
تاریخ معاصر ایران در بازه سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، نه صرفاً مجموعهای از حوادث سیاسی، بلکه صحنه نبرد دو الگوی زیستی و دو نگاه متضاد به جایگاه انسان ایرانی در جهان بود. در یک سو، سنتی ایستاده بود که ریشه در اشرافیت قاجاری و دیوانسالاریِ محافظهکار داشت و در سوی دیگر، جنبشی نضج میگرفت که میخواست پیوند میان استعمار خارجی و استبداد داخلی را از هم بگسلد. احمد قوام و محمد مصدق، فراتر از نام دو سیاستمدار، نماد دو طبقه و دو رویکرد به مقوله قدرت بودند.
برای درک چرایی شکست نهضت ملی و بازگشت پیروزمندانه مدل قوامی در ردای کودتای ۲۸ مرداد، باید ابتدا به کالبدشکافی شخصیت سیاسی احمد قوام پرداخت. قوامالسلطنه نماینده تامالاختیار طبقهای بود که بقای خود را در بازتولید ساختارهای قدرت سنتی و پیوند با قطبهای جهانی سرمایه میدید. او که در غائله آذربایجان با زیرکی دیپلماتیک توانسته بود ارتش سرخ را از ایران خارج کند، بر این باور غلط پای میفشرد که ایرانِ پساجنگ جهانی دوم، همچنان میتواند با منطق «موازنه مثبت» و بازی در شکاف قدرتها اداره شود. اما قوام از یک نکته حیاتی غافل بود: بیداری تودهها. نگاه او به ایران، نگاهی اربابرعیتی بود که در آن مردم تنها سیاهیلشکری بودند که باید نانشان را دولت تأمین میکرد و در عوض، آنها حق دخالت در امور «بزرگان» را نداشتند.
مدل توسعهای که قوام از آن دفاع میکرد، پیشدرآمدی بر همان چیزی است که امروزه تحت لوای نئولیبرالیسم، جهان را به دو پارهی اقلیت برخوردار و اکثریت محروم تقسیم کرده است. او معتقد بود برای چرخیدن چرخهای مملکت، باید امتیاز داد؛ باید با شرکت نفت انگلیس کنار آمد و باید نظم بوروکراتیک را به قیمت خفقان سیاسی حفظ کرد. از دیدگاه او، فقر مردم نه ناشی از استثمار خارجی، بلکه ناشی از بینظمی و نبود تکنوکراسی بود. به همین دلیل در ۳۰ تیر ۱۳۳۱، وقتی با فرمان «کشتیبان را سیاستی دگر آمد» به میدان آمد، مستقیماً لبه تیز تیغ خود را رو به مذهبیها، ملیها و سوسیالیستها گرفت. او میخواست «نظم» را به قیمت حذف «اراده عمومی» برقرار کند.
در نقطه مقابل، محمد مصدق قرار داشت. مصدق اگرچه خود از تبار همان اشرافیت بود، اما به واسطه تحصیلات حقوقی و درک عمیق از مفهوم «ملت-دولت»، به این نتیجه رسیده بود که ایران هرگز نخواهد توانست به توسعه واقعی دست یابد، مگر آنکه زنجیرهای استعمار اقتصادی را پاره کند. ملی کردن نفت برای مصدق یک پروژه اقتصادی صرف برای افزایش درآمد دولت نبود؛ بلکه یک پروژه سیاسی برای بازپسگیری «کرامت ملی» بود. مصدق میفهمید که شرکت نفت انگلیس، تنها یک بنگاه تجاری نیست، بلکه یک دولتِ پنهان در دل دولت ایران است که پلیس، ارتش، مجلس و حتی دربار را با پول نفت کنترل میکند.
با این حال، نقد واقعگرایانه به مصدق از منظر ساختاری ضروری است. مصدق با وجود ایستادگی در برابر امپریالیسم بریتانیا، در تغییر مناسبات داخلی قدرت دچار محافظهکاری بود. او به عنوان یک ناسیونالیست لیبرال، از رادیکالیزه شدن فضا و مسلح شدن تودهها هراس داشت. او در حالی که با دشمن خارجی در جنگ بود، ارتش و شهربانی را که وفاداریشان به دربار و طبقهی حاکم تضمین شده بود، در اختیار داشت. این پارادوکس، یعنی جنگیدن با استعمار به وسیله ابزارهای برآمده از همان سیستم استعماری، پاشنه آشیل دولت او بود. او نتوانست یا نخواست که یک «اقتصاد جنگی» سوسیالیستی ایجاد کند که در آن بار تحریمهای خردکننده انگلیس به جای دوش طبقه کارگر و کارمندان خرد، بر دوش زمینداران و سرمایهداران بزرگ بیفتد.
در این میان، نقش حزب توده به عنوان سازمانیافتهترین نیروی چپ ایران، نقشی پر از تضاد و ابهام است. حزب توده در حالی که بدنه کارگری عظیمی را در اختیار داشت و در پالایشگاهها و کارخانهها نفوذ نفوذ ناپذیری داشت، در سطح رهبری دچار نوعی فلج استراتژیک بود. وابستگی فکری و تشکیلاتی به مرکزیت مسکو باعث شد که حزب در لحظات حساس، به جای پیگیری منافع طبقاتی کارگران ایرانی، در انتظار چراغ سبز بینالمللی بماند. از سوی دیگر، بیاعتمادی متقابل میان مصدق و حزب توده، مانع از شکلگیری یک جبهه متحد خلق شد. مصدق تحت فشار آمریکا و برای نشان دادن اینکه کمونیست نیست، به سرکوب تودهایها دست میزد و حزب توده نیز در واکنشی تدافعی، مصدق را دستنشانده «امپریالیسم آمریکا» مینامید. این شکاف طبقاتی و ایدئولوژیک، دقیقاً همان فضایی بود که سرویسهای جاسوسی انگلیس و آمریکا برای کاشتن بذر کودتا به آن نیاز داشتند.
واقعه ۳۰ تیر نشان داد که وقتی تودهها به صحنه میآیند، حتی قدرتمندترین سیاستمدارانِ مدل قوامی نیز مجبور به عقبنشینی هستند. اما در فاصله ۳۰ تیر ۱۳۳۱ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، جبهه ضد ملی توانست با استفاده از سلاح «گرسنگی» و «توطئه»، پایگاه مردمی دولت را فرسوده کند. در حالی که مصدق بر اصول حقوقی پافشاری میکرد، متحدان سابق او همچون کاشانی و بقایی، به دلیل منافع طبقاتی و سهمخواهی از قدرت، به سمت دربار چرخیدند. کاشانی نماینده جناحی از بازار و روحانیت بود که از رادیکال شدن جنبش و نفوذ چپها وحشت داشت. او ترجیح میداد با دربار سازش کند تا اینکه شاهد پیروزی نهایی جبههای باشد که در آن تودهها سهم اصلی را دارند.
کودتای ۲۸ مرداد نه یک قیام مردمی، بلکه پیروزی پول و اسلحه بر شکافهای داخلی یک نهضت بود. در روز کودتا، وقتی اراذل و اوباش با دلارهای آمریکایی خیابانها را اشغال کردند، دولت مصدق به دلیل اعتماد بیش از حد به ساختار قانونی ارتش و حزب توده به دلیل ترس از مداخله نظامی غرب، هر دو از فراخوان مردم به خیابان سر باز زدند. این بزرگترین درس تاریخ برای نیروهای پیشرو است: تودهای که سازماندهی نشده باشد و نفع ملموس خود را در بقای دولت نبیند، در برابر هجمه سنگین تبلیغاتی و فشار اقتصادی، ممکن است به انفعال کشیده شود.
پس از کودتا، مدل قوامی اما با چهرهای خشنتر و تحت فرمان محمدرضا شاه به قدرت بازگشت. ۲۵ سال پس از آن، ایران شاهد رشدی بود که از آن به عنوان «مدرنیزاسیون پهلوی» یاد میشود؛ اما این رشد، دقیقاً همان مدل «توسعه از بالا» بود که قوام سودایش را در سر داشت. در این مدل، نفت فروخته میشد، شکاف طبقاتی به شکلی وحشتناک افزایش مییافت و ثروت ملی در دست خانوادههای وابسته به دربار متمرکز میشد. محرومان جامعه که مصدق میخواست آنها را به «ملت» تبدیل کند، دوباره به «رعیت» تبدیل شدند.
امروز وقتی به عقب نگاه میکنیم، میبینیم که ادعاهای طرفداران قوام مبنی بر «واقعبینی» او، چیزی جز پوششی برای حفظ منافع طبقه سلطهگر نبود. آنها مصدق را به «لجاجت» متهم میکنند، زیرا او حاضر نشد حاکمیت ملی را در بازار بورس لندن معامله کند. اما حقیقت این است که شکست مصدق، شکستِ اخلاقی نبود؛ بلکه شکستِ تاکتیکی یک رهبر ملی در برابر اتحاد جهانی سرمایهداری و خیانت داخلیِ نخبگان بود.
در پایان، باید گفت که مدل مصدق در ملیسازی منابع و ایستادگی در برابر هژمونی قدرتهای بزرگ، الهامبخش نهضتهای رهاییبخش بسیاری در آمریکای لاتین و آفریقا شد که نمونههای موفق آنها امروزه با تلفیق استقلال ملی و عدالت اجتماعی، توانستهاند میلیونها نفر را از فقر نجات دهند. اما مدل قوامی، یعنی توسعه به قیمت وابستگی و رفاه برای یک درصد، همچنان در بسیاری از کشورهای پیرامونی در حال بازتولید فقر و استبداد است. تاریخ ایران در آن دهه حساس، آزمایشگاهی بود که نشان داد بدون عدالت طبقاتی، استقلال همواره در معرض تهدید کودتاست و بدون استقلال، هیچ عدالتی فراتر از صدقههای دولتی نخواهد بود. مصدق و توده، با تمام اشتباهاتشان، در سمت درست تاریخ، یعنی سمت «مردم» ایستادند، در حالی که قوام و یارانش، آگاهانه یا ناآگاهانه، جادهصافکنِ بازگشتِ استعماری شدند که رد پای آن تا دههها بر تن این سرزمین باقی ماند.
زمستان 1404