دیدن اسمت روی صفحه گوشی، صدای خسته ات و عزیزم گفتنت وحشت زده ام کرد. نمیخواهم فکر کنم چه بلایی سرت آمده. آدم هایی که اذیتم کرده اند یه جور دیگری در ذهنم مهم میشوند.
مخصوصا تو؛ تویی که هم خوب بودی هم بد. درهای جدیدی را به من نشان دادی و کمکم کردی بازشان کنم. اولین بار که دیدمت احساس کردم جادوگری. الان که از آخرین باری که صدایت را شنیده بودم نزدیک به یک سال میگذشت هم فکر میکنم اطراف تو چیزها با جادوی ترسناکی در حرکتند. بخشی از روانم به دنبال تایید توست. تاییدی که با اضطرابی قطع نشدنی همراه است.
کاشکی از من متنفر باشی اما حالت خوب باشد.