من بدجنس و سنگدلم؛ تو این را میدانی.
تمام کسانی که به من نزدیکند میدانند. همینطور میدانی که من دیوانه، دمدمی مزاج و تندخو هستم. یک دنده و لجباز هم هستم.
میدانی غذا خوردنم را لفت میدهم. بعد از ناهار تنهایی بستنی نمیخورم. فلانی را که میبینم تن و بدنم میلرزد. در رختخواب که زیاد میمانم یک مرگیم هست.
میدانی که من شیفته دعوا و صمیمیت بعدش هستم. میدانی که نصف شبها خوابم نبرد راه میروم. میدانی که شبها در خواب حرف میزنم.
میدانی چطور گریه میکنم که کسی نفهمد و همینطور میدانی چطور میخندم که خجالت میکشم.
تو میدانی که من همه چیز را به تو میگویم، میدانی از گفتن حرفهایی که نباید هم نمیترسم. این را هم میدانی که نگفته و بدون حرف هیچ وقت، هیچ طور، هیچگاه، به هیچ وجه ترکت نمیکنم.
همه اینها را میدانی. یا دست کم، میدانستی.
اما یادت رفت که بدجنس و سنگدلم. همینطور یادت رفت که دیوانه، دمدمی مزاج و تندخو هم هستم.
یادت رفت که قهر نمیکنم. یادت رفت ساکت که میشوم؛ دلگیر نیستم، دل میکنم.
یادت رفت که پای رفتن دارم.
حالا تو به من بگو: آبی و بنفشهایی که برایت بافتم هنوز به سقف اتاقت هست؟
(شال گردن تو هنوز هم خوب من را گرم میکند؛ من و چشمهایم را از اشک)