امشب هم باید بنویسم. هر طوری شده.حتی اگر به چرت و پرت برسم.
موهایم روی سرم سنگینی میکند. هی خودم را تصور میکنم با موهای کوتاه و کیف میکنم. بعد از جلوی آینه کنار میروم، همان مدل همیشگی گلوله شان میکنم و میندازم یک گوشه ی سرم.
امشب یکم از تکلیف هایم را انجام دادم. نه اینکه واقعا شعورم بکشد. نه. فردا اخرین مهلت تحویل سه فصل است و خب من هنوز فصل اول را هم به نصفه نرساندم. بعضی وقت ها جدی نگران میشوم اما اکثر وقت ها الکی نگرانم. یعنی فکر میکنم الکی نگرانم.
وقتی درس دارم هر کار سخت دیگری را میتوانم انجام دهم. وقتی درس دارم حتی نفس کشیدنم وقتی درس نداشتم برایم رویایی است.
مثل کسی هستم که جیبش سوراخ است. بیخیال خودم را به جلو میبرم و میکشم و میدانم که چیزهایی از دستم میرود. جواب پیامی که باید میدادم و دیگر لازم نیست بدهم چون دوستیی تمام شده، تکلیفی که باید تحویل میدادم و استاد دیگر قبول نمیکند، کامنتی که باید جواب میدادم و دیگر از شور و ذوق افتاده، زندگی که باید زندگی میکردمش و خوابیدم یا فکر کردم یا برای پفیوز دلتنگ بودم.
حالا هم نمیدانم واقعا خوابم می آید یا برای ننوشتن تکلیفی که تا فردا مهلتش است اینقدرررر خوابم می آید که خب احتمالا دومی چون دارم این جا این چیز ها را مینویسم.
فردا ساعت هشت تربیت بدنی دارم؛ مجازی.
بعد تازه این درسی است که ترم پیش به طرز پیچیده ای گذراندم. خدا آخر و عاقبت من را با این دانشگاه به خیر کند.
لعنتی چقدر دلم گیشه میخواهد. ساعت سه ظهر در پاییز یا شیش عصر در خرداد، خورشید در پیاده رو میتابد و میتازد. من هم پهن شده ام روی میز و عابر های آرام و زندگی آرام ترشان را نگاه میکنم. یک خیابان خلوت که خیلی هم خلوت نیست با عابرانی که همان اطراف زندگی میکنند. منتظرم فلانی بیاید تا حرف های فلسفی و روانشناسی گنده تر از دهنمان را شروع کنیم و در همان حین فکر میکنم چقدر بد میشود که کلاسم را برای این آفتاب و این وقت روز پیچاندم. یک یونانی که همان قهوه ترک با شیر است هم میگیرم و دیگر فقط خورشید را میپرستم.
راستی گنجشک هم خواند. آنفالو هم نکرد که واقعا از شخص شخیصی مثل او انتظار نمیرفت.