به یاد «دکتر نکوکار»، پزشکی بدون مزر و با قلبی به وسعت ایران


امروز، روز پزشک است. سالروز بزرگداشت مردی بزرگ به نام «ابن سینا» که در کنار دیگر دانشمندان کره‌ی زمین، طی قرن های متوالی به مبارزه با نادانی و مبارزه با بیماری ها همّت گماشت. به همین بهانه قصد دارم درباره ی پزشکی بسیار شریف و نجیب و بشر دوست بنویسم و می‌دانم نوشته ی کوتاه من گوشه ای از بزرگی این مرد شریف را بیان نمی کند.

دکتر پرویز نکوکار، پزشکی عمومی بود. مطب اش بالاتر از میدان بهارستان و پشت سازمان برنامه و بودجه که یادش به خیر، رئیس جمهور دولت نهم و دهم آن را تعطیل کرده بود، قرار داشت. از وقتی دکتر نکوکار نازنین را دیده بودم، پیر بود. پدرم همیشه می‌گفت دکتر نکوکار جزء اولین فارغ‌التحصیلان پزشکی داخل کشور بود. پیرمردی مهربان، با کت و شلواری مشکی، پیراهنی همیشه سفید و کراوات. روپوش هایش هرچند تازه نبودند اما تمیز و مرتب و شیک بودند. گویی اصلاً روپوش سفید در تن دکتر نکوکار صاحب شخصیت می‌شد. روی میز دکتر نکوکار پر بود از کتاب و کاغذ و ابزارآلات پزشکی مثل درجه تب و فشارسنج جیوه ای و چند وسیله ی ساده برای معاینات چشم و گوش و ... . در گوشه ای از مطب کتابخانه‌ای داشت و کلی کتاب های قطع بزرگ پزشکی به زبان انگلیسی و فرانسه، و من هربار که آن کتاب ها را می دیدیم سر ذوق می آمدم. مطب دکتر نکوکار در یک ساختمان قدیمی دو طبقه قرار داشت و از پله ها که بالا می رفتی، پُسترهای پزشکی رنگ و رو رفته ای خودنمایی می کرد. مطب از دو بخش تشکیل شده بود. یکی سالن انتظار با صندلی های خسته و قدیمی و میزی که همیشه روی آن کتاب و مجله بود. یکی هم خود مطب که دکتر در آنجا از بیماران پذیرایی می‌کرد. دکتر نکوکار منشی نداشت و جعبه ای گوشه ی مطب گذاشته بود، دور از چشم خودش، و به بیماران می‌گفت پول را داخل جعبه بگذارند.

آشنایی ما با دکتر نکوکار به خیلی قبل تر از تولد من باز می‌گردد. آشنایی او با پدرم که همیشه به او می‌گفت مثل پسرم هستی به زمان جوانی و محصّلی پدرم باز می گردد. پدرم همیشه و همیشه از دکتر نکوکار به نیکی یاد می‌کند و می‌گوید از او بسیار آموخته است. بعدها که پدرم ازدواج کرد و من به دنیا آمدم، مریض که می شدم، مادرم روسری به سر، فوری مرا می‌برد مطب دکتر نکوکار. دکتر پدر و مادر مرا به اسم کوچک صدا می‌زد و می گفت: باز حسن خان مریض شده؟ نوزادی و خردسالی را به خاطر ندارم، اما بارها و بارها شنیده ام یکبار مرا از مرگ حتمی در سه ماهگی نجات داده است. پزشکی حاذق و باهوش بود. هرچند دوم دبستان بودم اما خوب یادم است یکی از اقوام دچار ریزش مو و کرختی بود و ...پزشکان فامیل جلسه و شورا برگزار کردند و انواع و اقسام آزمایش ها صورت گرفت و از اختلالات ژنتیکی تا بیماری های اعصاب و روان تشخیص داده شد. تا اینکه مادرم دستش را گرفت و برد پیش دکتر نکوکار. دکتر نکوکار هم از محل زندگی وعادات غذایی و ... او پرسیده بود و تشخیص داده بود دختر جوان به تب مالت مبتلاست. تشخیص اش درست بود و با داروهای او خوب شد. خدابیامرز دایی ام که سال پیش از آسانسور سقوط کرد و فوت شد و در همین فیسبوک شرح نبودِ ایمنی مهندسی در ایران را نوشتم، در زمان سربازی اش بیمار شده بود و انواع و اقسام آزمایش و عکس از موی سر تا کف پا برایش موثر نشد و بالاخره دکتر نکوکار او را هم خوب کرد و خدابیامرز همیشه میگفت سر درد را در مطب او گذاشتم و آمدم بیرون. راست هم می‌گفت، برخی از بیماران، جز او به هیچ دکتر دیگری نمی رفتند. دستش به معنای واقعی شفا بود. مریض که می‌شدم و مادرم مرا پیش او می برد. از در اتاقش داخل می شدم حالم خوب می شد. از بس که مهربان بود. علیرغم اینکه مادرم از دختران خودش هم کوچکتر بود، همیشه به پایش بلند می شد، دست می داد و با محبت می گفت چطوری دخترم. مرا بغل می کرد و می بوسید و خودش روی تخت می خواباند و با دقت معاینه می کرد. چند تا سوال درسی هم می پرسید و من هم با تلاش سعی می کردم نوشته های انگلیسی روی کتاب‌هایش را بخوانم. میز کارش هم که دل مرا می برد و یاد دانشمندان قدیم می افتادم.

ویژگی مهم دکتر نکوکار حاذق بودنش در طبابت نبود، بلکه آنچه که او را برای من به مردی ستودنی تبدیل کرده است، مردم داری و نوع دوستی او بود. دکتر نکوکار در ایران تنها بود و با خواهرش زندگی می کرد. من خواهرش را ندیده ام اما پدرم می گفت از زنانی بود که صد سال از زمانه ی خودش جلوتر بود. خانواده ی دکتر نکوکار، یعنی همسر و چهار فرزندش همگی بعد از انقلاب به آمریکا رفته بودند اما خود دکتر در ایران مانده بود و گفته بود هرچند زمانه بر وفق مراد نیست اما اینجا به من نیاز است. در مطب دکتر نکوکار هر کس که پول داشت پرداخت می کرد و هر کس نداشت بی هیچ خجالتی از اتاق بیرون می آمد. سربازها و دانشجویان کلاً پول نمی دادند، اگر بچه ای با لباس مدرسه وارد مطب می شد پولی نمی داد و همین که برای دکتر شعری بخواند و یا جواب چند سوال را بدهد گویی برایش دنیا بود. زمان جنگ، با اینکه تنها مانده بود اما هر آنچه در توان داشت برای ایران به کار بست و هرگز، نه ادعایی داشت و نه نامی از او جایی ثبت بود. گاهی اوقات، هم پدرم و هم مادرم به دیدنش در مطب می رفتیم. گاهی اوقات روزهای جمعه هم می آمد و می گفت بیمارانی دارم که وسط هفته نمی رسند بیاید. می نشست و با پدر و مادر حرف می زد و من هم مشغول ورق زدن کتاب های دکتر می شدم. در اتاق انتظار بخاری ایی بود که خودش روشن می کرد و استکان کمر باریکی برای چای داشت. پدرم بارها و بارها می گفت برخی از بیمارانش را خودش می رود و در خانه شان معاینه می کند و می داند که پولی ندارند. از پدرم می خواست داروهایشان را برایش ببرد. روی طاقچه ی پنجره ی اتاقش، مجسمه ای قدیمی از ابن سینا بود و پرچم ایران که رنگ و رویش رفته بود.

او آنقدر به مردم خدمت کرد تا اینکه از پا افتاد و دیگر توان نداشت و به اصرار خانواده اش به آمریکا رفت. آمریکا رفتن برای او از آب خوردن هم آسان تر بود چرا که دکتر نکوکار مسلمان نبود بلکه از هم‌وطنان یهودی بود. اما او مرام و مسلکی فراتر از اقوام و ادیان داشت. در چشم او همه انسان بودند و انسان. چند جمله از او را خوب به خاطر سپرده ام و دلم برای صدایش، آن دستان مهربانش تنگ شده است. او مسلمان نبود اما برای من پیامبری بود که دلم می‌خواست پشت سرش نماز بخوانم. عجیب بوی انسانیت و خدای مهربان را می داد. امثال دکتر نکوکار در جای جای زمین هستند. در عراق و سوریه ی جنگ زده، در قلب آفریقا و در مناطق فقیرنشین برزیل و شیلی و اکوادور و در آمریکا و در میان سیاهپوستان. در استرالیا و هر جای دیگر زمین... . سیاره‌ی زمین، با این افراد بوی بهشت می دهد در میانه ی این دنیای پر آشوب. بسیار ناراحتم که عکسی از او ندارم و بنابراین تصویری از پزشکان بدون مرز می گذارم که عجیب دوستشان دارم.