کنار پیاده رو نشسته ایم. پاهایم در حد مرگ درد میکنند . خسته ام. Aaron میخواند. دیشب با این اهنگ تمام مشاعرم و کنترلش را از دست دادم. حالا اما غروب است. خورشید مهربان و نوازشگر به زنده بودن دعوتم میکند. بهترم. بعد از نوشتن و به اشتراک گذاشتن بهترم. بعد از گریه کردن در تاریکی بهترم. آرون میگوید: امیدوارم از تاریکی نترسی. نمیترسم.فلانی کنارم نشسته و میخواند که خب این کمی عجیب است ولی مگر چیز هایی که اینجا مینویسم را فقط خودم میخوانم؟ از همان لحظه ایکه ساکت شد فهمیدم( این بچه هیچ وقت ساکت نمیشود)
مهسا رفت. کارشناسی ظاهرا تمام شد. یک پاسان نمادین برای چیز ها. من ناراحت نیستم. حتی میشود گفت خوشحالم. پایان ها خیالم را راحت میکنند. از حس نکردن میترسم. نکند دوباره الان بی حسم و نمیفهمم؟ غمم را به موقع نمیفهمم؟
پاهایم درد میکند. از آمدن این مسیر طولانی تا اینجا، تا ۱۲ تیر ۰۵ خسته ام. راه من را دعوت میکند یا پشت خود میکشد؟
کصشر.