برای من، راههای طولانیِ آن چهار سال، بیش از یک مسیر ساده بودند؛ آنها کلاسهای زندگی بودند که پیش از شروع کلاسهای دانشگاه آغاز میشدند.
سحرخیزیهای اجباری، دیدنیترین طلوعهای آفتاب را برایم به ارمغان آورد. انتظار در ایستگاههای سرد، صبر و تحمل را به من آموخت. و آن روزهایی که اتوبوس دانشگاه را از دست میدادم، چگونگی مدیریت ناامیدی و یافتن راهحلهای تازه را تمرین کردم.
هر تأخیر، هر مشکل فنی در مسیر، و هر نگاه پرسشگر استاد هنگام ورود دیرهنگام، نه یک شکست، که فرصتی برای قویتر شدن بود.
اکنون که به گذشته نگاه میکنم، میبینم آن سفرهای روزانه، همچون آهنگری بودند که استقامت، انعطاف و قدردانی از لحظات کوچک را در وجودم شکل دادند. هر بار ایستادن در آن ایستگاه، قدمی بود در مسیر ساختن "من" امروزی.
این خاطرات، با همه شیرینی و دشواریشان، برای همیشه در ذهن و قلب من جاودانه شدهاند.
