شب نیست. نوشتنم نمی آید.این بهانه ها برایم مهم نیست. دیشب را خوابم برد. باید بنویسم.
دیروز دیوانه وار بود و کمی از دیوانگی اش الان در گلویم که درد میکند باقی مانده. آنقدر جیغ زدم و بالا و پایین پریدم که صدا و پاهایم گرفت. هیچ جور دیگری نمیتوانستم این هیجان و خوشحالی را بغل کنم. آخرین باری که اینقدر خوشحال بودم را یادم نمی آید. فقط خوشحالی و هیجان. فکر میکنم در بهشت، عصمت هر روز کلاس هایش را کنسل میکند. نمیدانم چند لیوان قهوه خوردم. یکبار با شیر یکبار آمریکانو چند بار آمریکانو یا یخ. تا توانستم در خانه ی خالی دیوانه بازی در آوردم. یکبار هم رابین شدم. راکین رابین. و اینقدر کیف داد که خواستم از خودم بودن انصراف بدم. اسپیکر و هنذفری وسایلی هستند که واقعا خوشحالم میکنند.تمام در و پنجره ها را بسته و صدا را تا ته زیاد کرده بودم. میخواندم و هر وقت دلم میخواست از ته دلم جیغ میکشیدم. دیروز یک راک استار بودم.
از چند روز قبل میدانستم برای کلاس شنبه باید آماده شم. نشدم. صبح که بیدار شدم میدانستم باید. ولی چون دیدم خیلی استرس دارم گفتم اشکالی ندارد چند ساعتی حواسم را پرت کنم و خوش بگذرانم. بعد اتفاقی یک سریال پیدا کردم که حتی پوسترش هم من را تحت تاثیر قرار میداد. بعد از دیدن بیست ثانیه از فیلم فهمیدم این دقیقا دست میگذارد روی یکی از زخم های روانم. تا پنج دقیقه قبل کلاس دیدمش. بعد هم، بعد از تمام شدن انرژیم باز هم دیدم. شب که تمام شد حالم بد بود. توی تخت دراز کشیدم و فقط سعی کردم بخوابم حتی اگر ننوشته بودم. اصلا به این فکر نکردم که ننوشتم. فقط خوابیدم. نصفه شب بیدار شدم. نفهمیدم چرا. صبح که بیدار شدم دنبال یک اسم گشتم. اول نمیدانستم اسم چه کسیست. بعد یادم آمد که فیلم بود. هنوز هم اسمش در ذهنم پر رنگ است.