جُستن و نیافتن

آدمیزاد سیرمونی نداره. اگر داشت که هنوز توی غار زندگی می‌کرد. عطشی بی‌پایان در هر کدام از ماست که از اجداد غارنشینمون به ارث برده‌ایم. عطشی که در هر کدام از ما به شکلی ظاهر می‌شه. یکی عشق تحصیل داره، دیگری غرق پول ساختن می‌شه، یکی دیگه توی هنر به آرامی غرق می‌شه، یکی دیگه ماشین باز می‌شه، یکی دیگه کفتر بازی می‌کنه. هر کدام به نوعی. و برخی هنوز نتونستن عطش و اشتیاقشون رو ابراز کنن. گاهی سرکوب شده یا شاید هرگز جسارت آزاد کردن دیو سپید خواسته‌هاشون رو نداشتن. شاید فرصت نداشتن. شاید در عمق وجودشون گورستانی‌ست از آرزوها، خواسته‌ها و گرایش‌هایی که هرگز ابراز نکردن. شاید ابراز کردن و شرایط مساعد نبوده. هزار شاید و اما و اگر، پرسه می‌زنه پشت گورستان آرزوهای هر کدام از ما. همه داریم این گورستان متروک ولی زنده‌ی آرزوهای متولد نشده رو. گورستانی که با کورسوی امیدی به زایشگاه‌ توانایی‌های ما بدل می‌شه. گورستانی که خاکی غنی داره و منتظر دمیدن آفتاب همت ماست.

فکر می‌کنم در زندگی هر آدمی لحظه‌ای‌ست. لحظه‌ای که چشم از آینده بر می‌داره و با شجاعت تمام به سمت گورستان آرزوهای خودش بر می‌گرده و نگاهشون می‌کنه. ذل می‌زنه به تک تکشون. وراندازشون می‌کنه. کالبدنیمه جان آرزوهایی که به صف دراز شدن رو می‌بینه. سایه بی‌همتی رو گسترده بر سر آرزوهای رها شده می‌بینه. شاید وقتی چشمش به تاریکی عادت کنه، بتونه زیبایی آرزوها و رویاهای فراموش شده‌ش رو بار دیگر درک کنه. اون لحظه، لحظه‌ی تولد دوباره‌‌ست. زمانی که چشم از آینده بر می‌داریم و در اکنون متمرکز می‌شیم. دست از سرزنش زمین و زمان برمی‌داریم. پی می‌بریم که ماییم دلیل فرصت‌ها و فرصت‌سوزی‌هامون.

بعد از اون بزنگاه بزرگ می‌دونیم همه‌ی نقشه‌‌ها و منابعی که نیاز داشتیم در تمام عمر با ما همراه بوده. کافی بودیم و هستیم. با تمام مایتحتاجمون متولد شدیم. کافی‌ست به آرزوهای خودمون برگردیم و یک به یک از زیر خروارها حسرت بیرون بیاریمشون و با همت و صبر و حوصله بهشون زندگی بدیم. اینطوری غنی می‌شیم. پی‌می‌بریم که برای ساختن رویاهامون کافی هستیم. همه‌ی چیزهایی که لازم داشتیم و داریم همیشه در خودمون همراه داشتیم. مثل تُن صدا، مثل اثر انگشت، همیشه با ما بودن. کافی‌ست کمی روی خودمون و تحقق رویاهامون وقت بذاریم.

برای من در اواخر ۳۸ سالگی اتفاق افتاد. برخی بهش می‌گن بحران میان سالی. تا قبل از اون لحظه‌ی خوب معمولا به دنبال رسیدن هستیم. خودمون رو در رقابت می‌بینیم. ولی وقتی از اون پیچ به سلامت عبور کنیم، یاد می‌گیریم زندگی بیشتر از جنس جُستن و نیافتنه. جستن آرزوهایی که با خودمون به این دنیا آوردیم. پرورش دادن استعدادهایی که با ما زاده شدن. ساختن بهترین نسخه‌ی خودمون. ساختن آدمی که دوست داریم باشیم. آدمی که بهش نزدیک ‌می‌شیم هر چند بهش نمی‌رسیم.