ویرگول
ورودثبت نام
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

عنوان نوشته الزامی است

ساعت دو و دو دقیقه شب است . خنده نمیگذارد بنویسم و دقیقا وسط همین خنده بود که فکر کردم وقتش است بنویسم. اینقدر امروز با خودم با صدای بلند درگیر بودم که حالا دیگر نمیتوانم خودم را جدی بگیرم.

نمیگذارم معذب بودن من را یک گوشه قایم کند.

آن آهنگ را میگذارم و در سودوکو غرق میشوم. اصلا نمیدانم دنبال دو ها میگردم یا به حماقت هایم فکر میکنم. فکر ها در هم میپیچند و من فقط میخواهم جدولم را حل کنم. دیشب حس تحقیر داشت من را میکشت. ریز میکرد ومی‌ریخت توی ماهیتابه نچسب (چون حتی در آن حالت هم دوست ندارم بچسبم) بعد هم مستقیم فریزر.

من نه از تحقیر شدنم بلکه از متوقف شدن آن خوشحالم. از متوقف شدن استرس امروزم هم خوشحالم. برای کوکوسبزی امروز بیشتر از هر چیزی خوشحالم. لامصب در یک لول دیگر بود.

بعضی چیز ها را فقط مامان بلد است بپزد یکی تخم مرغ یکی کوکو سبزی.

نعنا به اندازه ی کافی و روغن به اندازه ی زیاد (و دست های مامان) کوکوسبزی را خوشمزه می‌کند.

صبح که رفتم پایین مچ مامان را در حالی گرفتم که بستنی توی فریزر را در آورده بود. بعد بدون اینکه هیچ کداممان به روی خودمان بیاوریم مامان آن را در دو ظرف تقسیم کرد و من برای صبحانه بستنی خوردم.

گشنم است و عاشق چرت و پرت گفتنم.

اصلا نمیدانم چرا تصمیم گرفتم که هر شب بنویسم. اولا از هر روز نوشتن انتظار چه مطلب جالبی را دارم؟ دوما هم ندارد.

شاید چون میخواستم عادت کنم توی نور بایستم حتی اگر مسخره باشم.

یک صدای موذی میگوید هیچ وقت عادت نمیکنی و تصویر آن روز آفتابی جلوی چشمم می آید که هر چقدر سعی میکردم با لباسی که دوستش داشتم (که زرد بود با گل های آفتاب گردان قرمز یا قرمز بود با آفتاب گردان های زرد) بین دوستان روشن فکرم راحت باشم نمیشد. این را بعد ها از روی فیلمی فهمیدم که صورتم از معذب بودن مچاله شده بود.

انگار همیشه شرمگینم. از چی و کی نمیدانم.نگاه طولانی دیگران اذیتم میکند، سوال های صریح به مذاقم خوش نمی آید، از فاصله نزدیک حرف زدن مچاله ام میکند و دوست دارم دهن مردم را صاف کنم.

راستی از دست تویی که نمیدانی با توعم عصبانیم. دست خودم نیست. سعی میکنم آرام باشم. کبریت نکش. بگذار خودم جلو بیایم.

بعد از آن اتفاق از عصبانی شدن میترسم. از شکستن گلدان آبی بلوریی که هیچ وقت برنمیگردد میترسم. بغضی میشوم. آن گلدان یادگاری بود از دوستیی تمام شده. گناهی بجز دوست داشتنی بودن برای من نداشت. اگر دوستش نداشتم نمیشکستمش.

تخم مرغدوست داشتنی
۱۸
۷
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید