امشب ساکتم. دوست ندارم حرف بزنم. میخواهم یک گوشه بشینم، نگاه کنم، گوش بدهم، فکر کنم و چیزی نگویم. اما مرئی باشم. تفاوت این دفعه این است که میخواهم مرئی باشم.
همچنین امشب میخواهم جدی باشم؛ جدی و بزرگسال. چرا؟ چون میترسم. احمق بودن و بی مسئولیتی، مسئولیت بزرگی دارد.
هوا اینجا به اندازه ی یک نم باران سرد است. آرامم. یک حضور گرم و یک چایی داغ آرام ترم هم میکند.
اکثر روز را در اتاق و بیدار میگذارنم. آماده میشوم از ذهنم بیرون بیایم. کم کم. بدون فشاری از استرس. میخواهم دوباره شروع کنم.
کتاب های کتابخانه که تمام شود یک قفسه ی خالی خواهم داشت که هیجان چگونگی پر شدنش، صفحات را سریع تر ورق میزند.
برای خودم خوراکی هایی که دلم میخواهد را آماده میکنم. بی دلیل، بی آهنگ، وقت و بی وقت و ناموزون میرقصم. نمیدانم چرا. مامان میگذارد پای خل شدنم. میگوید از بیکاریست.
خل نشدم؛ آن را بودم. از تکراری رفتار کردن، قابل پیش بینی بودن، و ذوق نکردن و ذوق زده نبودن خستم.
میخواهم الکی خوش و روانشناسی مثبت باشم. کی به کی است.
گلدان توی اتاق را باید آب بدهم. با نوار های نازک پلاستیک فریزر یک چیزی شبیه دریم کچر درست کرده ام. بعد به لامپ آویزانش کرده و وسطش هم آن آویزی که با هم درست کردیم. آویز بین پلاستیک های شفاف گم است و وقتی باد می آید زنگوله ی آن صدا میدهد. یک خاطره ی محو را آن بالا قایم کرده ام. لیوانی که تو با آن نسکافه خوردی آنجا کنار لامپ بین پلاستیک ها گیر افتاده. خاطراتت اما راحت در کله ی من شناور است.
کاشکی بدانم عکس ها ویدیو هایمان را پاک کردی یا نه. من با خیال راحت گذاشته ام در گالری بماند. یک جوری که انگار هیچ چیزی تمام نشده و دفعه ی بعد که ببینمت همه چیز هنوز مثل قبل است. هرازگاهی هم یکهو، بدون سخت گرفتن، فیلم ها را میبینم. انگار در اینستا میچرخم.
روی تخته هایی که در آب شناورند ایستادم. میدانم آرامشم دوامی ندارد.