مجبورم بنویسم. نه چون جیره ی ویرگول مانده یا سوتینم تنگ است و روی بدنم رد انداخته. مینویسم چون این حرف ها را به کسی نمیتوانم بگویم. اگر بگویم از چشم هایم آب میپاشد بیرون. حتی حالا هم اشک ها روی کرم پودرم رد انداخته اند. گوشیم هفت درصد است. راستش حالا که فکر میکنم حرف هایم اینقدر خصوصی است که اینجا هم نمیتوانم بگویم. هر چقدر با دختر ها میخندم یادم نمیرود. تو را، شما را، تمام خاطراتمان را یادم نمیرود. آن لحظات خاص را یادم نمیرود.حالم راستش در این باره خیلی بد است. این بوی سیگار را خیلی دوست دارم. بوی سیگار پسره حتی بهتر هم هست اما حدس میزنم بزودی از او متنفر میشوم. دست هایش را دوست دارم. نمیدانم چرا. یک چیزی از آن ها آشناست. شبیه تو است. پسره کلا شبیه تو است. شبیه تویی که اینهمه از آن فرار کردم. بوی تو، خنده ها، خشم و شیطنتت.
میخواهم چیزی بنویسم که بتوانم به اشتراک بگذارمش. گلویم سبک نمیشود. خاطرات از جلوی چشمم کنار نمیرود. لحظه هایی که نمیدانم چطور زنده بمانم زیاد شده اند. در این هفته این دومین بار است که نمیدانم چطور زنده بمانم. نمیخواهم. میخواهم و نمیدانم چطور. چه مرگم شده. وقتی در لحظه بی تفاوت بودم این روز ها را میدیدم؟ نه. نه به این افتضاحی.
چه بنویسم؟ چه کار کنم که گلویم سبک شود؟حالم خوب نیست.
کاشکی آن قیچی را توی گردنت میزدم. آن وقت احتمالا به جای این گریه های پراکنده ی شدید، خودم را تا الان کشته بودم.
هدیه ای که برایت خریدم توی کیفم است.
لش شده ام. بعد از دوباره و دقیق مرور کردن تمام لحظات و گیر نکردن در لحظه ای خاص، بعد از عریان نگاه کردن به این خشم و غم و ناامیدی در هم تنیده، بعد از فهمیدن اینکه دیگر نمیتوانم از خاطراتم با تو حتی خوب هایش با لبخند حرف بزنم، بعد از یخ کردن انگشت هایم و خفه کردن بغض و صدای گریه، بعد از تلاش برای گریه کردن بدون تکان، بعد از حبس کردن بدنم در سکوت، دوباره بی حسم.
بی حس نشو. خواهش میکنم. من را ببخش. دستم را ببخش.دستم را ببخش. دستم را ببخش. فراموشش کن. من را ببخش.
دوباره تلاش میکنم. بار ها تلاش میکنم. تلاش میکنم نرمال شوم. درست کنم. بسازم. شکسته نباشم. بخندم.
میخندم. چانه ام بد میلرزد. نفسم گره میخورد و پر صدا میشود. فکر کنم باز هم تلاش کنم.
میفهمم گاهی اوقات آدم ها چاره ای بجز نقشی که سرنوشت میدهد ندارند. میخواستم مادربزرگم نشنوم. حالا هم مادربزرگمم هم مادرم.