوال بزرگ این روز های من (و تمام روز های قبلی) است.
( دیر وقت است؛ با خیال راحت این را بهانه میکنم و ادامه نمیدهم)