ویرگول
ورودثبت نام
سپهر شاد
سپهر شاد
سپهر شاد
سپهر شاد
خواندن ۷ دقیقه·۱ روز پیش

جغرافیای غارت و حافظه‌ی بیدار؛ جای درست تاریخ کجاست؟

جست‌وجوی جایگاه درست تاریخ، پیش از آنکه کاوشی در تقویم‌ها و بایگانی‌های خاک‌گرفته باشد، واکاویِ تضاد نابرابری است که میانِ تصاحب‌کنندگان قدرت و توده‌های تحت سلطه جریان داشته است. تاریخ جهان در سده‌های اخیر، چیزی جز روایتِ انباشت سرمایه از طریق درهم‌شکستن مرزهای جغرافیایی و انسانی نیست؛ فرآیندهایی که در آن کشورهای قدرتمند برای تداوم بقای ساختار اقتصادی خود، به بلعیدن منابع ملل دیگر روی آوردند. این استعمارگری، صرفاً یک لشکرکشی نظامی با هدف اشغال زمین نبود، بلکه جراحیِ عمیق و بی‌رحمانه ساختارهای اجتماعی برای تبدیل کردن جوامعِ هدف به بازارهایی مصرفی و تامین‌کنندگان مواد اولیه ارزان‌قیمت بود. از غارتِ سیستماتیک قاره آفریقا که در آن نیروی انسانی به کالایی برای مزارع پنبه و نیشکر تبدیل شد، تا حضور سلطه‌گرانه «کمپانی هند شرقی بریتانیا» که با در اختیار گرفتن حق جمع‌آوری مالیات در بنگال و انحصار تجارتِ ادویه و پارچه، هندوستان را از یک قطب تولیدی و صنعتی به مستعمره‌ای فقیر و قحطی‌زده بدل کرد، همگی قطعات یک پازل بزرگ برای تضمینِ جریانِ یک‌طرفه ثروت به سمتِ قطب‌های قدرت بودند. این فرآیند، نه یک اتفاق تصافی، بلکه ضرورتِ ذاتیِ نظام‌هایی بود که برای جلوگیری از بحرانِ مازاد تولید در مرکز، نیاز به استثمارِ بی‌حدومرز در حاشیه داشتند.

در این میان، ذهنِ استعمارزده بزرگ‌ترین و ماندگارترین دستاوردِ این سیستم جهانی بود؛ ذهنی که در آن، فردِ تحتِ ستم نه تنها زنجیرهای مرئی و نامرئی خود را نمی‌بیند، بلکه فرهنگ، زبان، شیوه تولید و حتی نظام‌های ارزشیِ استعمارگر را به عنوان تنها مسیرِ رهایی و تمدن می‌پذیرد. این بیگانگی از خویشتن، باعث می‌شود که ملت‌ها تضاد طبقاتی و ساختاری خود با قدرت‌های جهانی را فراموش کرده و در پیِ رویاهایی بدوند که پیش‌تر توسط همان قدرت‌ها برایشان طراحی و بسته‌بندی شده است. این الگو در آمریکای لاتین با ابعادی خشن‌تر توسط شرکت‌هایی نظیر «یونایتد فروت» پیاده شد که با برپاییِ اصطلاحاً جمهوری‌های موز، عملاً سرنوشت سیاسی، قضایی و اقتصادی کشورهایی چون گواتمالا، هندوراس و کلمبیا را فدای سودآوریِ کارتل‌های میوه کردند. هنگامی که دولت «جاکوبو آربنز» در گواتمالا تلاش کرد با اجرای اصلاحات ارضی، زمین‌های غصب‌شده و لم‌یزرع را به دهقانان بی‎‌زمین بازگرداند، با واکنش قهرآمیزِ ماشین نظامی و جاسوسی آمریکا در سال ۱۹۵۴ روبرو شد. این سرکوب، پیامی روشن داشت: هرگونه تلاش برای بازتوزیع ثروت و برهم زدنِ مالکیت خصوصیِ بیگانگان بر منابع ملی، با مشت آهنین پاسخ داده خواهد شد. این منطق دقیقاً در شیلیِ دهه هفتاد میلادی تکرار شد؛ جایی که دولت مردمی سالوادور آلنده با ملی کردن معادن مس، منافع شرکت‌های چندملیتی نظیر «آی‌تی‌تی» را به خطر انداخت. پاسخِ جهانِ سرمایه‌داری، تحمیلِ یکی از خونین‌ترین کودتاهای تاریخ به رهبری پینوشه بود تا شیلی به آزمایشگاهی برای دکترین‌های اقتصادی نیولیبرالی تبدیل شود؛ جراحیِ اقتصادی که با شوک و سرکوبِ همه‌جانبه‌ی طبقه کارگر همراه بود.

در پهنه تاریخ ایران نیز، برخورد با این ماشینِ غارتگر در نهضت ملی شدن صنعت نفت به اوج خود رسید. محمد مصدق نمادِ برآشفتنِ علیه ترتیباتِ ناعادلانه‌ای بود که رگ حیات اقتصادی یک ملت را در انحصارِ «شرکت نفت ایران و انگلیس» می‌خواست؛ شرکتی که سهمِ سودی که به عنوان مالیات به دولت بریتانیا می‌پرداخت، به مراتب بیش از کلِ عایدیِ مردم ایران از ثروتِ زیرزمینی‌شان بود. مبارزه مصدق فراتر از یک تغییرِ ساده در قراردادهای تجاری یا یک لجبازیِ دیپلماتیک، تلاشی برای بازگرداندنِ حاکمیتِ توده‌ها بر ابزار تولید و منابعی بود که به طور طبیعی متعلق به آن‌هاست. او در حقیقت با ساختاری درافتاد که در آن، پیشرفت و رفاهِ غرب به قیمتِ عقب‌ماندگی، فقر و استیصالِ شرق تعریف شده بود. پاسخِ این ساختار جهانی به اراده ملی ایرانیان، چیزی جز کودتای سیاه ۲۸ مرداد نبود؛ اتحادِ دیپلماتیک و نظامیِ سرمایه‌داریِ پیر بریتانیا و امپریالیسم نوظهور آمریکا برای درهم‌شکستنِ دولتی که جرمش اولویت دادن به معیشتِ کارگران و دهقانان بر منافعِ شرکت‌های چندملیتی بود. پس از کودتا، قرارداد کنسرسیوم به عنوان پوششی برای تداوم غارت نفت ایران طراحی شد تا ثابت کند که آزادیِ سیاسی بدون استقلال اقتصادی، سرابی بیش نیست.

اما استعمار در دهه‌های اخیر، از قالب سنتیِ اشغال نظامی خارج شده و به شکلی پیچیده‌تر در قالب «استعمار نو» تداوم یافته است. امروزه به جای سربازان، این نهادهای مالی بین‌المللی مانند صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی هستند که با تحمیل سیاست‌های ریاضت اقتصادی و خصوصی‌سازی‌های لجام‌گسیخته، ثروت ملل در حال توسعه را به سمت کارتل‌های بزرگ هدایت می‌کنند. این نهادها با استفاده از ابزارِ بدهی، کشورها را در چرخه‌ای از وام‌های بی‌پایان گرفتار می‌کنند که بازپرداخت آن‌ها مستلزم نابودیِ نظام‌های رفاهی، آموزش و بهداشت عمومی است. مثال معاصر این غارت را می‌توان در آرژانتین دید که چگونه سیاست‌های تحمیلیِ مالی، یک اقتصاد غنی را به ورطه سقوط کشانده است تا تضمینی برای بازگشت سودِ سرمایه‌گذاران خارجی باشد. ذهن استعمارزده در این دوران، خود را در قامت نخبگانِ تکنوکراتی نشان می‌دهد که راه چاره را تنها در ادغامِ بیشتر در بازار جهانی و پذیرشِ بی‎‌چون‌وچرای دستورالعمل‌های نیولیبرالی می‌بینند؛ نخبگانی که در معتبرترین دانشگاه‌های غرب تحصیل کرده‌اند تا بیاموزند چگونه منابع کشور خود را با استانداردهای جهانی به حراج بگذارند. این نخبگان، واسطه‌هایی هستند که غارت را با زبانِ تخصصی و علمی توجیه می‌کنند تا هرگونه مقاومتِ مردمی، «غیرعلمی» و «پوپولیستی» جلوه داده شود.

این بندگیِ مدرن از طریقِ «صنعت فرهنگ» نیز بازتولید می‌شود؛ جایی که رسانه‌ها و ابزارهای ارتباطی، الگوهای مصرفی و سبک زندگیِ جوامعِ مرکز را به عنوان تنها غایتِ مطلوب بشری ترویج می‌کنند. این هژمونی فرهنگی باعث می‌شود که جوانِ ایرانی، هندی یا آفریقایی، هویت خود را در کالاها جست‌وجو کند و رنجِ ناشی از شکاف طبقاتی را نه یک مسئله ساختاری، بلکه یک شکستِ فردی در مسابقه‌ی بی‌پایانِ مصرف‌گرایی ببیند. در واقع، استعمار نو موفق شده است که پاسگاه‌های پلیس خود را از خیابان‌ها به درونِ ذهن‌ها منتقل کند. یونانِ دهه گذشته، نمونه‌ای درخشان از این بن‌بستِ ساختاری بود؛ جایی که اراده مردم در رفراندوم‌ها علیه سیاست‌های بانکی اروپا، توسط بوروکراسیِ مالی درهم‌شکسته شد تا ثابت شود که در نظامِ فعلی، سودِ بانک‌ها بر حقِ حیاتِ انسان‌ها مقدم است. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که تاریخ باید در آن بازخوانی شود. تاریخ جای درست خود را زمانی پیدا می‌کند که از روایتِ فاتحان و پادشاهان فراتر رفته و به تحلیلِ چگونگیِ غصبِ دسترنجِ توده‌ها بپردازد.

اگر مصدق در دهه‌ی سی شمسی با شرکت نفت می‌جنگید، امروز مبارزه در جبهه مبارزه با استثمارِ نیروی کار در کارخانه‌های عظیمِ شرق آسیا که برای برندهای لوکس غربی تولید می‌کنند، ادامه دارد. ذهنی که هنوز فکر می‌کند توسعه تنها از طریقِ گداییِ سرمایه خارجی و تسلیم در برابر اراده قدرت‌های بزرگ ممکن است، همان ذهنی است که استعمار در طول سده‌ها پرورش داده است. تاریخ نباید در موزه‌ها یا لای کتاب‌های درسیِ سانسورشده حبس شود؛ جای درست تاریخ در صفوفِ اعتراضیِ کارگرانی است که می‌دانند ثروتِ انباشته‌شده در وال‌استریت یا سیتیِ لندن، محصولِ عرقِ جبینِ آن‌ها در معادنِ لیتیومِ بولیوی یا مزارعِ قهوه‌ی برزیل است. بیداریِ واقعی زمانی رخ می‌دهد که ملت‌ها پی ببرند که فقر، یک قضا و قدر الهی یا نتیجه‌ی تنبلیِ ملی نیست، بلکه یک فرآیندِ مهندسی‌شده برای تضمینِ رفاهِ اقلیتی در قطب‌های سرمایه‌داری است.

فهمِ درست تاریخ، درکِ این حقیقت است که گذشته، انبارِ خاطرات نیست، بلکه صحنه نبردی ناتمام برای بازپس‌گیری حقِ حیات از چنگالِ سازوکارهای ناعادلانه جهانی است. این نبرد تنها زمانی به پیروزی می‌رسد که آگاهیِ طبقاتی بر توهماتِ استعمارزده غلبه کند و ملت‌ها دریابند که رهایی، نه یک هدیه از سوی نهادهای بین‌المللی، بلکه محصولِ درهم‌شکستنِ ساختارهایی است که جهان را به دو پاره‌ی غارتگر و غارت‌زده تقسیم کرده است. تاریخ درست، تاریخی است که در آن لایه‌های پنهانِ قراردادهای تجاری و کودتاهای مهندسی‌شده افشا می‌شود تا مسیر برای فردایی هموار گردد که در آن ابزار تولید و مواهب زمین، نه در انحصارِ اقلیتی سرمایه‌دار، بلکه در خدمتِ رفاهِ همگانی و رشدِ واقعی بشریت باشد. جایگاه درست تاریخ در دست‌های تولیدکنندگانی است که از بندِ تخدیرِ فرهنگی رها شده و برای ساختنِ جهانی تلاش می‌کنند که در آن، انسان دیگر کالایی برای فروش در بازارِ مکاره‌ی قدرت نباشد. پایانِ استعمار، پایانِ حکومتِ ذهن‌های غریبه بر اراده‌های ملی است؛ لحظه‌ای که تاریخ، نه روایتِ شکست، بلکه مانیفستِ پیروزیِ عدالت بر انباشتِ ناعادلانه باشد..

 

                                                                                                                       زمستان 1404

تاریخجغرافیاحافظه تاریخیسیاست
۱
۰
سپهر شاد
سپهر شاد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید