بین همه شب هایی که نمیخواستم بنویسم امشب از همه بیشتر.
پس بعد از دیدن سوسک چپه فکر کردم بروم راجب آن ها سرچ کنم و اینجا بنویسم. بعد که فهمیدم چرا برایشان ناراحت شدم.
نمیدانم. انگار با تمام جهان غریبه ام. هیچکس نیست که حتی کمی نزدیک تر باشد.
آن آهنگ را بار ها گوش کردم و به حماقتم خندیدم. همین طور بغض.
بعد هم حالا یک مدتی میشود که خالیم. هیچی نمیتواند خوشحالم کند. بهتر است بگویم هیچی نیست که خوشحالم کند و گرنه خوراکی خوشمزه میتواند.
یکم تکلیف نوشتم ولی خیلی بن بست است عوضی.
به معنای واقعی کلمه بی قرارم. همش هم به خودم میگویم که بعدا به این روز ها نگاه میکنی و نفس عمیقی برای گذشتنش میکشی. مگر کارورزی ها نگذشت؟ این هم.
کله ام خیلی خراب است. پفیوز هایی که ادعای مردانگی دارند از همه اخته ترند. حالا برای همه ی زندگیم یاد گرفتم به ادعا حساس باشم.
فردا مشکوفی میپزم.