ویرگول
ورودثبت نام
سپهر شاد
سپهر شاد
سپهر شاد
سپهر شاد
خواندن ۵ دقیقه·۱ روز پیش

نقابِ هویت بر چهره‌ی بحران: چرا مخالفان‌مان را «دشمن» می‌بینیم؟

فضای سیاسی و اجتماعی ایران معاصر، بازتاب‌دهنده تلاقی بحران‌های ساختاری و تضادهای عمیقی است که در لفافه‌ای از تنش‌های هویتی پیچیده شده است. یکی از مخاطره‌آمیزترین ویژگی‌های این گذار تاریخی، تشدید فرآیند قطبی‌شدگی و ظهور الگوهای رفتاری است که از نظر ریخت‌شناسی به ناسیونالیسم افراطی و گرایش‌های شبه‌فاشیستی تقرب می‌جویند. اگرچه این پدیدارها هنوز در قالب تشکیلاتیِ فاشیسم کلاسیک قرن بیستمی صلب نشده‌اند، اما در ساحت فرهنگ سیاسی و روان‌شناسی جمعی، همان مکانیسم‌های حذف و طرد را بازتولید می‌کنند. در این اتمسفر ملتهب، گفتمان‌های سیاسی به جای تمرکز بر برنامه‌های ایجابی، تضادهای طبقاتی و نقدهای ساختاری به مناسبات قدرت، عمدتاً حول هویت‌های نمادین و برچسب‌زنی‌های تحقیرآمیز صورت‌بندی می‌شوند؛ فرآیندی که پیامد مستقیم آن، ویرانی ساحت گفت‌وگوی عمومی و اضمحلال همبستگی ارگانیک اجتماعی است.

در این دوره، برچسب‌زنی نه یک لغزش زبانی، بلکه به مثابه تکنولوژی اصلی مبارزه سیاسی و ابزاری برای «غیرسازی» عمل می‌کند. رواج گسترده واژگانی چون «چپول»، «خائن»، «مزدور» یا «ایران‌ستیز» برای منکوب کردن هر آن کسی که با کلان‌روایتِ جریان سیاسی غالب همسو نیست، نشان‌دهنده تلاشی سیستماتیک برای بی‌اعتبارسازیِ هستی‌شناختیِ مخالف است. این استراتژی، دقیقاً یادآور مفاهیم هانا آرنت در کتاب توتالیتاریسم است؛ جایی که او توضیح می‌دهد چگونه رژیم‌های اقتدارگرا ابتدا با استفاده از پروپاگاندا، واقعیت را تحریف کرده و سپس با تبدیل «رقیب سیاسی» به «دشمن وجودی»، راه را برای حذف فیزیکی او هموار می‌کنند. در تاریخ جهان، نمونه‌ی بارز این رفتار را در آلمان دهه ۱۹۳۰ می‌بینیم؛ جایی که نازی‌ها با برچسب زدن به روشنفکران و چپ‌گرایان تحت عنوان «عناصر ضدآلمانی»، آن‌ها را از دایره ملت خارج کردند. همچنین در جریان «مک‌کارتیسم» در آمریکای دهه ۱۹۵۰، برچسب «کمونیست» به ابزاری تبدیل شد تا هرگونه نقد اجتماعی و حق‌طلبی کارگری به عنوان خیانت به وطن سرکوب شود. در ایران امروز نیز، وقتی منتقدِ ساختارهای اقتصادی یا سیاسی با عناوینی نظیر «عامل بیگانه» یا «چپولِ خائن» نواخته می‌شود، هدف نه نقد اندیشه او، بلکه خفه کردن صدای او در نطفه است. این وضعیت، امکان هرگونه فهم متقابل را به نفع خشونت کلامی مصادره می‌کند.

از منظر تحلیل سوسیالیستی، این الگوهای رفتاری صرفاً محصول بدسلیقگی سیاسی نیستند، بلکه ریشه در بحران بازتولید اجتماعی دارند. آنتونیو گرامشی، نظریه‌پرداز ایتالیایی، در تبیین مفهوم هژمونی معتقد بود که طبقات حاکم برای حفظ قدرت، نیاز دارند منافع خود را به عنوان «منافع عمومی» جلوه دهند. در ایران، در شرایطی که جامعه با بحران‌های اقتصادی خردکننده، زوال طبقه متوسط و بی‌اعتمادی بنیادین به نهادهای رسمی روبه‌روست، انرژی نارضایتی عمومی مستعد انحراف است. در اینجا، پوپولیسم راست‌گرا با استفاده از ابزار ناسیونالیسم افراطی، نارضایتیِ ناشی از شکاف‌های طبقاتی را به سمت دشمن‌سازی‌های موهوم هدایت می‌کند. وقتی یک قطب سیاسی، مخالفان را تهدیدی برای کیان هویت ملی معرفی می‌کند، در واقع تضادهای واقعی میان نیروهای کار و صاحبان سرمایه را در پسِ نقاب هویت‌گرایی پنهان می‌سازد. به عنوان مثال، در بحران‌های اقتصادی اخیر، به جای پرسشگری از سیاست‌های نئولیبرالی و خصوصی‌سازی‌های رانتی، بخشی از فضای رسانه‌ای عامدانه نوک پیکان حملات را به سمت «افغانستانی‌ستیزی» یا حمله به «اقلیت‌ها» و «روشنفکران عدالت‌خواه» کج می‌کند تا ذهن توده‌ها از منشأ اصلی استثمار منحرف شود. این دقیقاً همان دامی است که در جریان نهضت ملی شدن نفت یا تحولات منتهی به انقلاب ۵۷ پهن شد و تضادهای واقعیِ طبقاتی را تحت‌الشعاعِ نبرد هویتی قرار داد.

تئودور آدورنو در مطالعات خود پیرامون «شخصیت اقتدارطلب»، نشان داد که چگونه سرخوردگی‌های اجتماعی می‌تواند توده‌ها را به سمت وفاداری مطلق به یک «رهبر نجات‌بخش» سوق دهد. در ایران فعلی، نشانه‌های این تمایل در فضای مجازی و محافل سیاسی به وضوح دیده می‌شود. این تمایل خود را در سه ساحت نشان می‌دهد: نخست، تقدس‌بخشی به لیدرها و تبدیل شدن چهره‌های سیاسی به بت‌های غیرقابل نقد که هرگونه پرسش از آن‌ها توهین به مقدسات ملی تلقی می‌شود. دوم، رمانتیزه کردن خشونت و تشویق به برخورد قهرآمیز با مخالفان تحت لوای «پاکسازی میهن»؛ و سوم، ساده‌سازی مفرط که طی آن مشکلات پیچیده ساختاری مانند ناترازی بانکی یا تورم سیستماتیک، صرفاً به «خیانت عده‌ای خاص» یا «توطئه چپ‌ها» تقلیل می‌یابد. این‌ها همان مؤلفه‌هایی هستند که در شوروی دوران استالین تحت عنوان «تصفیه‌های بزرگ» رخ داد؛ جایی که هرگونه زاویه گرفتن از خط رسمی حزب، با برچسب «تروتسکیست» پاسخ داده می‌شد. مشابه این وضعیت را در روان‌شناسی حاکم بر طرفداران «برگزیت» در بریتانیا یا جنبش «ماگا» در آمریکا نیز می‌بینیم که در آن، خشم ناشی از فقر ساختاری به سمت تنفر از «دیگری» هدایت می‌شود.

برخورد با چنین انحطاط فرهنگی، فراتر از توصیه‌های اخلاقی، نیازمند تغییر در زیربنای اجتماعی و ایجاد سنگرهای مدنی است. احیای تشکل‌های صنفی و کارگری ضرورتی حیاتی است، چرا که این نهادها می‌توانند منافع واقعی و مادی مردم را از هویت‌های انتزاعی تفکیک کنند؛ مثلاً وقتی کارگران یک کارخانه فارغ از تعلقات قومی یا زبانی برای دستمزد خود مبارزه می‌کنند، در واقع در حال درهم‌شکستنِ برچسب‌های کاذب هستند. همچنین، کاهش نابرابری ساختاری و فراهم کردن حداقل‌های رفاهی، ترس از دیگری را کاهش داده و جامعه را نسبت به پروپاگاندای راست‌گرای افراطی مصون می‌کند. در کنار این‌ها، تقویت سواد رسانه‌ای و شناخت مکانیسم‌های پروپاگاندای گوبلزی در آلمان یا وزارت حقیقت در رمان‌های اورول، می‌تواند شهروندان را در برابر برچسب‌زنی‌های مدرن مجهز کند. به عنوان مثال، درک اینکه چگونه رسانه‌های جریان اصلی با تکرار واژگانی خاص، «دشمن‌تراشی» می‌کنند، گام اول در بازپس‌گیری عقلانیت سیاسی است.

در نهایت، باید بر این اصل بنیادین پای فشرد که مخالف، دشمن نیست. مشروعیت‌بخشی به حقِ نقد، نه یک فضیلت اخلاقی، بلکه یک ضرورت ساختاری برای بقای جامعه است. اگر چرخه‌ی تقدس‌بخشی، طرد و خشونت کلامی متوقف نشود، این روند می‌تواند جامعه را به سوی نسخه‌ای مدرن از تمامیت‌خواهی سوق دهد؛ جایی که قدرت سیاسیِ غیرپاسخگو در پسِ هیاهوی پرچم‌ها و هویت‌ها، به بازتولیدِ سلطه‌ی خود ادامه می‌دهد. خطر واقعی در ایران امروز نه فقط ظهور یک گروه تندرو، بلکه فاشیستی شدنِ روانِ جمعی است که در آن، گفتگو می‌میرد و سیاست به منازعه‌ای خونین بر سر توهمات بدل می‌گردد. همان‌طور که تاریخ نشان داده، بهایِ سکوت در برابرِ برچسب‌زنی، همیشه فروپاشیِ تمدنی بوده است.

زمستان 1404

سیاسیتاریخ جهانفضای مجازیهانا آرنتدشمن
۴
۰
سپهر شاد
سپهر شاد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید