ویرگول
ورودثبت نام
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

🧘✨

دیشب ننوشتم. خوابم برد. تا لحظه ی آخر هوشیاری واضح فکر کردن را به تعویق می اندازم.

امروز سعی کردم کمتر فرار کنم.میدانم این نوشته باید راجب دیروز باشد اما از آن چیزی یادم نیست. فقط دویدم‌.

امروز اما با اینکه اذیت کننده بود سعی کردم آرام تر بدوم. نمیتوانم تصمیم بگیرم بروم یا بمانم. قبلا آسان تر بود. هر جا که شک داشتم میرفتم.

دو هفته ی دیگر همه ی چرت و پرت های دانشگاه تمام میشوند. یک نفس عمیق میکشم و ولش میکنم. مهم نیست که ناراحت میشوم یا خوشحال. مهم این است که تمام میشود. این که چیز ها تمام میشوند را دوست دارم. ذهن من همیشه سنگین است. از سبک شدنش استقبال میکنم.

برای این روز ها دو اصل مهم دارم. سخت نگیر و خودت را خیلی جدی نگیر ( آن هم کی؟ من)

عصر تکلیفم را با خودم روشن میکنم.

عصر تکلیفم را با خودم مشخص کردم. الان که مینویسم ساعت سه و ده دقیقه صبح است. دلم درد میکند، بین دختر ها خوابیده ام و بعد از یک عالمه خوکی خندیدن تنهام. برای فردا نگرانم. احساساتم هنوز هم تیز اند. یکم دوست دارم در این نیمه شب خنک بمیرم. دوست دارم عوض شوم. دوست دارم راحت تر بنویسم، با دفترچه ام آشتی کنم، معنای جدیدی برای نوشتن پیدا کنم، با تغییر ها زودتر سازگار شوم و نفسوک نباشم.

خیلی نفسوکم.همین ویژگی خیلی چیز ها را خراب میکند. در روابط اجتماعی هم که تا دلت بخواهد باید چیز یاد بگیرم و کار دارد تا راحت شوم. که کنار مردم راحت باشم.

انگار توی زندگی ولم. سنگر مطمعنی ندارم که به آن تکیه بدهم. هر روز که بیدار میشوم از خودم میپرسم که باید چه کار کنم و میجنگم.

شاد نیستم. چرا؟ من میدانم چرا. زندگی در خانه سخت شده. تنهایی هر چقدر امن و دلنشین اما فرصتی را از من میگیرد. فرصت خطر کردن.

همش از خودم میخواهم دست از خیال کردن بردارم. باید دنبال دلیلش بگردم. شاید هم باید بیشتر اشتباه کنم. میخواهم که عاشق بشوم اما ذهنم نمیگذارد. بدنم نمیگذارد. خودم ...

شب که وقت تصمیم گرفتن نیست. خفه شو عزیزم.

میخواهم آرام و قوی باشم تا از این طوفان احساسات بگذرم.

ممکن است همین الان یکهو تصمیم بگیرم کصشر بگویم و راحت کصشر بگویم؟ یعنی منظورم این است که این فرصت را نگه دارم برای کی؟ پفیوز نمیدانی بعد از رها شدن از تلاش برای ثابت شدن به تو چقدر همه چیز قشنگ تر است. یوسفی طبری نمیدانی امروز که کلاست را کنسل کردی ناهارم چقدر خوشمزه تر بود. خوشحالم آن شلوار سفید را نپوشیدم و شبیه نوعروس ها نشدم. کیک و بستنی امروز بوسیدنی بود. چقدر کنار این دختر ها همه چیز بامزه است و خوش میگذرد. از این به بعد هفته ای یکبار شب دخترانه. بازی جاسوس دو سر باخت است. ساریکل و خنده های خارج از کنترل. مبینا که دوید پاهایم خودشان رفتند و من را انداختند جلوی ماشین.

با این نخوابیدن الان، فردا دهنم سرویس است.

روابط اجتماعی
۰
۰
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید