
وارد شدم. پسر ناصر روی تخت دراز کشیده بود و به صفحه ی گوشی اش نگاه میکرد، صورتش با نور گوشی روشن شده بود. متوجه شدم مثل همیشه ایرپادش دم گوشش است. کمی با ضرب راه رفتم تا متوجه حضورم شود؛ شد.
من: چی نگاه میکنی؟
پسر ناصر: چیز خاصی نیست.
- کار داشتی؟
- نه فقط میخواستم حرف بزنم.
- چی شده؟
- سریع میرم اصل مطلب، تا حالا به این فکر کردی که بیشعور باشی؟
سریع رفت سر اصل مطلب... کمی فکر کردم و گفتم: کتاب بیشعوری رو خوندی؟
- نه... ببین نمیدونم متوجه منظور میشی یا نه! اما واقعا دلت خواسته بیشعور باشی؟
- تا اینکه منظورت از بیشعوری چی باشه؟
- خیلی سادست؛ مثلا تا حالا دلت خواسته به کسی فحش بدی؟
- خب آره، خیلی هم فحش دادم.
- نه نه، ببین منظورم اینه که بی دلیل این کار رو بکنی.
خندیدم اما بعد مکثی کوتاه فهمیدم جدی میپرسه! گفتم: چرا باید بی دلیل به کسی فحش بدی؟
- همین دیگه! تا حالا این حس رو داشتی؟
چون میخواستم سریع منظورش را بفهمم کوتاه جواب دادم: نه!
- حالا لزوما منظورم فحش نیست، مثلا... مثلا دلت بخواد با پا بزنی تو زانوی یکی؛ میدونی چی میگم؟
- باورم نمیشه ساعت چهار صبح منو کشوندی اینجا که اینو بپرسی.
- خواهش میکنم جواب بده!
- خیلی خب باشه... نه هیچوقت نخواستم به زانوی کسی صدمه بزنم، برای چی؟
- چی برای چی؟
- برای چی این سوالو میپرسی؟ تو تا حالا دلت خواسته این کار رو بکنی؟
- منم مثل تو فکر میکردم. اما دیروز وقتی رفته بودم پارک دلم میخواست یه نفر رو بگیرم کتک بزنم. نه اینکه شخص خاصی باشه... دلم میخواست خیلی رندوم یک نفر رو کتک بزنم... یا بهش فحش بدم.
داشتم به این فکر میکردم پسر ناصر داره دیوانه میشه. گفتم: خب شاید از یه جای دیگه عصبی بودی!
- احتمالا، ولی خیلی عجیبه که بیخودی کسی رو کتک بزنی... راستش وقتی بهش فکر میکنم خندهام میگیره. بهش فکر کن توی خیابون به یکی مشت بزنی فقط به خاطر اینکه حوصلت سر رفته.
- تو باید خودتو به دکتر نشون بدی! جدی میگم.
پسر ناصر ساکت فقط منو نگاه میکرد. گفتم: نکنه کاری کردی؟
- نه ولی بهش فکر میکردم... حالا میتونی بری.
- یعنی چی؟... (پسر ناصر ایرپاد را به گوشش بازگرداند)
the end