
نقدی بر پارادوکسهای گفتمان سیاست خارجی در فضای عمومی ایران
تحلیل حاضر تلاشی است برای کالبدشکافی یک بلوغ دردناک در خرد سیاسی معاصر ایران؛ عبور از «ذهنیت اتوپیایی» به سوی «واقعگرایی ملی». در لایههای زیرین فضای رسانهای و نخبگانی ما، همواره نوعی نگاه آرمانشهری (Utopian) ریشه داشته است که سیاست خارجی را نه عرصهی موازنه سختِ قدرت و «فنِ ممکنها»، بلکه میدانی برای تحقق بیکموکاستِ ارزشهای انتزاعی و اساطیری میپندارد. این رویکرد که بر پایه تصویری ذهنی از «آنچه باید باشد» بنا شده، اغلب واقعیتهای صلبِ «آنچه هست» را نادیده میگیرد و به همین دلیل، در مواجهه با پیچیدگیهای دیپلماتیک دچار شوک، سرخوردگی و در نهایت خشم میشود. ذهنیت اتوپیایی، ایران را نه یک «واحد سیاسی» بر روی نقشه با محدودیتهای ژئوپلیتیک، بلکه یک «رسالت تاریخی» میبیند که باید فراتر از منطقِ زمین، بدون اعتنا به توازن قوا و صرفاً با تکیه بر اراده، واقعیت را دگرگون کند. این پارادوکس تحلیل، زمانی آشکارتر میشود که ما به جای رصد دقیقِ جابهجایی مهرهها در صفحه شطرنج بینالملل، به دنبالِ نشانههای «وفاداری» یا «خیانت» در رفتار دیگر کشورها میگردیم.
نمونهی بارز این انسداد فکری را میتوان در واکنشهای شتابزده به تحولات سیالِ منطقه، از جمله گزارشهای مرتبط با چرخشهای دیپلماتیک بازیگران بزرگی چون روسیه مشاهده کرد؛ جایی که برای مثال، هرگونه تماس یا مذاکره میان مسکو و گروههای مخالف در سوریه (مانند جبهه تحریرالشام)، بلافاصله در محافل داخلی با برچسبهایی چون «فروختن ایران» یا «خنجر از پشت» تعبیر میشود. این نوع قضاوت، برخاسته از یک خطای ادراکی است که «متحد تاکتیکی» را با «برادر خونی» اشتباه میگیرد. در رئالپولیتیک جهانی، هیچ دوستی دائمی و هیچ دشمنی ابدی وجود ندارد؛ کشورها نه بر اساس اخلاقِ رمانتیک، بلکه بر پایه منافع ملیِ منعطف و محاسباتِ دقیق هزینه-فایده عمل میکنند. ذهنیت اتوپیایی با نادیده گرفتن محدودیتهای ساختاری، قدرت واقعی اقتصادی، ناترازیهای لجستیک و فشارهای خردکننده بینالمللی، انتظار دارد ایران بدون پرداخت هیچ امتیازی، همواره در جایگاه «فاتح مطلق» قرار گیرد. چنین انتظاری نه تنها تحلیل را به بنبست میکشاند، بلکه با تزریقِ آرزوهای دوردست به جای واقعیتهای ملموس به بدنه جامعه، نوعی ناامیدیِ سیستماتیک تولید میکند؛ چرا که در دنیای واقعی، هیچ پیروزیای بدون هزینه و هیچ دستاوردی بدون موازنه بهدست نمیآید.
در واقع، این نگاه آرمانزده با سادهسازیِ بیش از حدِ جهان به دوگانه «حق و باطل»، مانع از درکِ تفاوت میان «استراتژی» و «تاکتیک» میشود. واقعیت صلب بینالمللی به ما میآموزد که استقلال به معنای خودبسندگی مطلق یا انزوایِ قهرمانانه نیست، بلکه به معنای «تواناییِ مدیریت وابستگیهای متقابل» و بازی در شکافِ میان قدرتهای بزرگ است. گذار به سوی «واقعگرایی ملی» ایجاب میکند که ما بپذیریم ایران یکی از چندین بازیگرِ این صحنه پرآشوب است، نه یگانه کارگردان آن. سیاست خارجی موفق، هنرِ «تعیین اولویتها» است؛ یعنی دانستنِ این مطلب که کجای نقشه باید ایستادگی کرد و کجا باید برای حفظِ کالبد ملی، به «عقبنشینیِ تاکتیکی» یا «معاملهی هوشمندانه» تن داد. برای خروج از این بحرانِ تحلیلی، ضرورت دارد که گفتمان سیاسی ایران از پیلهی شعارهای انتزاعی خارج شده و به سمت نوعی «بلوغ رئالیستی» حرکت کند؛ جایی که «ایران» به عنوان یک موجودیت تاریخی-سرزمینی، محورِ اصلیِ تمام تصمیمات قرار گیرد. ما زمانی میتوانیم در توفانهای ژئوپلیتیک قرن جدید منافع خود را حفظ کنیم که نخبگان و رسانههایمان به جای سوگواری برای فروپاشی آرمانشهرها، به دنبال مهندسیِ واقعیتهای جدید باشند. باید آموخت که در شطرنج بینالمللی، کسی که به مهرهها احساس پیدا کند یا از منطقِ ریاضیِ قدرت غافل شود، پیش از آغاز بازی، بازنده است. هنر سیاستمدار امروز، نه فرار از میدانِ تعامل، بلکه مدیریتِ شجاعانه و واقعبینانهی امتیازات برای تضمین بقا، رفاه و اقتدارِ پایدار ایران در قلبِ تاریخ است.
پاییز 1404