امروز یه جا این نوشته رو دیدم،
«دوست ندارم با افرادى كه همواره مرا در حالت دفاع قرار مى دهند معاشرت كنم؛ دفاع از عقايد، دفاع از اندیشهها، دفاع از خودم و دفاع از حقوق و آرزوهايم.»
عمیق که خوندم دیدم چقدر این جمله رو زندگی کردم! و در عین حال که دوست نداشتم ولی خودمو در معرض این معاشرت قرار دادم. و الان که فکر میکنم بدترین اتفاق ممکن این بوده که جنگیدم برای اینا. به زور از عقاید و اندیشه هام دفاع کردم هر چند که پایه و اساس نداشته توی ذهنم، از خودم و حقوق و آرزوهام دفاع کردم و جنگیدم! چرا واقعا؟!
اصلا مگه جنگ داره؟ مگه دفاع داره؟ اصلا چرا بهم حمله شده که بخوام دفاع یا جنگ کنم؟
به نظرم این حمله ها فقط محیط رو برای آدمها ناامن میکنه که دیگه خودشون نباشن، اگه خیلی سرشون داغ باشه به جنگ و دفاع ادامه میدو و اگه ضعیف یا خسته باشن کمکم فاصله میگیرن.
یه چیزی که تجربه کردم برای خودم و الان که از دورتر خودمو میبینم و متوجه عمق زخمی که بهم زده میشم. فاصله گرفتن از خودم، که اگه خودم باشم باید جواب پس بدم، توضیح بدم، خودمو بردم پشت یه لایهای از نفاق و دورویی، و این حرف رو هم توی دلم داشته باشم که دلم برای خود واقعی ام تنگ شده. چون سالها خودم نبودم که زندگی کردم، یه آدم با پوشش یه آدم دیگه که کاری کنه بقیه دوسش داشته باشن و نخواد به خاطر باورهاش قضاوت بشه، بودم.
اینکه محیط روابط رو بتونیم امن نگه داریم که آدمها فرصت داشته باشن خودشون باشن میتونه بزرگترین امتیاز یه دوستی عمیق باشه.
حتی مهمترین اش میتونه روابط والد و فرزندی باشه. یه ضربالمثل هست که میگه، حرف راست رو از بچه بشنوید. بچه ها صاف و زلال هستن، خود واقعی شون هستن و در ابرازها هم بدون خودسانسوری حرف شون رو میزنن. به مرور که بزرگترها فیدبک های نابهجا میدن. بچه یاد میگیره در موقعیت های مختلف خودش نباشه.
و در طی سالها فاصله گرفتن از اون لوح صاف و زلال، تبدیل به یه آدمآهنی ای میشه برای راضی نگهداشتن بقیه.
شاید یک راهحل این باشه که برای روابط مون با توجه به جنس اون رابطه مرزهایی رو متصور بشیم، که تا اون مرز در دایره رابطه هستیم. هر تجاوزی خارج اون چارچوب محموم به طرد شدن باشه.
عمر ها گذشت صدی!
باشد که روحمان در آرامش قرار بگیره و تلاش کنیم خود واقعی مون باشیم چه کسی خوشش بیاد و چه کسی خوشش نیاد!