
کتاب «آیا قیام کردن بیفایده است؟» اثر میشل فوکو، در میانه غوغای انقلاب ۱۹۷۹ ایران، پرسشی را مطرح میکند که بیش از آنکه سیاسی باشد، هستیشناختی است. فوکو با شیفتگی نسبت به لحظه انفجار اراده تودهها، قیام را به مثابه یک «گسست» از تاریخ ستایش میکند؛ لحظهای که سوژه انسانی زنجیر اطاعت را پاره میکند و فارغ از هرگونه محاسبه عقلانیِ ابزاری، علیه نظم مستقر میشورد. اما نقد صریح و رادیکال به این نگاه، دقیقاً از همانجایی آغاز میشود که فوکو ایستاده است: در لبهی پرتگاهِ «خودپوییِ بیبرنامه». تحلیلِ عمیقِ مبتنی بر اقتصاد سیاسی و تجربهی زیستهی جوامع تحت استبداد، نشان میدهد که اگر قیام صرفاً به عنوان یک «لحظه ناب» و بدون ریشههای سازمانیافته در دل طبقه مولد (کارگران و محرومان) در نظر گرفته شود، چیزی جز بازتولیدِ همان مکانیسمهای سلطه با بازیگران جدید نخواهد بود. قیام بدون سازماندهیِ طبقاتی، مانند فوران آتشفشانی است که مسیر رودخانهها را تغییر میدهد اما ماهیتِ ویرانگر زمین را ثابت نگه میگذارد. نقد اصلی به فوکو اینجاست که او بر «چگونه لرزاندنِ قدرت» تمرکز میکند، اما از «چگونه ساختنِ قدرتِ جایگزین» غفلت میورزد. در بطن هر جنبش اجتماعی، اگر موتور محرک نه از سوی سازماندهیِ مستقلِ طبقاتی، بلکه از سوی هیجاناتِ سیال و بدون کادر هدایت شود، قیام به راحتی توسط نیروهایی که «سازماندهیِ سایه» را در اختیار دارند، مصادره میشود. آنچه در تاریخ معاصر بارها تکرار شده، همین چرخه معیوب است: تودهها هزینه میدهند، خیابان را تسخیر میکنند و سیستم را به زانو درمیآورند، اما چون در فردای پیروزی، ابزاری برای مدیریتِ اشتراکیِ اقتصاد ندارند، فضا را برای کسانی باز میگذارند که تنها با تغییر شعارها، همان ساختار استثمارگرِ پیشین را بازتولید میکنند. این همان نقطهای است که در آن «قیام» به جای آنکه پلی به سوی رهایی باشد، به «تلهای برای بازسازیِ استبداد» تبدیل میشود.
برای درک ضرورت این سازماندهی، باید به الگوهای تاریخی شوراهای کارگری نگریست که در مقاطعی از تاریخ، بدیلی واقعی برای قدرت دولتی ارائه دادند. در انقلاب ۱۹۱۷ روسیه (پیش از انحرافات بعدی) و یا در «کمون پاریس»، قیام نه یک انفجار کور، بلکه محصولِ به کنترل درآوردنِ ابزار تولید توسط کسانی بود که چرخهای جامعه را میچرخاندند. تفاوت بنیادین میان یک قیامِ صرف و یک انقلاب ساختاری در اینجاست که در الگوی شورایی، کارگر در همان لحظهای که علیه حاکم میشورد، همزمان در حال تمرینِ «اداره کردن» است. او منتظر نمیماند تا الیتهای جدید برایش برنامهریزی کنند، بلکه از طریق هستههای محلی و کارخانهای، قدرت را از پایین مفصلبندی میکند. بدون این زیرساختِ تشکیلاتی، قیام همواره به زایمانِ جنینی ناقص منجر میشود که بلافاصله توسط دایگانِ سرمایهداری و بوروکراسی بلعیده میشود. جوهر قیامِ رادیکال و واقعی، نه در میدانهای شهر، بلکه در کارخانهها و محلاتِ فرودست شکل میگیرد. تا زمانی که قیام از دلِ تضادِ طبقاتی نجوشد و طبقه کارگر به عنوانِ ستون فقراتِ تغییر، قدرتِ فلج کردنِ چرخه تولید را به دست نگیرد، قدرتِ سیاسی در سطح باقی میماند. قیامِ طبقه متوسط ممکن است برای آزادیهای مدنی باشد، اما این قیامِ محرومان است که ساختارِ مالکیت را نشانه میرود. سازماندهیِ طبقاتی، «زمان» را در اختیار میگیرد؛ برخلاف قیامهای خودپو که با خسته شدنِ جمعیت فروکش میکنند، سازماندهیِ شورایی و منضبط، توانِ ایستادگی در برابر نبردهای فرسایشی را دارد. سیستمهای مدرنِ قدرت با آگاهی از این موضوع، تمام توان خود را به کار میگیرند تا میان «مطالبات سیاسی» و «ریشههای طبقاتی» فاصله بیندازند. آنها ترجیح میدهند با قیامی مواجه شوند که فاقدِ سرِ تشکیلاتی است، زیرا میدانند اینگونه قیامها دیر یا زود در منطقِ سرمایه ادغام خواهند شد.
تجربهی تاریخی شوراهای ایران در سال ۵۷ (کمیتهها و شوراهای کارگری در نفت، نساجی، کفش ملی و راهآهن) گواهی بر این مدعاست که تودهها به طور غریزی به سمت اداره شورایی متمایل میشوند. در آن برهه، کارگران با به دست گرفتن کنترل کارخانهها، نه تنها علیه مدیریتِ فراری، بلکه علیه منطقِ استثمار شوریدند. اما فقدان یک افق تئوریک منسجم و فشار الیتهای سیاسی که تشنهی جایگزینیِ قدرت بودند، باعث شد این هستههای خودگردان به نفع بوروکراسیِ متمرکزِ جدید سرکوب، منحل یا در نهادهای دولتی ادغام شوند. مکانیسم مصادره قیام توسط الیتهای جدید دقیقاً از طریق «تکنوکراتیزه کردنِ» تغییر رخ میدهد؛ آنها با این استدلال که «اداره مملکت تخصص میخواهد»، تودهها را به خانهها میفرستند تا همان مناسبات اقتصادی رانتی و سرمایهدارانه را با نامی دیگر احیا کنند. در واقع، الیتهای جدید (چه لیبرال و چه بوروکرات) به عنوان ضربهگیرِ سیستم عمل میکنند تا مانع از آن شوند که قیام به لایههای مالکیت نفوذ کند. این الیتها با استفاده از خلأ سازماندهیِ مستقلِ فرودستان، بلافاصله مهارِ ابزارهای کلیدی نظیر بانکها، رسانهها و قوای قهریه را به دست میگیرند تا تضمین کنند که انباشت سرمایه متوقف نگردد.
بنابراین، ادعای فوکو مبنی بر اینکه قیام کردن ارزش ذاتی دارد، تنها نیمی از حقیقت است. نیمه دیگر و حیاتیتر این است که قیام کردن بدون آمادگی برای «اداره کردنِ» جامعه، نوعی قمار با خونِ فرودستان است. بازتولید سیستم با نفرات جدید، محصول مستقیمِ فقدانِ «تئوریِ جایگزین» و «تشکلِ پیشرو» در لحظهی فروپاشی است. اگر کارگران و مزدبگیرانِ جامعه، پیش از لحظهی قیام، شبکههای همبستگی و شوراهای خودگردانِ خود را نساخته باشند، پس از پیروزی به ناچار به همان بروکراسیِ سابق و همان بانکها و همان ساختارهای امنیتی متوسل خواهند شد. در واقع، استبداد فقط در چهرهی دیکتاتور خلاصه نمیشود، بلکه در «روابطِ تولید» و نحوه توزیعِ ثروت نهفته است. اگر قیام نتواند این روابط را واژگون کند، تنها موفق شده است مدیرانِ استثمار را جابهجا کند. اینجاست که ضرورتِ گذار از «خودپویی» به «سازماندهیِ منضبط» عیان میشود. ما نیازمندِ مدلی از کنش هستیم که در آن، لحظهی قیام، نه یک پایان، بلکه اوجِ فرآیندی باشد که از سالها پیش در رگهای طبقات محروم ریشه دوانده است. تنها در این صورت است که قیام نه یک عملِ «بیفایده»، بلکه یک جراحیِ تاریخیِ موفق برای پایان دادن به چرخه سلطه خواهد بود. رهایی نه از صندوقهای رأیِ هدایتشده و نه از شورشهای کور، بلکه از مسیری میگذرد که در آن آگاهیِ طبقاتی و قدرتِ سازمانیافتهی تودهها، اجازه ندهد که میوهی مبارزه توسطِ همان سیستمِ سابق با نقابهای جدید چیده شود. پیروزی نهایی نه در روزِ فرارِ حاکم، بلکه در روزی رقم میخورد که شوراها و تشکلهای مستقلِ محرومان، کنترلِ واقعیِ سرنوشتِ اقتصادی و اجتماعی خود را به دست گیرند و سدِ راهِ بازتولیدِ بوروکراسی و سرمایه شوند.
برای خروج از این چرخهی فرسایشی، طراحیِ یک نقشه راه عملی برای احیای قدرتِ طبقاتی ضرورت دارد. این نقشه راه از تشکیل «هستههای مخفی و نیمهعلنی مقاومت» در بطنِ مراکز تولید آغاز میشود؛ هستههایی که وظیفهشان نه تنها اعتراض، بلکه آموزشِ مدیریتِ شورایی است. در لحظهی فروپاشیِ نظم قدیم، این هستهها باید بلافاصله به عنوان «دولتِ در سایه» عمل کرده و کنترلِ منابع استراتژیک (انرژی، نان و رسانه) را پیش از آنکه الیتهای جدید وارد معامله شوند، در اختیار بگیرند. مدیریتِ شوراییِ منابع، با حذفِ واسطههای مالی و تبدیلِ «سود» به «تأمینِ نیازهای جمعی»، تنها راهی است که میتواند تضمین کند ثروتِ ملی دوباره به جیبِ الیتهای نوکیسه سرازیر نخواهد شد. این فرآیند، نه یک آرمانگراییِ دور، بلکه تنها استراتژیِ عقلانی برای پایان دادن به بیهودگیِ قیامهایی است که در مایکروویوِ تاریخ داغ میشوند و در سرمایِ استبدادِ جدید منجمد میگردند.
زمستان 1404