ویرگول
ورودثبت نام
سپهر شاد
سپهر شاد
سپهر شاد
سپهر شاد
خواندن ۳۴ دقیقه·۱ روز پیش

از ذهنیت رمانتیک تا واقع‌گرایی ملی

نقدی بر گفتمان سیاسی معاصر ایران

مقدمه

در برهه‌ای از تاریخ معاصر ایران که جامعه با بحران‌های چندوجهی و فزاینده‌ای در عرصه‌های اقتصادی، اجتماعی، ژئوپلیتیکی، زیست‌محیطی و ایدئولوژیک دست‌وپنجه نرم می‌کند، گفتمان سیاسی بخش‌هایی از اصلاح‌طلبان و اپوزیسیون، نه تنها نتوانسته است پاسخی درخور به این وضعیت پیچیده ارائه دهد، بلکه گاه خود به بخشی از مشکل بدل شده است. به‌جای بازنمایی دقیق واقعیت‌های میدانی و تاریخی، بسیاری از بیانیه‌های سیاسی صادره، در فضایی انتزاعی، بدون تحلیل عینی از نیروهای اجتماعی، توازن قوا و محدودیت‌های ساختاری، شکل گرفته‌اند. این بیانیه‌ها اغلب با زبانی شاعرانه، کلی‌گویانه و آرمان‌محور نوشته می‌شوند که در ظاهر حامل امید به آینده‌اند، اما در عمل دچار نوعی گسست کامل از تاریخ، اجتماع و نیروهای واقعی سیاسی هستند.

بیانیه اخیر یکی از چهره‌های برجسته سیاسی که خواستار «تأسیس مجلس مؤسسان» شده، نمودی عینی از این ذهنیت انتزاعی است. در حالی که وضعیت کنونی جامعه ایران، با بحران‌های امنیتی، انزوای بین‌المللی، استهلاک نهادهای اجتماعی و سرکوب نیروهای میانی مواجه است، سخن گفتن از نهادهایی چون «مجلس مؤسسان»، بدون تبیین سازوکارهای ممکن تحقق آن، تنها نوعی خیال‌پردازی سیاسی است که ریشه در یک ذهنیت رمانتیک و فراتاریخی دارد.

هدف این مقاله آن است که با رویکردی انتقادی، به واکاوی بحران گفتمانی در بیانیه‌های سیاسی معاصر ایران بپردازد؛ بحرانی که در آن ذهنیت روشنفکری جای تحلیل عینی را گرفته، تاریخ و واقعیت به نفع رویاپردازی‌های اخلاقی کنار گذاشته شده، و نوعی زبان نا-تاریخی و نا-سیاسی به مثابه جایگزینی برای عمل سیاسی مؤثر برساخته شده است. در این مسیر، به مؤلفه‌هایی چون «ذهن‌گرایی انتزاعی»، «غیاب واقع‌گرایی تاریخی»، «تقلیل‌گرایی مفهومی» و «فراموشی جایگاه ساختارهای قدرت» خواهیم پرداخت.

بحران گفتمان، ذهنیت انتزاعی و غیاب واقع‌گرایی تاریخی در بیانیه‌های سیاسی معاصر ایران

۱. تعریف مفاهیم کلیدی-

الف. گفتمان سیاسی

گفتمان سیاسی به مجموعه‌ای از گزاره‌ها، مفاهیم، استعاره‌ها و پیش‌فرض‌هایی اطلاق می‌شود که کنش‌گران سیاسی برای تبیین واقعیت، ترسیم افق آینده، و مشروع‌سازی کنش‌های خود به‌کار می‌گیرند. گفتمان نه صرفاً زبان، بلکه شبکه‌ای از مفاهیم و ساختارهای معنایی است که فهم ما از سیاست و جامعه را شکل می‌دهد. در این معنا، بیانیه‌های سیاسی نیز بخشی از بازنمایی گفتمانی نیروهای سیاسی‌اند.

ب. ذهنیت انتزاعی

ذهنیت انتزاعی در این متن به نوعی اندیشه‌ورزی اشاره دارد که به‌جای تحلیل در بستر واقعیت‌های اجتماعی، تاریخی و ساختاری، بر مفاهیم کلی، فراتاریخی و جهان‌شمول تأکید دارد. این ذهنیت با فاصله گرفتن از «مکانمندی» و «زمان‌مندی» واقعیت، سیاست را از سطح عمل و نیرو به سطح اخلاق و آرمان پرتاب می‌کند.

پ. واقع‌گرایی تاریخی

واقع‌گرایی تاریخی به توانایی درک و تحلیل نیروهای تاریخی، تناسب قوا، سنت‌ها، ساختارهای قدرت و روندهای اجتماعی در یک بستر مشخص مکانی و زمانی گفته می‌شود. سیاست واقع‌گرایانه برخلاف ذهنیت انتزاعی، بر امکانات بالفعل و مرزهای واقعی تأکید دارد، نه آرزوهای ایده‌آل‌گرایانه.


۲. تحلیل گفتمان بیانیه‌نویسی در ایران معاصر

الف. بحران زبان سیاسی و بی‌زمانی بیانیه‌ها

بخش عمده‌ای از بیانیه‌های سیاسی معاصر ایران (اعم از اصلاح‌طلب، اپوزیسیون داخل یا برون‌مرزی)، گرفتار زبانی هستند که یا بیش از حد اخلاقی و کلی‌گراست یا از تحلیل واقعیت عینی تهی شده است. در این بیانیه‌ها معمولاً با عباراتی چون «مطالبه دموکراسی»، «گذار به آزادی»، «مجلس مؤسسان»، «صلح پایدار» یا «تغییر پارادایم» مواجه می‌شویم، بدون آن‌که حتی اشاره‌ای به ابزار تحقق، سوژه تاریخی آن، یا موانع ساختاری بشود. گویی این مفاهیم در خلاء تولید شده‌اند.

به‌عنوان نمونه، بیانیه‌ای که در تیرماه ۱۴۰۴ با شعار «وقت تغییر پارادایم است» منتشر شد، نمونه‌ای از نوعی زبان تهی از پایگاه اجتماعی است. در حالی که جامعه با فروپاشی اعتماد، بحران مشارکت سیاسی، و افول نهادهای میانی مواجه است، این بیانیه خواستار «تغییر چارچوب فهم سیاست» شد، بدون آن‌که درک درستی از نسبت زبان و واقعیت اجتماعی نشان دهد.

ب. بی‌مکانی و بی‌مردمی

بیانیه‌هایی که در خارج از بستر اجتماعی و درون جمع‌های محدود روشنفکری نگاشته می‌شوند، فاقد عنصر «مکانمندی» و «مردم‌مندی» هستند. آن‌ها نه صدای اعتراضات مردم حاشیه‌نشین، کارگران، معلمان یا زنان هستند، و نه درون تجربه‌ی زیسته‌ی آن‌ها شکل گرفته‌اند. همین امر باعث می‌شود که چنین بیانیه‌هایی نه بسیج‌گر باشند، نه حامل امید، نه حتی منشأ گفتگو. آن‌ها به متونی فرهنگی بدل می‌شوند که صرفاً در محافل نخبگانی بازتولید می‌گردند.

پ. نمادگرایی توخالی و مرجعیت اخلاقی

در اغلب بیانیه‌های سیاسی اخیر، کنش‌گران به جای آن‌که خود را بخشی از یک نیروی تاریخی تعریف کنند، در موضع «داور اخلاقی تاریخ» می‌نشینند. آن‌ها به جای تحلیل وضعیت و نقش خود در شکل‌گیری آن، صرفاً از موضعی برتر، مفاهیم اخلاقی پرتاب می‌کنند: «باید چنین شود»، «ما مردم ایران خواهان آن هستیم» و غیره. این نوع موضع‌گیری اخلاقی، بی‌آن‌که بتواند نیروهای اجتماعی را درگیر کند، عملاً تبدیل به بیان آرزوهایی می‌شود که مخاطب آن مشخص نیست.


۳. تحلیل موردی: «بیانیه تأسیس مجلس مؤسسان»

در یکی از مهم‌ترین بیانیه‌های سیاسی معاصر، میرحسین موسوی در اقدامی نمادین خواستار «تشکیل مجلس مؤسسان» شد تا قانون اساسی جدیدی برای ایران تدوین شود. این پیشنهاد، اگرچه از نظر مفهومی در سنت نهادسازی جمهوری‌خواهانه جای می‌گیرد، اما در بستر عینی ایران کنونی با چالش‌های بزرگی مواجه است:

·         نه نیروهای سازمان‌یافته برای حمایت از چنین طرحی وجود دارند،

·         نه امکان چانه‌زنی در ساخت قدرت کنونی فراهم است،

·         نه حتی مفاهیم پیشنهادی (جمهور مردم، سازوکار انتخابات، ضمانت اجرای تصمیم‌ها) تبیین شده‌اند.

در این معنا، «مجلس مؤسسان» از یک ابزار نهادساز به یک افق ذهنی فروکاسته شده است؛ افقی که نه از درون نیروهای واقعی، که از ذهن روشنفکری فرهیخته اما تنها برمی‌خیزد. چنین بیانیه‌هایی، به‌جای راهبردسازی، بیشتر نوعی ژست اخلاقی دارند.

۴. ذهنیت رمانتیک و روشنفکری انتزاعی: نقد یک سنت فکری

الف. روشنفکری اخلاقی به‌جای روشنفکری راهبردی

در ایران، از دوران مشروطه تا امروز، سنت روشنفکری بیش از آن‌که مبتنی بر تحلیل ساختارها، توازن قوا و برنامه‌ریزی سیاسی باشد، بر بیان آرمان‌ها و نقد اخلاقی قدرت تمرکز داشته است. این مدل، که برخی آن را «روشنفکری اخلاقی» می‌نامند، بیشتر به وظیفه‌ی وجدان عمومی وفادار مانده تا به طراحی راه‌حل‌های سیاسی.

بخش عمده‌ای از بیانیه‌نویسی‌های سیاسی، امتداد همین ذهنیت است: روشنفکر یا کنشگر، به جای تعامل با نیروهای واقعی، توازن منطقه‌ای، ظرفیت‌های نهادی یا نقش مردم، خود را سخنگوی «حقیقت» یا «اراده ملت» می‌پندارد. او خود را موظف می‌داند که سخنِ درست را بگوید، بی‌آن‌که لازم بداند چگونه و با چه نیروهایی آن سخن به واقعیت بدل خواهد شد.

ب. ذهنیت رمانتیک: سیاست به‌مثابه شعر

در برخی بیانیه‌ها، نوعی زیبایی‌شناسی رمانتیک مشاهده می‌شود. واژه‌ها با آهنگ و تصویرسازی شاعرانه کنار هم چیده می‌شوند: «ما فرزندان رنجیم، ولی امید را از ما نگرفتند»؛ «در طلوع آگاهی، سرزمین ما به روشنی خواهد رسید»؛ «ایران را پس خواهیم گرفت». این جملات، به‌رغم جذابیت زبانی، فاقد تحلیل هستند و گاه به کلیشه‌هایی تهی بدل می‌شوند.

این سبک، که گاه ریشه در سنت ادبیات مقاومت دارد، زمانی مؤثر است که با عمل سیاسی همگام باشد. اما در شرایطی که نیروهای واقعی غایب‌اند، این زبان بیشتر نشانه‌ی گریز از واقعیت و پناه بردن به زبان احساس است.

پ. تقلیل سیاست به بیانیه

در فضای بسته ایران، برخی از روشنفکران و کنشگران، ناتوان از سازمان‌دهی سیاسی، کنش اجتماعی یا مشارکت نهادی، بیانیه را یگانه ابزار کنش می‌دانند. در نتیجه، بیانیه‌ها جای سیاست را می‌گیرند؛ و گاه به‌جای آن‌که آغازگر یک روند باشند، خود تبدیل به پایان آن می‌شوند.

در این فضا، سیاست از سطح استراتژیک به سطح «خطابه» تقلیل می‌یابد؛ کنشگر سیاسی نه در میدان عمل، بلکه در میدان زبان فعالیت می‌کند. همین امر باعث می‌شود که فضای سیاسی ایران از انبوه بیانیه‌ها پُر باشد، اما از فقدان «نیروی سیاسی» رنج ببرد.


۵. آسیب‌شناسی بیانیه‌نویسی در غیاب ساختارهای قدرت

الف. جای خالی نهاد

یکی از مسائل اصلی بیانیه‌ها، نبود پیوند آن‌ها با نهادهای سیاسی یا اجتماعی است. بیانیه وقتی می‌تواند تأثیرگذار باشد که از جانب یک نهاد کنشگر صادر شده باشد؛ نهادی که دارای پایگاه مردمی، برنامه عملی، و قدرت چانه‌زنی باشد. در غیاب نهاد، بیانیه‌ها بیشتر شبیه به اعلامیه‌هایی فرهنگی یا فردی‌اند.

برای مثال، بیانیه‌هایی که در سال‌های ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۲ توسط گروه‌های پراکنده روشنفکری یا سیاسی صادر شدند، به‌رغم تکرار مفاهیم بنیادینی چون «دموکراسی»، «آزادی»، «مردم‌سالاری» و «حقوق بشر»، نتوانستند به جنبش اجتماعی پیوند بخورند. دلیل؟ غیاب سازمان، فقدان رابطه با نیروهای اجتماعی، و گسست از تحلیل قدرت.

ب. فقدان زبان راهبردی

زبان بیانیه‌ها اغلب یا بیش از حد نرم و تعارف‌آمیز است، یا بسیار تند و گاه شعارزده. در هر دو حالت، زبان از کارکرد اصلی‌اش دور می‌شود: سازماندهی نیرو، ارائه افق، و تبیین تاکتیک‌ها. آن‌چه غایب است، زبان راهبردی است؛ زبانی که نه صرفاً انتزاعی است، نه شعاری، بلکه قدرت تحلیل، سازماندهی و اقدام دارد.


۶. بازسازی گفتمان سیاسی: از ذهن‌گرایی به واقع‌گرایی

الف. بازخوانی تاریخ از منظر نیروهای واقعی

نخستین گام، بازگشت به تاریخ است؛ اما نه تاریخی اسطوره‌ای و قهرمان‌محور، بلکه تاریخی مبتنی بر تحلیل نیروهای اجتماعی، ساختارها و روندها. فهم تجربه مشروطه، نهضت ملی، انقلاب ۵۷، اصلاحات دهه ۷۰ و جنبش‌های اعتراضی دهه ۹۰ باید با رویکردی واقع‌گرایانه صورت گیرد تا ابزار بازسازی گفتمان امروز باشد.

ب. ساخت نهاد به جای تولید متن

سیاست بدون نهاد، صرفاً آرزوست. بنابراین، به‌جای صدور بیانیه‌های انبوه، کنش‌گران باید به فکر نهادسازی باشند: سازمان‌های مدنی، گروه‌های صنفی، شوراهای مردمی، شبکه‌های محلی یا حتی گروه‌های کوچک اما منسجم. قدرت نه در کلام، بلکه در شبکه‌سازی نهادین شکل می‌گیرد.

پ. زبان سیاسی نوین: تحلیلی، مشارکتی، تاریخی

باید زبانی نو پدید آید که نه تنها اخلاقی و زیباشناختی باشد، بلکه تاریخی، تحلیلی و بسیج‌گر نیز باشد. زبانی که از تجربه‌ی زیسته‌ی مردم سخن بگوید، نه از منظر روشنفکری مجرد؛ زبانی که مردم را خطاب قرار دهد نه تاریخ را؛ و افقی ارائه دهد که از دل واقعیت امکان‌پذیر باشد، نه از آسمان خیال.

۷. فقدان فهم تاریخی: گسست از موقعیت ژئوپلیتیکی و واقعیت ساختاری ایران

الف. سوءبرداشت از تجربه‌های تطبیقی

یکی از خطاهای رایج در بیانیه‌های سیاسی معاصر ایران، استفاده از قیاس‌های تطبیقی ناپخته و فاقد درک تاریخی است. سخن گفتن از «تغییر پارادایم» یا «گذار سریع به توسعه‌ و دموکراسی»، بدون توجه به زمینه‌ی تاریخی، جغرافیای سیاسی و تجربه‌ی خاص ایران، در عمل بیشتر شبیه آرزواندیشی است تا سیاست‌ورزی واقعی.

برای مثال، اشاره برخی از بیانیه‌نویسان به کشورهایی چون کره‌جنوبی، مالزی، ترکیه یا امارات متحده عربی، بدون فهم تفاوت‌های بنیادی این کشورها با ایران، نمونه‌ای از گسست تحلیلی است. این قیاس‌ها اغلب به‌گونه‌ای صورت می‌گیرند که گویی مسیر توسعه و دموکراسی، مسیری جهانی، عمومی، و ازپیش‌مشخص است، بی‌آنکه نیازمند بومی‌سازی، تطبیق با ساختار قدرت، یا سنجش ظرفیت‌های داخلی باشد.

ب. ایران در مرکز «هارت‌لند»: جغرافیا به مثابه سرنوشت

ایران، برخلاف کشورهای کوچک حاشیه‌ای، در قلب منطقه‌ی پرتنش خاورمیانه قرار دارد. ایران نه یک دولت‌شهر نفتی، بلکه یک تمدن تاریخی با جمعیت بالا، تنوع قومی، تاریخ استعمارستیزی، و موقعیت ژئوپلیتیکی کلیدی است. آن‌چه برخی از بیانیه‌ها نادیده می‌گیرند، این است که ایران:

·         در مسیر چهار شاهراه حیاتی انرژی، نظامی و فرهنگی قرار دارد؛

·         در مرکز رقابت‌های ابرقدرتی (آمریکا، روسیه، چین) در آسیای غربی واقع شده؛

·         و از نظر عمق استراتژیک با هیچ‌یک از نمونه‌های ذکرشده (کره‌جنوبی، امارات، دبی) قابل مقایسه نیست.

نظام جمهوری اسلامی، به‌رغم بحران‌های ساختاری، توانسته است از همین موقعیت ژئوپلیتیکی برای بقاء استفاده کند. درک این واقعیت ضروری است که هرگونه طرح گذار، تغییر ساختار یا تأسیس نهادهای جدید (مثل مجلس مؤسسان) باید در محاسبه‌ی دقیق از موقعیت ایران در ساختار جهانی قدرت صورت گیرد.

پ. مثال تطبیقی: کره‌جنوبی و ایران

در دهه ۱۹۵۰، کره‌جنوبی یکی از فقیرترین کشورهای جهان بود. اما با قرار گرفتن در اردوی غرب در دوران جنگ سرد، کمک‌های گسترده‌ی نظامی، اقتصادی و تکنولوژیک از سوی ایالات متحده و ژاپن دریافت کرد. ارتش کره‌جنوبی توسط آمریکا تجهیز شد، نهادهای اقتصادی آن با سرمایه‌گذاری خارجی بازسازی شدند، و نهایتاً با شکل‌گیری دولت‌های استبدادی توسعه‌گرا (نه دموکراتیک)، کره وارد مسیر رشد اقتصادی شد.

اما ایران، به‌ویژه پس از انقلاب ۵۷، عملاً در مسیر تقابل ایدئولوژیک و سیاسی با غرب قرار گرفت. تحریم‌های گسترده، تنش‌های منطقه‌ای، حمایت از نیروهای ضدغربی، و سیاست‌های امنیت‌محور در داخل، شرایطی به‌وجود آورد که امکان تطبیق ساده با الگوی توسعه‌ی لیبرالیستی وجود نداشت.

در این شرایط، سخن گفتن از «تغییر پارادایم» بدون توجه به نقش ژئوپلیتیک، تاریخ ایدئولوژیک نظام، و سازوکارهای امنیتی، بیشتر شبیه «برون‌فکنی خواست‌های انتزاعی» است تا ارائه یک نقشه‌ی راه عمل‌گرایانه.

۷. فقدان فهم تاریخی: گسست از موقعیت ژئوپلیتیکی و واقعیت ساختاری ایران (ادامه)

ت. قیاس‌ نادرست با کشورهای «شبه‌دولت» یا «دولت‌های پوشالی»

در بسیاری از بیانیه‌ها، کشورهایی مانند امارات، بحرین، قطر، یا حتی سنگاپور به‌عنوان نمونه‌های موفق توسعه، دموکراسی، یا آزادی معرفی می‌شوند. این در حالی است که:

·         امارات و قطر دولت‌هایی رانتی هستند که بر پایه صادرات انرژی و واردات تکنولوژی و دانش از غرب ساخته شده‌اند؛

·         سنگاپور علی‌رغم رشد اقتصادی، ساختاری اقتدارگرا دارد و برخلاف تصور رایج، نه یک دموکراسی لیبرال، بلکه یک تکنوکراسی نظامی-اقتصادی است که آزادی بیان و تجمع در آن بسیار محدود است؛

·         دبی بیشتر یک پروژه تجاری-امنیتی است تا یک جامعه سیاسی؛ در آن خبری از احزاب، رسانه‌های مستقل، یا مشارکت سیاسی نیست.

قیاس ایران با این دولت‌ها، غفلت از این واقعیت است که ایران کشوری با تاریخ انقلاب، بافت قوی سیاسی، جامعه مدنی تاریخی و حافظه‌ی اعتراضات سراسری است. نمی‌توان ایران را به یک «منطقه آزاد اقتصادی» تقلیل داد که با جذب سرمایه‌ی خارجی شکوفا شود. خواست توسعه در ایران، ناگزیر با مسئله‌ی مشارکت سیاسی، عدالت اجتماعی و توزیع قدرت گره خورده است.

ث. نادیده‌گرفتن تجربه‌ی ترکیه

یکی دیگر از قیاس‌های رایج، ارجاع به ترکیه به‌عنوان نمونه‌ای از دموکراسی مسلمان، توسعه اقتصادی، و نهادسازی مدرن است. اما نادیده گرفته می‌شود که:

·         ترکیه از زمان آتاتورک، دارای نهادهای نظامی و بوروکراتیک قوی بوده است؛

·         پیوستگی تاریخی با غرب (عضویت در ناتو، روابط ساختاری با اتحادیه اروپا) نقش مهمی در مدل حکمرانی و توسعه‌ی آن ایفا کرده؛

·         حزب عدالت و توسعه، برای بیش از دو دهه با مهارت، تضادهای بین نخبگان لائیک و توده‌های اسلام‌گرا را مدیریت کرده است، چیزی که در ایران با سرکوب نهادهای میانی و انسداد نخبگان عملی نشده.

حتی با این زیرساخت، تجربه‌ی ترکیه امروز در آستانه‌ی ورشکستگی سیاسی و اقتصادی قرار گرفته، آزادی‌ها محدود شده، و روندی شبه‌اقتدارگرا جای مدل دموکراتیک را گرفته است. اگر چنین تجربه‌ای در کشوری با این میزان حمایت غربی، ثبات نهادی، و توسعه صنعتی آسیب‌پذیر شده، چگونه می‌توان نسخه‌ی مشابهی را برای ایران پیچید، بدون محاسبه‌ی دقیق ظرفیت‌ها و محدودیت‌ها؟

ج. غفلت از تجربه‌ی عراق و لیبی: سقوط نظام، اما فقدان دولت

برخی دیگر از بیانیه‌های سیاسی، صریح یا ضمنی، از ضرورت تغییر بنیادین نظام سیاسی سخن می‌گویند، بی‌آنکه به سرنوشت کشورهای دچار فروپاشی مانند عراق، سوریه، لیبی یا یمن بیندیشند. در این کشورها:

·         سقوط یک ساختار سیاسی قدرتمند، منجر به ظهور جنگ داخلی، تجزیه، و فروپاشی کامل نظم اجتماعی شد؛

·         نبود نهادهای جایگزین، موجب شد که گروه‌های شبه‌نظامی، قبیله‌ای یا فرقه‌ای جای دولت را بگیرند؛

·         پروژه‌ی «گذار به دموکراسی» عملاً به فاجعه انسانی منجر شد، و مداخله‌ی خارجی وضعیت را وخیم‌تر کرد.

البته ایران وضعیت متفاوتی دارد و نمی‌توان به‌سادگی این سناریوها را تعمیم داد. اما غفلت از خطرات خلأ قدرت، نبود برنامه‌ی انتقالی مشخص، و حذف ساختارهای فعلی بدون طرح جایگزین، می‌تواند فاجعه‌بار باشد. بیانیه‌هایی که صرفاً وعده «فردای روشن» می‌دهند، باید با صداقت توضیح دهند: چه کسی؟ با چه ابزاری؟ در چه شرایطی؟ چگونه؟.


جمع‌بندی این بخش:

فقدان تحلیل تاریخی و موقعیت‌سنجی ساختاری، بیانیه‌های سیاسی را به متونی ذهنی و خیال‌پردازانه تبدیل کرده است. سخن گفتن از تغییر پارادایم، مجلس مؤسسان، یا دموکراسی فوری، بدون محاسبه دقیق از تجربه‌های تطبیقی و زمینه‌های واقعی، نه تنها ناکارآمد، بلکه گاه خطرناک است.

در عوض، باید نوعی نگاه واقع‌گرایانه تاریخی، متکی بر مطالعه عمیق از روندهای منطقه‌ای، توازن قدرت، و ظرفیت‌های واقعی جامعه ایران توسعه یابد. تنها در این صورت است که گفتمان سیاسی می‌تواند از سطح آرزو به سطح اقدام و از سطح کلام به سطح نهاد برسد.

۸. ذهنیت انتزاعی و رمانتیسیسم سیاسی

الف. سیاست بدون قدرت: رؤیاپردازی به‌جای راهبرد

در بسیاری از بیانیه‌های سیاسی و تحلیل‌های روشنفکران، سیاست نه به‌مثابه عرصه‌ی تقابل منافع و توازن قوا، بلکه به‌مثابه میدان بروز حقیقت اخلاقی یا آرزوهای جمعی بازنمایی می‌شود. این نگاه رمانتیک و نابالغ، گویی بر این باور است که اگر فقط «حقیقت» گفته شود یا اگر مردم «بیدار» شوند، همه‌چیز به‌خودی‌خود تغییر خواهد کرد.

در این بین، مفاهیمی چون «عقلانیت»، «اجماع ملی»، یا «همبستگی انسان‌گرایانه» بارها تکرار می‌شوند، اما بدون آن‌که به سازوکارهای واقعی تحقق آن‌ها در بستر خشونت‌زده‌ی منطقه یا در تقابل با ساخت قدرت اندیشیده شود. این همان سیاست بدون قدرت است؛ یا به تعبیر بهتر: خطابه بدون سیاست.

ب. تکنولوژی‌گرایی سطحی و غرب‌پرستی مدرن

در بسیاری از این بیانیه‌ها، نوعی تسلیم‌طلبی در برابر قدرت غرب در پوشش زبان «عقلانیت»، «پیشرفت» یا «مدرنیت» پنهان است. روایت چنین است: غرب سلاح دارد، نظم دارد، تکنولوژی دارد، پس برتر است و ما باید خود را به آن شبیه کنیم. در این نگاه:

·         برتری غرب نه نتیجه تاریخ استعمار، انباشت سرمایه، جنگ‌های جهانی و سلطه ژئوپلیتیکی، بلکه حاصل «فرهنگ بهتر» و «عقلانیت ذاتی» تصویر می‌شود؛

·         فقدان توجه به وجوه معنوی، فرهنگی، انسانی یا تمدنی جوامع غیرغربی، به نفع یک مدرنیته‌ی ابزارمحور به حاشیه رانده می‌شود؛

·         استعمار یا امپریالیسم، نه به‌عنوان پروژه‌ای زنده، بلکه صرفاً پدیده‌ای تاریخی و تمام‌شده تلقی می‌شود.

این ذهنیت، با ظاهر «عقل‌گرایی مدرن»، در واقع نوعی ناتوانی از تصور بدیل تمدنی و از خودبیگانگی فرهنگی را نمایندگی می‌کند؛ حال آن‌که نقد مدرنیتۀ غربی و تلاش برای شکل‌دادن به نسخه‌ای بومی و تاریخی از سیاست دموکراتیک، یکی از چالش‌های اصلی جهان غیرغربی در قرن ۲۱ است.

پ. نادیده‌گرفتن تضادها، خشونت‌ها و واقعیت منطقه‌ای

در شرایطی که منطقه‌ی پیرامون ایران درگیر جنگ‌های نیابتی، رقابت‌های خونین قدرت، مداخله‌ی قدرت‌های خارجی و تضادهای فرقه‌ای و قومی است، بیانیه‌هایی که از «عقل جمعی» و «گفت‌وگو با جهان» سخن می‌گویند، بدون آن‌که مکانیزم‌های تحقق آن‌ها را بشناسند، عملاً از آگاهی ژئوپلیتیکی تهی‌اند.

به‌عنوان نمونه:

·         سوریه به نماد برخورد ژئوپلیتیکی روسیه، آمریکا، ایران، ترکیه و عربستان بدل شد؛ نه گفت‌وگوهای مدنی بلکه قدرت اسلحه، خطوط لوله، و ائتلاف‌های منطقه‌ای تعیین‌کننده‌ی آینده‌ی آن شدند؛

·         یمن شاهد یکی از خشونت‌بارترین جنگ‌های نیابتی است که نه با بیانیه، بلکه با تغییر آرایش قدرت منطقه‌ای ممکن است پایان یابد؛

·         لبنان نمونه‌ی درخوری از فروپاشی اقتصادی، فساد نهادی و جنگ فرقه‌ای است که شعارهای عدالت‌خواهانه نتوانست به آن سامان دهد.

حال در چنین شرایطی، سخن گفتن از آن‌که «با کنار گذاشتن لجاجت، ایران را می‌توان گلستان کرد»، نه فقط ساده‌لوحانه، بلکه خطرناک است. این رویکرد می‌تواند سیاست‌ورزی واقعی را به خواب‌گردیِ اخلاقی بدل کند.


نتیجه‌گیری موقت این بخش:

«ذهنیت انتزاعی» و «رمانتیسیسم سیاسی» به ما می‌گوید: اگر فقط بخواهیم، جهان تغییر می‌کند؛ اما تاریخ به ما می‌گوید: اگر قدرت نداشته باشی، حتی خواستنت هم شنیده نمی‌شود. بیانیه‌هایی که قدرت، خشونت، ساختار و پیچیدگی سیاست را نادیده می‌گیرند، نه تنها مؤثر نیستند، بلکه می‌توانند انسداد سیاسی را بازتولید کنند.

۸. ذهنیت انتزاعی و رمانتیسیسم سیاسی (گسترش‌یافته)

الف. سیاستِ بی‌قدرت: بازتولید روشنفکری اخلاق‌زده

ذهنیت انتزاعی‌ای که در بیانیه‌های سیاسی امروز مشاهده می‌شود، ادامه‌ی سنتی است که از اواخر دوره قاجار در ایران شکل گرفت: سنت روشنفکری که سیاست را نه عرصه‌ای از چانه‌زنی و واقع‌گرایی، بلکه صحنه‌ای برای خطابه‌ی اخلاقی می‌دید. از سید جمال‌الدین اسدآبادی تا علی شریعتی و تا برخی از روشنفکران دهه‌های اخیر، ما با نوعی «روشنفکری مصلح‌گر» مواجهیم که همواره در موضع واعظ بیرون میدان قرار می‌گیرد؛ فردی که خود را موظف به هشدار دادن می‌داند، اما وارد بازی قدرت نمی‌شود یا آن را آلوده‌کننده می‌پندارد.

به تعبیر آنتونیو گرامشی، روشنفکران اگر درون بلوک تاریخی عمل نکنند، یعنی اگر به پیوند نظریه و طبقه یا نیروی اجتماعی مشخص تن ندهند، صرفاً در موضع روشنفکران «سنتی» باقی می‌مانند؛ کسانی که سخن می‌گویند، ولی تحول نمی‌سازند. بیانیه‌نویسان سیاسی امروز، در نبود حزب، نهاد، طبقه و شبکه اجتماعی، به‌نوعی در تکرار همین سنت ایستا گرفتار شده‌اند.

ب. غرب‌باوری ابزاری و بحران خودباوری تمدنی

در بطن بسیاری از این بیانیه‌ها، نوعی «غرب‌باوری تکنولوژیک» به چشم می‌خورد. این نگاه، که غرب را معادل عقل، نظم و پیشرفت و شرق (و ایران) را معادل احساس، خشونت و عقب‌ماندگی می‌بیند، امتداد یک خودآگاهی شکست‌خورده تمدنی است که از زمان شکست ایران از روسیه (قرن نوزدهم) و ورود تجدد به‌زور توپ و تلگراف شکل گرفت.

اما این «غرب‌پرستی» جدید، از نوع فرهنگی نیست؛ بلکه از نوع ابزاری است: غرب را به‌دلیل داشتن ابزار برتر (سلاح، نظم، رسانه، علم) برتر می‌داند، نه به‌دلیل نوع انسان‌گرایی، عدالت یا ارزش‌های اخلاقی. در نتیجه، خواهان تقلید از غرب است، بی‌آنکه نقدی به استعمار، جنگ، امپریالیسم و بحران‌های درونی آن داشته باشد.

این نگاه، در سطح سیاسی به نسخه‌برداری کورکورانه منجر می‌شود: خواهان مدل‌های پارلمانی اروپایی در شرایط انسداد کامل سیاسی داخلی؛ خواهان «انتخابات آزاد» در غیاب فضای عمومی آزاد؛ خواهان دموکراسی لیبرال در غیاب طبقه‌ی متوسط نهادساز.

پ. تحقیر بومی، فراموشی انسان ایرانی

در ذهنیت رمانتیک، مردم ایران گاه به‌صورت ناخواسته تحقیر می‌شوند: مردمی که «باید بیدار شوند»، «عقلانی شوند»، «لج نزنند»، «مثل غربی‌ها رفتار کنند». این نگاه، گرچه ظاهراً دلسوزانه و آینده‌نگر است، اما عملاً از درون نوعی استبداد فرادست روشنفکری برمی‌خیزد. مردم در آن نه سوژه‌ی تاریخ، بلکه ابژه‌ی «هدایت» هستند.

در حالی که اگر نگاهی واقعی به جامعه ایران بیندازیم، می‌بینیم که همین مردم:

·         در دهه‌های اخیر بارها هزینه اعتراض داده‌اند (از ۸۸ تا ۹۶ و ۱۴۰۱)،

·         بارها به سیاست رسمی «نه» گفته‌اند (تحریم صندوق رأی، بی‌اعتمادی به رسانه‌ها، فرار سرمایه انسانی)،

·         و با وجود سرکوب، فقر، سانسور و فساد، در حال تولید اشکال جدیدی از مقاومت و زیست‌سیاسی هستند.

ذهنیت رمانتیک این واقعیت‌های سخت را نمی‌بیند؛ چون اسطوره‌ی خودش را ترجیح می‌دهد: مردمی نجات‌طلب که منتظر «قهرمان» یا «گفتمان رهایی‌بخش» هستند. در حالی‌که جامعه ایران بسیار پیچیده‌تر، مقاوم‌تر، و آگاه‌تر از تصویری است که روشنفکران در بیانیه‌ها ترسیم می‌کنند.

ت. مثال‌های تطبیقی: لیبرالیسم انتزاعی در اروپای شرقی و شکست در عمل

تجربه‌ی برخی کشورهای اروپای شرقی، پس از فروپاشی شوروی، نیز می‌تواند درس‌آموز باشد. بسیاری از این کشورها، با تکیه بر گفتمان لیبرالیسم انتزاعی و تکرار نسخه‌های غربی، دچار مشکلات زیر شدند:

·         وابستگی اقتصادی به غرب بدون توسعه پایدار؛

·         فساد ساختاری به‌دلیل نبود نهادهای نظارتی بومی؛

·         تضعیف هویت ملی در برابر پروژه‌های سرمایه‌سالار جهانی.

نمونه‌ی مشخص: اوکراین که با تکیه‌ی بیش از حد به غرب و بی‌توجهی به پیچیدگی موقعیت ژئوپلیتیکی‌اش، عملاً به میدان جنگ نیابتی قدرت‌ها تبدیل شد. مردمی که در پی دموکراسی بودند، به قربانیان یک بازی بزرگ بدل شدند. آیا ایران می‌تواند یا باید چنین مسیر پرخطری را بدون تأمل بپیماید؟


نتیجه این بخش:

رمانتیسیسم سیاسی و ذهنیت انتزاعی، سیاست را به آرزواندیشی بدل می‌کنند؛ آن‌هم در منطقه‌ای که «واقعیت» نه با کلمات، بلکه با قدرت، جنگ و ائتلاف تعیین می‌شود. در چنین فضایی، بیانیه‌هایی که فاقد محاسبه قدرت‌اند، حتی اگر نیت اخلاقی داشته باشند، می‌توانند فاجعه‌آفرین باشند.

تنها راه رهایی از این وضعیت، بازسازی سیاست بر پایه واقع‌گرایی تاریخی، شناخت دقیق نیروهای اجتماعی، و احیای نهادهای واقعی است. بدون این‌ها، حتی شریف‌ترین نیت‌ها به سرنوشت تراژدی دچار خواهند شد.

۳. درک نادرست از سیاست بین‌الملل: غرب جنتل‌من نیست (گسترش‌یافته)

الف. ایده‌آلیزاسیون غرب و تقلیل واقعیت به رفتار روانی حکومت

در بسیاری از بیانیه‌های اصلاح‌طلبانه یا اپوزیسیون، نوعی دوگانه ساده‌انگارانه حاکم است: از یک‌سو حاکمیت ایران که «عصبی، ایدئولوژیک، لجوج» و غیرقابل گفت‌وگو توصیف می‌شود، و از سوی دیگر «غرب متمدن، منطقی، قانون‌محور» که صرفاً به دنبال تعامل و احترام است.

این روایت، که بیشتر ریشه در ادبیات روان‌شناسی فردی دارد تا تحلیل ساختارهای قدرت، موجب نوعی سیاست‌زدایی از سیاست خارجی می‌شود. در حالی‌که هر تحلیل واقع‌گرایانه از سیاست بین‌الملل باید مبتنی بر مفاهیمی چون منافع ملی، توازن قوا، بازی قدرت، و رقابت هژمونیک باشد، نه مفاهیم روان‌کاوانه‌ای چون لجاجت، سوءظن یا پارانویید بودن.

در چنین تحلیل‌هایی:

·         ایران باید «درمان» شود (نه دگرگون از طریق مذاکره قدرت‌ها)؛

·         غرب نیازی به تغییر یا نقد ندارد؛ چون پیش‌فرض «عقلانیت ساختاری» دارد؛

·         و در نهایت، مردم ایران تنها نیاز به «عادی‌سازی» با جهان دارند تا همه‌چیز حل شود؛ غافل از آن‌که نظم جهانیِ فعلی خود بخشی از بحران است، نه راه‌حل آن.

ب. تجربه‌های تاریخیِ خیانت، سلطه و بازی دوگانه غرب

ایده‌ی «غربِ جنتل‌من» نه‌تنها با واقعیت تاریخی روابط ایران و غرب، بلکه با خودِ عملکرد قدرت‌های غربی در خاورمیانه در تناقض است. موارد زیر تنها گوشه‌ای از این واقعیت‌اند:

1.      برجام و فریب ساختاری
علی‌رغم پایبندی ایران به تعهدات هسته‌ای‌اش، آمریکا یک‌طرفه خارج شد و اروپا هم، با وجود وعده‌های SPV و اینستکس، عملاً هیچ اقدامی نکرد. بیانیه‌هایی که «مذاکره دوباره» را بدون هیچ تضمین امنیتی پیشنهاد می‌دهند، از یاد می‌برند که چگونه حتی توافق مکتوب با امضای پنج کشور، قابل اتکا نبود.

2.      ترور دانشمندان هسته‌ای
ترور فخری‌زاده، احمدی روشن و دیگران، با سکوت غرب و حتی همراهی تلویحی آن‌ها مواجه شد. این‌ها نه عملیات تروریستی «غیرقانونی»، بلکه «اقدامات بازدارنده امنیتی» خوانده شدند.

3.      غارت اموال ایران
توقیف کشتی‌ها، بلوکه کردن اموال بانک مرکزی در کره جنوبی و ژاپن، و مصادره‌ی اموال در آمریکا به بهانه‌های حقوق بشری، همگی نشان از رویه‌ای حقوقی برای جنگ اقتصادی دارد.

4.      نمونه‌های تاریخی مشابه

o        کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ با همکاری سیا و MI6؛

o        دخالت در جنگ ایران و عراق (حمایت از صدام، فروش سلاح شیمیایی، اطلاعات ماهواره‌ای به عراق)؛

o        اشغال عراق با بهانه‌های دروغین درباره تسلیحات کشتارجمعی؛

o        حمایت از رژیم‌های خودکامه در عربستان، مصر و... صرفاً به‌خاطر منافع نفتی یا ژئوپلیتیکی.

بی‌توجهی به این سوابق، و اعتماد نابجا به «مذاکره بی‌پشتوانه»، بیشتر نشان‌دهنده‌ی یک جهان‌بینی آرمان‌گرایانه است تا تحلیلی استراتژیک.

پ. مثال تطبیقی: انگلستان در جنگ جهانی دوم

اشاره شما به انگلستان در جنگ جهانی دوم بسیار هوشمندانه است. واقعیت آن است که بریتانیا در بحبوحه‌ی جنگ و فشارهای اجتماعی، مجبور به اجرای سیاست‌های رفاهی کارگری شد؛ چیزی که نه از سر دموکراسی لیبرال، بلکه از سر ضرورت تاریخی بود. نکته مهم این است که:

·         این تغییرات، نتیجه‌ی «توازن نیرو» بود، نه منش انسان‌دوستانه نخبگان؛

·         دولت‌های محافظه‌کار تنها زمانی تن به رفاه دادند که ترس از انقلاب کارگری یا فروپاشی نظم اجتماعی جدی شد؛

·         به‌عبارتی، رفتار حکومت‌های غربی نیز تابع فشار اجتماعی و جبر ژئوپلیتیک است، نه «ذات لیبرال دموکراتیک» آن‌ها.

ت. سیاست خارجی را باید با عینک رئالیسم دید، نه اتوپیا

واقع‌گرایی سیاسی (Realism) یکی از مهم‌ترین مکاتب سیاست بین‌الملل است که بر اساس آن:

·         کشورها صرف‌نظر از نظام سیاسی‌شان، به دنبال بقا، قدرت و منافع‌اند؛

·         روابط بین‌الملل، عاری از اخلاق ناب است؛

·         «نیت» رهبران، اهمیتی ندارد؛ آن‌چه اهمیت دارد، «قدرت» و «ساختار» است.

تحلیل‌های لیبرالِ برخی بیانیه‌ها، گاه تا آن‌جا پیش می‌رود که گویا اگر ایران صرفاً از ارزش‌های دینی یا ایدئولوژیک خود دست بردارد، غرب فوراً آن را به آغوش خواهد کشید. این در حالی‌ است که حتی دولت‌های سکولار منطقه، مثل ترکیه، نیز در معرض فشارها، تحریم‌ها و تهدیدها هستند؛ زیرا مسئله اصلی «هم‌راستایی با منافع غرب» است، نه ایدئولوژی.


جمع‌بندی این بخش:

بیانیه‌هایی که غرب را فاعلی بی‌طرف، عادل و خیرخواه تصویر می‌کنند و همه بحران را به روان‌شناسی حاکمیت داخلی تقلیل می‌دهند، عملاً بر اساس پیش‌فرض‌هایی غیرتاریخی، غیراستراتژیک و ناپایدار نوشته می‌شوند. سیاست خارجی را باید با درک قدرت، منافع، سابقه استعماری، و ساختار نظام جهانی فهمید، نه بر اساس الگوهای ذهنی و خیرخواهانه.

۴. ناکارآمدی بیانیه‌های سیاسی در ارائه راهبرد ملی

الف. گسست از طبقات اجتماعی و ناتوانی در فهم مطالبات واقعی

بسیاری از بیانیه‌های سیاسی که ادعای «سخنگویی مردم» را دارند، در عمل از دغدغه‌ها و نیازهای واقعی طبقات فرودست، کارگران، بیکاران، زنان سرپرست خانوار، یا حاشیه‌نشینان شهری سخنی نمی‌گویند. زبان این بیانیه‌ها:

·         نه از افزایش دستمزدها سخن می‌گوید؛

·         نه از تشکیل اتحادیه‌های مستقل کارگری دفاع می‌کند؛

·         نه از دموکراسی اقتصادی و بازتوزیع ثروت صحبتی به میان می‌آورد؛

·         بلکه اغلب گرفتار واژه‌هایی چون «گذار»، «پارادایم جدید»، «مجلس مؤسسان»، یا «آشتی ملی» است که بیش از آنکه سیاست‌ورزانه باشند، زبان نخبگانی و کلیشه‌ای دارند.

بیانیه‌های سیاسی اگر قرار است ملی باشند، باید برآمده از مطالبات ملموس بدنه‌ی جامعه باشند، نه صرفاً ترجمه‌ا‌ی نارس از مفاهیم انتزاعی غربی یا توصیف حال روشنفکران بی‌قدرت.

ب. فقدان برنامه جایگزین و خیال‌پردازی درباره فروپاشی

یکی از مشخصه‌های این بیانیه‌ها، دعوت به «گذار کلی» یا «تغییر رژیم» است، بی‌آنکه:

·         ساختار جایگزین مشخصی ارائه دهند؛

·         توضیح دهند نهادهای اقتصادی، قضایی، امنیتی و سیاسیِ پس از این گذار چگونه باید عمل کنند؛

·         چگونگی تأمین امنیت، عدالت اجتماعی و بقای کشور را در شرایط خلأ قدرت توضیح دهند.

این گفتمان، ناخودآگاه به تکرار سناریوهایی چون لیبی، عراق و افغانستان نزدیک می‌شود، بی‌آنکه عواقب آن را بشناسد یا حتی به آن بیندیشد.

مثال تطبیقی:
در مصر، انقلاب ۲۰۱۱ منجر به برکناری مبارک شد، اما نبود ساختار جایگزین، فضای سیاسی را دو قطبی و در نهایت باعث قدرت‌گیری نظامیان (السیسی) شد. امروز بسیاری از فعالان همان جنبش، از «نداشتن برنامه روشن» به‌عنوان یک شکست تاریخی یاد می‌کنند.

پ. مسئولیت‌گریزی روشنفکرانه: خودانتقادی غایب است

یکی از بحران‌های جدی روشنفکری سیاسی در ایران، عدم مسئولیت‌پذیری در قبال وضعیت موجود است. روشنفکرانی که در دهه‌های گذشته خود بخشی از قدرت، یا در تعامل با آن بوده‌اند، اکنون به گونه‌ای سخن می‌گویند که گویی هیچ نقشی در تولید وضع موجود نداشته‌اند.

·         روشنفکران دهه ۷۰ و ۸۰ که در دولت‌های اصلاح‌طلب نقش داشتند، امروز از اپوزیسیون بیرونی سخن می‌گویند، بی‌آنکه به نقش خود در خصوصی‌سازی افسارگسیخته، فساد نهادینه، سرکوب طبقات پایین، و حذف رسانه‌های مردمی اشاره کنند.

·         بیانیه‌هایی که این طیف صادر می‌کنند، بیشتر نوعی فرافکنی اخلاقی است تا تحلیل ساختاری.

·         هیچ‌گاه در آن‌ها این پرسش مطرح نمی‌شود که: «ما در بازتولید فساد، بی‌عدالتی و ناامیدی چه نقشی داشتیم؟»

ت. جای خالی دموکراسی نهادی

دموکراسی نه صرفاً با انتخابات یا آزادی بیان، بلکه با نهادسازی مستمر، آموزش سیاسی، تقسیم قدرت، و حاکمیت قانون معنا پیدا می‌کند. در اغلب بیانیه‌ها، این مفاهیم یا غایب‌اند یا به‌صورت شعاری آمده‌اند.

·         صحبت از مجلس مؤسسان بدون زمینه‌سازی نهادی، بی‌فایده است.

·         دموکراسی اگر به شوراهای کارگری، نهادهای مدنی، روزنامه‌های مستقل و ساختارهای تمرین‌یافته مردمی متکی نباشد، در بهترین حالت یک نمایش است.

مثال تطبیقی:
در کشورهای آمریکای لاتین، تجربه‌ی دموکراسی بدون بازسازی نهادها (مثل گواتمالا یا هائیتی)، بارها به دیکتاتوری‌های تازه یا کودتای نظامی انجامید. تنها در کشورهایی چون بولیوی یا اروگوئه، نهادسازی مدنی موجب بقای دموکراسی شد.

ث. روشنفکری بی‌ریشه و خطر گفتمان «منجی‌گرایانه»

سرنوشت‌باوری در این بیانیه‌ها به شکل «منجی‌گرایی» بروز می‌کند: گویی شخص یا نیرویی از راه می‌رسد، با «پارادایم تازه»، و جامعه را نجات می‌دهد. اما این نگاه، بیشتر در سطح اسطوره‌های مذهبی یا داستان‌های آخرالزمانی قابل فهم است تا سیاست.

تغییرات سیاسی در تاریخ – از فرانسه تا هند – نه از طریق منجی‌ها، بلکه از طریق سازمان‌دهی اجتماعی، مبارزه جمعی و نهادهای پیوسته و مقاوم رخ داده است.


جمع‌بندی این بخش:

بیانیه‌های سیاسی‌ای که ادعای سخنگویی مردم را دارند، اگر فاقد درک طبقاتی، راهبرد جایگزین، خودانتقادی و ساختار پیشنهادی برای دموکراسی نهادی باشند، عملاً نه‌تنها راهگشا نیستند، بلکه خود به بخشی از بحران گفتمان تبدیل می‌شوند. سیاست ملی نیازمند تخیل نهادی، آگاهی تاریخی، و مسئولیت‌پذیری اجتماعی است، نه صرفاً ادبیات نیویورکی یا پاریسی.

۵. تضاد درونی گفتمان جمهوری اسلامی: بین امت‌گرایی آرمانی و ملت‌گرایی ساختاری

الف. دوگانه‌ی آرمان و واقعیت: امت جهانی یا ملت ایرانی؟

جمهوری اسلامی از بدو تأسیس بر مبنای یک پروژه‌ی ایدئولوژیک امت‌گرا شکل گرفت:

·         از «امت اسلامی» سخن گفت؛

·         خود را نماینده محرومان جهان دانست؛

·         شعارهایی چون «نه شرقی، نه غربی» و «صدور انقلاب» را مطرح کرد.

اما ساختار واقعی حاکمیت ایران – از سیستم مالیاتی، آموزش و پرورش، سیاست خارجی، تا ساختار نظامی – همه بر بنیاد ملت‌ـ‌دولت کلاسیک استوار ماند:

·         مرزهای جغرافیایی تثبیت‌شده؛

·         نیروی نظامی وابسته به ساختار ملی؛

·         زبان و فرهنگ ایرانی به‌مثابه پیوند‌دهنده‌ هویت؛

·         و حتی نظام حقوقی مبتنی بر قوانین خاص کشور، نه شریعت جهان‌شمول اسلامی.

این تضاد بنیادین – بین ایدئولوژی امت‌گرا و واقعیت ملت‌گرا – به مرور موجب ایجاد پارادوکس‌های اجرایی، رسانه‌ای و هویتی در حاکمیت شد.

مثال:
در سیاست خارجی، حمایت ایران از محور مقاومت مبتنی بر منطق امت‌گرایی است؛ اما همزمان، مردم ایران انتظار دارند دولت، منافع ملی را در اولویت قرار دهد. این تنش میان حمایت فرامرزی ایدئولوژیک و مطالبات ملی‌گرایانه اقتصادی، یکی از مناقشه‌برانگیزترین حوزه‌های امروز جمهوری اسلامی است.

ب. عقب‌ماندگی ساختاری نسبت به تحولات ژئوپلیتیک

جمهوری اسلامی در دهه اول انقلاب، نوعی «گفتمان انقلابیِ ایثارگرانه» را پیش می‌برد که در چارچوب جنگ تحمیلی نیز معنا می‌یافت. اما از دهه ۱۳۸۰ به بعد، با پیچیده‌تر شدن جنگ‌ها (نرم، ترکیبی، شناختی)، الزامات مدیریت کلان نیز تغییر کرد. در حالی که دشمن از ابزارهای هوش مصنوعی، ناتو سایبری، و جنگ‌های شناختی استفاده می‌کرد، ارکان نظام هنوز درگیر:

·         ساختارهای بروکراتیک قدیمی،

·         سوءمدیریت‌های سنتی،

·         و گفتمان‌های تبلیغاتی ناکارآمد بودند.

به‌عبارت دیگر، «نظام» هنوز با واقعیت پیچیده‌ی دوران پساجنگ سرد تطبیق کامل نیافته است.

مثال:
اگرچه نهادهایی مثل سپاه یا صدا و سیما در مواجهه با تهدیدات ترکیبی نقش‌هایی ایفا می‌کنند، اما سطح کلان سیاست‌گذاری، از آموزش و پرورش تا دیپلماسی عمومی، همچنان با ذهنیت دهه شصتی اداره می‌شود. این شکاف، مشروعیت و کارآمدی را به چالش کشیده است.

پ. ناتوانی روشنفکران در تحلیل تضادهای پیچیده

در مقابل این تضادهای بنیادین، روشنفکران اپوزیسیون یا اصلاح‌طلبان نیز نتوانسته‌اند تحلیل عمیقی از این وضعیت ارائه دهند. اغلب آن‌ها:

·         یا در دام شعارزدگی ضدجنگ و ضدایدئولوژی افتاده‌اند، بدون تحلیل از الزامات امنیتی ایران؛

·         یا درگیر نوعی دانش‌نمایی (فرونوسبسم) شده‌اند که با واژگان پیچیده، اما بدون راهبرد عینی و اجرایی حرف می‌زند.

در بسیاری از سخنرانی‌ها و بیانیه‌های روشنفکری، صرفاً نوعی «نفی وضعیت» دیده می‌شود، نه «تحلیل تناقضات ساختاری».

مثال:
روشنفکرانی که از «مرگ بر جنگ» سخن می‌گویند، توضیح نمی‌دهند که در صورت عقب‌نشینی از حمایت منطقه‌ای، ایران چگونه می‌تواند امنیت استراتژیک خود را در برابر قدرت‌های متخاصم حفظ کند. شعارهایی همچون «نه به محور مقاومت» بدون درک منطق بازدارندگی منطقه‌ای، به پروژه‌ای از هم‌گسیخته و غیرواقع‌گرا می‌مانند.

ت. لزوم گفتمان سومی: واقع‌گرایانه، تطبیقی، ملی-تمدنی

در چنین وضعیتی، نه گفتمان رسمی جمهوری اسلامی – که میان امت‌گرایی و ملت‌گرایی سرگردان است – کفایت می‌کند، و نه گفتمان بیانیه‌محور و انتزاعی روشنفکری. ایران نیازمند گفتمانی سومی است که:

·         از عمق تاریخی و تمدنی ایران تغذیه کند؛

·         الزامات امنیتی و اقتصادی جهان امروز را درک کند؛

·         از واقع‌گرایی راهبردی استفاده کند؛

·         و راه‌حل‌هایی میان‌مدت و نهادمند ارائه دهد.


نتیجه‌گیری این بخش:

تضاد درونی گفتمان جمهوری اسلامی – بین آرمان‌گرایی ایدئولوژیک و الزامات ملت‌گرایانه – اگرچه ریشه در تاریخ تأسیس آن دارد، اما امروز به چالشی بنیادین در کارآمدی ساختارها انجامیده است. در این میان، روشنفکران نیز به‌جای تبیین واقع‌بینانه‌ی این تناقض، اغلب به شعار یا تئوری‌های بی‌ریشه پناه برده‌اند. ایران امروز، بیش از هر چیز به «تحلیل‌گران واقع‌گرا» نیاز دارد، نه صرفاً ایدئولوگ‌ها یا شاعران سیاسی.

۶. نیاز به گفتمان جدید ملی و مسئولانه

الف. گفتمانی فراتر از دوگانگی‌های صفر و یک

بحران گفتمانی امروز ایران در بخشی ناشی از دوگانه‌سازی‌های ساده‌انگارانه است: یا «تمام قد حمایت از جمهوری اسلامی» یا «رد کامل آن»، یا «غرب‌ستیزی مطلق» یا «غرب‌پرستی کورکورانه». چنین دوگانه‌هایی نه تنها به حل مسئله کمکی نمی‌کنند، بلکه وضعیت را پیچیده‌تر و انسداد سیاسی را عمیق‌تر می‌کنند.

بنابراین، گفتمان جدید باید:

·         خارج از قطب‌بندی‌های ایدئولوژیک سنتی قرار گیرد؛

·         در عین انتقاد از ناکارآمدی‌ها، واقعیت‌ها و منافع ملی را نیز به رسمیت بشناسد؛

·         و میان ضرورت مقاومت در برابر نظام سلطه جهانی و لزوم اصلاحات داخلی تعادل برقرار کند.

ب. اهمیت حفظ «چارچوب ملی» در گفتمان سیاسی

یکی از آسیب‌های جدی گفتمان‌های جایگزین کنونی، فراموشی یا کنار گذاشتن «چارچوب ملی» است. فهم ملی یعنی درک این که:

·         ایران، کشوری با پیشینه تمدنی چندهزارساله است؛

·         موقعیت ژئوپلیتیکی ویژه‌ای در خاورمیانه دارد؛

·         و با محدودیت‌ها و ظرفیت‌های خاص تاریخی و اجتماعی خود روبروست.

گفتمانی که این چارچوب را نادیده بگیرد یا آن را ابزاری صرف برای مقابله با حکومت بداند، نمی‌تواند عملاً پیشنهادهای معنادار و پایدار ارائه کند.

پ. حمایت از مقاومت‌های مشروع و نقد ناکارآمدی‌ها: یک رویکرد ترکیبی

گفتمان جدید باید واقعیت‌های میدانی را جدی بگیرد. جمهوری اسلامی در عرصه‌هایی همچون مقاومت در برابر فشارهای نظام سلطه، مقابله با تحریم‌های ناعادلانه و حفظ استقلال نسبی ایران، عملکردی قابل توجه داشته است. در چنین مواردی، می‌توان از آن حمایت کرد.

اما هم‌زمان، باید نقد صریح و بی‌تعارفی از ناکارآمدی‌ها، فساد، سرکوب حقوق شهروندی، و سوءمدیریت‌ها داشته باشد. این نقد نباید از سر انفعال یا لجاجت باشد، بلکه از سر مسئولیت ملی.

ت. بیگ پیکچر (تصویر کلان) به‌جای ذهن‌گرایی اخلاقی

یکی از آسیب‌های گفتمان‌های امروز، تمرکز صرف بر روی خُرد و مسائل اخلاقی به‌صورت منفک از زمینه‌های کلان تاریخی، اقتصادی و سیاسی است. این ذهن‌گرایی اخلاقی‌نما:

·         بدون تحلیل ساختار قدرت؛

·         بدون درک موقعیت ایران در نظام جهانی؛

·         و بدون ارائه راهبردهای عملی؛
تنها به تولید ایده‌های انتزاعی می‌انجامد که قابلیت اجرا ندارند.

گفتمان جدید باید از «بیگ پیکچر» آغاز کند؛ یعنی:

·         شناخت عمیق از وضعیت ژئوپلیتیک؛

·         درک معضلات ساختاری اقتصاد ایران؛

·         فهم پیچیدگی‌های اجتماعی و فرهنگی؛

·         و تحلیل واقع‌بینانه از نسبت قدرت داخلی و خارجی.


نتیجه‌گیری این بخش:

گفتمان ملی و مسئولانه، ترکیبی است از واقع‌گرایی تاریخی، انتقاد صریح، و تعهد به مصالح ملی. این گفتمان از فضای «سیاه‌وسفید» خارج می‌شود و با رویکردی متوازن و عملیاتی، زمینه‌ساز شکل‌گیری راهبردی می‌شود که ایران را در مسیر توسعه پایدار، امنیت و عدالت اجتماعی قرار دهد.

۶. نیاز به گفتمان جدید ملی و مسئولانه (گسترش یافته)

الف. فراتر رفتن از قطب‌بندی‌های دوگانه و پایان اسارت ایدئولوژیک

یکی از بزرگ‌ترین موانع پیش روی توسعه سیاسی ایران، اسارت در دوگانه‌های ایدئولوژیک ساده‌انگارانه است. این دوگانه‌ها اغلب به صورت «همه یا هیچ» تعریف می‌شوند؛ یعنی یا باید کاملاً به جمهوری اسلامی وفادار بود یا به کلی آن را رد کرد؛ یا باید طرفدار غرب بود یا دشمن آن؛ یا دموکراسی غربی را کاملاً پذیرفت یا آن را به طور کامل طرد کرد. این نوع نگاه‌های قطبی، هم فهم واقعیت پیچیده ایران را مخدوش می‌کنند و هم امکان دستیابی به راهکارهای میانه و عملی را می‌بندند.

در مقابل، گفتمان جدید ملی باید قادر باشد در فضای خاکستری بین این قطب‌ها حرکت کند. این گفتمان باید قادر باشد واقعیت‌ها را بدون تعصب سیاسی یا ایدئولوژیک بپذیرد و در عین حال به نقد سازنده و مسئولانه‌ی نهادهای موجود بپردازد.

ب. بازسازی چارچوب ملی به عنوان زیربنای گفتمان جدید

چارچوب ملی فراتر از مفهوم صرفاً دولت-ملت است؛ این چارچوب بیانگر پیوندی عمیق بین تاریخ، فرهنگ، تمدن، جغرافیا و مطالبات جمعی مردم ایران است. گفتمان سیاسی مسئولانه باید این پیوند را بشناسد و حفظ کند.

·         ایران به عنوان یک تمدن چند هزارساله، دارای هویتی پیچیده است که نمی‌توان آن را صرفاً در قالب ناسیونالیسم مدرن یا ایدئولوژی‌های خارجی خلاصه کرد.

·         حفظ حاکمیت ملی، استقلال سیاسی و دفاع از مرزها، از ارکان غیرقابل چشم‌پوشی این چارچوب است.

·         گفتمان جایگزین باید در عین نقد ساختار قدرت، این اصول را محترم بداند و از آنها حفاظت کند.

پ. پذیرش واقعیت‌های قدرت و حمایت از مقاومت مشروع

یکی از ویژگی‌های بارز گفتمان جدید، پذیرش واقعیت جغرافیای قدرت است. جهان امروز جهانی پیچیده و چندقطبی است؛ ایران به عنوان کشوری مهم در منطقه خاورمیانه، با چالش‌های امنیتی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی متعددی مواجه است.

·         حمایت از مقاومت مشروع به معنای تایید حق ایران در حفظ استقلال و مقابله با فشارهای غیرقانونی و ناعادلانه جهانی است.

·         در عین حال، این حمایت نباید کورکورانه باشد؛ بلکه باید با نقد عملکردهای ناکارآمد و فرصت‌سوز همراه باشد.

·         گفتمان جدید می‌تواند با تشخیص درست تفاوت بین مقاومت مشروع و سیاست‌های شکست‌خورده، راهکارهایی عملی و سازنده ارائه دهد.

ت. ضرورت تصویر کلان (Big Picture) به جای ذهن‌گرایی اخلاقی

یکی از چالش‌های اصلی گفتمان سیاسی امروز ایران، تمرکز بیش از حد بر مسائل خرد و اخلاقی، بدون ارتباط با زمینه‌های ساختاری و تاریخی است.

·         ذهن‌گرایی اخلاقی‌نما باعث می‌شود که سیاست به عرصه‌ای از موعظه و آرزوهای دور از دسترس تبدیل شود، بدون آنکه به کنش‌گری موثر و واقع‌بینانه منجر گردد.

·         گفتمان مسئولانه، سیاست را به عنوان عرصه‌ای از تضادها، تناقضات، مصالح و منافع می‌بیند که باید با تحلیل ساختاری و شناخت عمیق تاریخی مدیریت شود.

·         داشتن یک «تصویر کلان» به معنای درک جامع و همزمان از تاریخ، جامعه، اقتصاد و سیاست ایران در نسبت با نظام جهانی است.

ث. بازتعریف مسئولیت اجتماعی و مشارکت فعال

گفتمان جدید باید مسئولیت اجتماعی را از سطح شعار به میدان عمل بکشاند:

·         روشنفکران، فعالان مدنی و سیاسی، رسانه‌ها و نهادهای مدنی باید نه فقط منتقد، بلکه مشارکت‌کننده فعال در فرآیندهای تحول باشند.

·         بازخوانی و نقد نقش خود در ایجاد و حفظ وضعیت موجود، لازمه یک گفتمان مسئولانه و پیشرو است.

·         تشویق به شکل‌گیری نهادهای مردمی، احزاب متعهد و سازوکارهای نهادمند برای حل بحران‌ها از ضروریات است.

ج. مثال‌های تاریخی و جهانی برای الهام‌گیری

نگاهی به نمونه‌های موفق گفتمان ملی و مسئولانه در کشورهای مختلف می‌تواند درس‌آموز باشد:

·         ژاپن پس از جنگ جهانی دوم: بازسازی سیاسی و اقتصادی با گفتمانی ملی و اصلاحات نهادمند که توانست جامعه‌ای رو به توسعه و دموکراسی پایدار بسازد.

·         آلمان غربی پس از جنگ: با بازسازی نهادمند و نقد جدی گذشته، گفتمانی مسئولانه ایجاد کرد که زمینه‌ساز شکوفایی سیاسی و اقتصادی شد.

·         کشورهای اسکاندیناوی: با تأکید بر نهادسازی، مشارکت عمومی و تعادل بین توسعه اقتصادی و عدالت اجتماعی، گفتمانی عملی و پایدار ساخته‌اند.


نتیجه‌گیری گسترده:

گفتمان جدید ملی و مسئولانه، مسیری است که باید از افراط و تفریط، شعارزدگی و ذهنیت‌گرایی عبور کند. این گفتمان باید بر پایه تحلیل دقیق «بیگ پیکچر» و تعهد به مصالح واقعی و ملی شکل بگیرد و با مسئولیت‌پذیری فردی و جمعی، بستر تحولات عمیق و سازنده در ایران را فراهم آورد.

بدون چنین گفتمانی، عبور از بحران‌های پیچیده امروز ممکن نیست و جامعه ایران در چرخه تکرار اشتباهات گرفتار خواهد ماند.

نتیجه‌گیری

بحران گفتمان سیاسی معاصر ایران، محصول مجموعه‌ای از عوامل پیچیده تاریخی، اجتماعی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی است که در چهارچوبی کلی می‌توان آن را به سه چالش اساسی خلاصه کرد: فقدان واقع‌گرایی تاریخی، ذهنیت انتزاعی و رمانتیک، و ناتوانی در ارائه راهبرد ملی واقعی و مسئولانه. بیانیه‌ها و گفتمان‌های سیاسی موجود، چه از سوی جریان‌های اصلاح‌طلب و چه اپوزیسیون، بیش از آنکه بازتاب‌دهنده واقعیات میدانی و مطالبات طبقات مختلف جامعه باشند، نماد نوعی ذهن‌گرایی انتزاعی و گسست از تاریخ و ساختار قدرت‌اند.

اولاً، فقدان فهم دقیق از تاریخ و شرایط ژئوپلیتیکی ایران موجب شده است که برخی بیانیه‌ها با اتکا به الگوگیری‌های نادرست از تجربه‌های کشورهای دیگر و بدون در نظر گرفتن موقعیت خاص ایران، راه‌حل‌هایی ارائه دهند که نه‌تنها کارآمد نیست، بلکه می‌تواند به تشدید بحران‌ها منجر شود.

ثانیاً، ذهنیت انتزاعی و رمانتیک در تحلیل سیاسی، با نادیده گرفتن توازن‌های قدرت، پیچیدگی‌های سیاست بین‌الملل و واقعیت‌های سخت اقتصادی-اجتماعی، به گفتمان سیاسی ایران آسیب زده است. این ذهنیت، اغلب غرب را به عنوان فاعلی خیرخواه و عقلانی نشان می‌دهد و در مقابل، حکومت و نظام را به شکلی غیرمنطقی و روان‌پریش تصویر می‌کند، که نتیجه آن بی‌اعتنایی به تجربه‌های تاریخی و واقعیت‌های سیاست جهانی است.

ثالثاً، بیانیه‌های سیاسی موجود، از نظر تولید راهبرد ملی و توجه به مطالبات واقعی مردم، به‌شدت ناکارآمد هستند. این بیانیه‌ها نه تنها از کارگران، اتحادیه‌ها و اقشار فرودست غافل‌اند، بلکه فاقد نظریه جایگزین مبتنی بر واقعیت‌اند و روشنفکری در قبال نقش خود در وضعیت موجود، خودانتقادی لازم را انجام نمی‌دهد.

چهارم، تضاد درونی گفتمان جمهوری اسلامی میان امت‌گرایی ایدئولوژیک و ملت‌گرایی ساختاری، یکی از موانع اصلی در شکل‌گیری یک سیاست منسجم و کارآمد است. این تضاد باعث شده است که ارکان سیاسی و اجتماعی نظام با الزامات پیچیده دوران معاصر هماهنگ نباشند و روشنفکران نیز نتوانند تحلیل‌های واقع‌بینانه و راهبردهای مؤثر ارائه دهند.

در نهایت، عبور از این بحران، نیازمند شکل‌گیری یک گفتمان جدید ملی و مسئولانه است که در عین نقد واقع‌گرایانه ساختار قدرت، در چارچوب مصالح ملی ایران باقی بماند. این گفتمان باید فراتر از دوگانه‌های ایدئولوژیک ساده‌انگارانه حرکت کند، چارچوب ملی را بازسازی نماید، حمایت و نقد را همزمان داشته باشد و با درک کامل از «بیگ پیکچر» یعنی تصویر کلان تاریخی، ژئوپلیتیکی، اقتصادی و اجتماعی، بتواند راهبردهای واقع‌بینانه و عملیاتی برای ایران ارائه کند.

بدون چنین گفتمانی، امید به توسعه پایدار، امنیت ملی و عدالت اجتماعی در ایران دشوار خواهد بود. بنابراین، روشنفکران، سیاستمداران و نهادهای مدنی باید مسئولیت خود را بپذیرند و با نقد خود، مشارکت فعال و بازسازی نهادمند، زمینه‌ساز تحولی عمیق در گفتمان سیاسی کشور شوند.

تابستان 1404

عدالت اجتماعیایرانجنگ جهانیمنافع ملی
۴
۰
سپهر شاد
سپهر شاد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید