ویرگول
ورودثبت نام
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
خواندن ۲ دقیقه·۱۲ روز پیش

خلأ

وای یک هفته است میگذرد و هنوز نوشته هایم با این جمله شروع میشود که نمیخواهم بنویسم.

حوصله ام بدجور سر رفته. سیما بینا برای خان جانش میخواند و روی دور تکرار است. چهار ساعت است در بازی پو سودوکو حل میکنم. آن قدر که رکوردم در مرحله ی سخت به پنج دقیقه رسیده و حالا با خودم گلاویزم که آن را بشکنم.

خان جان را که میشنوم انگار مامان برای بابابزرگ میخواند. بعد با خودم فکر میکنم اگر بابابزرگ بودم میخواستم همچین دختری داشته باشم. همینقدر دوستم داشته باشد. ولی اگر بابا بودم نمیخواستم همچین دختری داشته باشم. بعد هم من و سیما بینا و بغض بی پدر مادری میوفتیم به جان سودوکو.

مغزم سر این قضیه ی پروژه دارد از دست میرود. از صبح یک کمدی که تمیز کردنش یک هفته طول کشیده بود و تمام نمیشد را دو ساعته تمام کردم. یک کتاب نصفه مانده ام را خواندم. تصویر زمینه هایم را عوض کردم. ظرف شستم. غذا پختم و اینقدر آهنگ گوش کردم که کلافه شدم.

دارم آماده میشوم به استادم بگویم در شرف امر خیر و ازدواجم تا کوتاه بیاید. تهش یک جعبه شیرینی است.

امروز خودم را از لبه پرتگاه کنار کشیدم. پرتگاه فکر های تکراری و اذیت کننده ای که من را ناتوان میکنند. دیگر یاد گرفتم که پی کدام فکر ها را نباید گرفت‌.

منتظرم یکی از بچه های ویرگول که قرار بود فالم را بگیرد، فالم را بگیرد. خیلی منتظرم. ترجیحا راجب تکلیف پروژه باشد. نبود هم نبود. کلا فال چیز خوبیست.

بابد نامه هم بنویسم. باید که دوست دارم نامه هم بنویسم. بیشتر از آن دوست دارم یک جوری توی چالش نامه جا شوم. ولی خب شنبه باید بگذرد.

همینطور که تکلیفم را انجام نمیدادم و جلوی درِ باز یخچال فکر میکردم، به ذهنم رسید نکند فردا پس فردا سر همین تکلیف تروماتایز شوم و شنبه ها زهرم شود؟ بعد هم سری برای مظلومیتم تکان دادم و رفتم یک چیزی بپزم که بیشتر از بقیه طول بکشد.

از یک جایی به بعد میدانی که دیر شده و رکود سودوکویت را نمیتوانی بشکنی، همان جا مهم است که تصمیم بگیری میخواهی ادامه بدهی و صد و پنجاه سکه برای شکم خیکی پو جمع کنی یا نه. همان نقطه که تو باختی ولی هنوز میتوانی ادامه بدهی، میتوانی ول نکنی و میتوانی به تلاش شجاعانه ات برای انجام ندادن تکلیف ادامه بدهی.

اینقدر خوشحالم که از غم شاعرانه ی تو بیرون آمده ام که خیلی. مثل خلا بود و تنهایی بدی میساخت. راستی چاووشی چه جالب میخواند: چه حکمتیست در این مردن، در عاشقانه ترین مردن، و مغز را به فضا بردن، و گریه را به خلا بردن.

شما گریه هایتان را به خلا میبرید؟ من قبلا خیلی میبردم‌.

.

.

.

پروژه
۱۸
۱۰
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید