ویرگول
ورودثبت نام
سپهر شاد
سپهر شاد
سپهر شاد
سپهر شاد
خواندن ۶ دقیقه·۱ روز پیش

وقتی پرسش، تهدید می‌شود

آنچه در سال‌های اخیر و به‌ویژه در هفته‌های گذشته در ایران تجربه می‌شود، صرفاً یک رویداد سیاسی یا یک خیزش اجتماعی به معنای کلاسیک آن نیست، بلکه برهم‌افتادگی لایه‌های عمیق‌تری از رنج‌های انباشته، زخم‌های درمان‌نشده، خشم‌های فروخورده و تلاش برای معنا دادن به درد است. در چنین وضعیتی، سیاست نه به‌عنوان یک ابزار سامان‌دهنده‌ی جمعی، بلکه به‌مثابه تنها زبان باقی‌مانده برای فریاد زدن رنج عمل می‌کند. اینجاست که مرز میان همدلی، پرسش‌گری و خشونت کلامی به‌شدت شکننده می‌شود و هر صدایی که اندکی از روایت غالب فاصله بگیرد، نه به‌عنوان صدا، بلکه به‌عنوان تهدید حذف می‌شود.

رنج شخصی پیش از آن‌که به امر سیاسی بدل شود، تجربه‌ای زیسته است؛ چیزی که در بدن، حافظه و روان حک می‌شود. سیاست اما با روایت، نماد و معنا کار می‌کند. این دو، اگرچه می‌توانند به هم گره بخورند، اما هم‌جنس نیستند. سیاست می‌تواند رنج را قابل دیدن کند، می‌تواند به آن زبان بدهد، می‌تواند آن را از انزوای فردی به عرصه‌ی عمومی بیاورد، اما نمی‌تواند آن را درمان کند. این تمایز ساده، اغلب نادیده گرفته می‌شود و همین نادیده‌گرفتن، بذر بسیاری از خشونت‌های امروز را می‌کارد.

وقتی جامعه‌ای برای مدت طولانی امکان گفت‌وگوی واقعی درباره‌ی دردهایش را نداشته باشد، سیاست به جای آن می‌نشیند که هرگز قرار نبوده باشد. سیاست بدل می‌شود به روان‌درمان‌گر، به سوگ‌نامه، به مرهم، به پاسخ نهایی. در این نقطه، هرگونه پرسش از سیاست، به‌مثابه پرسش از خودِ رنج تلقی می‌شود. پرسش‌گر دیگر کسی نیست که می‌خواهد بفهمد، بلکه کسی است که گویا می‌خواهد درد را انکار کند. اینجاست که حذف آغاز می‌شود.

در چنین فضایی، خیابان تنها یک مکان فیزیکی نیست؛ به آخرین پناهگاه معنا بدل می‌شود. برای بسیاری، حضور در خیابان نه صرفاً کنش سیاسی، بلکه اثبات زنده‌بودن است. عزاداری هم فقط سوگواری برای از دست‌رفتگان نیست، بلکه اعلام این است که «درد من واقعی است». وقتی این دو به هم گره می‌خورند، نوعی امر مقدس شکل می‌گیرد؛ امر مقدسی که اجازه‌ی تردید نمی‌دهد. هر امر مقدس، برای بقا، نیازمند حذف کفر است و در اینجا، کفر چیزی نیست جز پرسش.

خشونت کلامی‌ای که علیه پرسش‌گران اعمال می‌شود، از جنس اختلاف نظر نیست. این خشونت، واکنشی است وجودی. کسی که تمام معنای خود را بر رنج سیاسی‌شده بنا کرده، اگر با پرسشی مواجه شود که امکان دیگری را یادآوری کند، احساس می‌کند زمین زیر پایش خالی می‌شود. پرسش، این احتمال را پیش می‌کشد که شاید خشم تنها راه نباشد، شاید سیاست نتواند همه‌چیز را شفا دهد، شاید رنج نیازمند مواجهه‌ای عمیق‌تر از شعار است. این «شاید» برای ذهن زخمی، غیرقابل تحمل است.

در این نقطه، حذف پرسش‌گر نه یک انتخاب اخلاقی، بلکه یک واکنش دفاعی است. زبان به خشونت آلوده می‌شود، برچسب‌ها ظاهر می‌شوند، تردید مساوی خیانت می‌شود. فضای گفت‌وگو فرو می‌پاشد، چون گفت‌وگو مستلزم پذیرش ناتمامی معناست و این، دقیقاً همان چیزی است که رنجِ سیاسی‌شده نمی‌تواند تحمل کند. رنج می‌خواهد کامل باشد، بی‌چون‌وچرا، و سیاست به آن این امکان را می‌دهد.

در این وضعیت، شباهت عجیبی میان تجربه‌ی فردی و روایت‌های فرهنگی دیده می‌شود. همان‌طور که در داستان‌هایی چون فارست گامپ، شخصیت‌هایی مانند جنی می‌کوشند زخم‌های عمیق شخصی را با پناه بردن به جنبش‌ها، ایدئولوژی‌ها و آزادی‌های بیرونی درمان کنند، در سطح جمعی نیز همین الگو تکرار می‌شود. زخم‌هایی که نیازمند امنیت، رابطه و مواجهه‌ی طولانی‌مدت‌اند، با کنش‌های سیاسی پرسر و صدا پوشانده می‌شوند. اما پوشاندن، درمان نیست.

سیاست می‌تواند خشم را جهت بدهد، می‌تواند آن را از خودویرانگری فردی به کنش جمعی منتقل کند، اما اگر جایگزین درمان شود، خودش به منبع خشونت بدل می‌شود. آنچه امروز دیده می‌شود، نه افراط در سیاست، بلکه فقدان فضاهای غیرسیاسی برای مواجهه با رنج است. وقتی همه‌چیز سیاسی می‌شود، انسان ناپدید می‌شود.

پرسش‌گری در چنین فضایی نقش آینه را بازی می‌کند. آینه‌ای که نشان می‌دهد همه‌چیز قابل تقلیل به روایت مسلط نیست. برای همین است که این آینه باید شکسته شود. حذف پرسش‌گر، در واقع حذف امکانِ دیدن خود است. این حذف، به نام مردم، به نام رنج، به نام اخلاق انجام می‌شود، اما در نهایت، همان چیزی را بازتولید می‌کند که قرار بوده با آن مبارزه شود: خاموش‌کردن صدا.

نکته‌ی تلخ اینجاست که بسیاری از کسانی که دست به این حذف می‌زنند، خود قربانیان واقعی‌اند. این خشونت از جای امنی نمی‌آید؛ از استیصال می‌آید. از جایی می‌آید که فرد یا جمع، دیگر توان حمل ابهام را ندارد. سیاست، در این معنا، نقش مسکن قوی را بازی می‌کند؛ دردی را موقتاً بی‌حس می‌کند، اما علت را از بین نمی‌برد. و هر مسکنی که بیش از حد مصرف شود، خود به اعتیاد می‌انجامد.

در چنین شرایطی، اخلاق پرسش‌گری به مسئله‌ای حیاتی بدل می‌شود. نه از آن جهت که پرسش‌گر همیشه بر حق است، بلکه از آن جهت که بدون پرسش، هیچ امکان انسانی‌ای باقی نمی‌ماند. پرسش‌گری در زمان سوگ جمعی، کاری سخت و پرهزینه است، چون با سوءتفاهم دائمی همراه است. اما نبودِ آن، هزینه‌ای به‌مراتب سنگین‌تر دارد: فروپاشی امکان تفاوت.

جامعه‌ای که نتواند هم‌زمان سوگوار و پرسش‌گر باشد، ناچار یکی را قربانی دیگری می‌کند. یا سوگ را به سکوت تبدیل می‌کند، یا پرسش را به خیانت. هر دو مسیر، به انسداد می‌رسند. آنچه غایب است، فضایی است که در آن بتوان هم درد را به رسمیت شناخت و هم درباره‌ی مسیرهایش پرسید. این فضا، نه در خیابان صرف ساخته می‌شود و نه در اتاق‌های قدرت؛ در رابطه‌های انسانی ساخته می‌شود، در شنیدنِ بی‌دفاع، در تحملِ مکث.

وقتی این فضا وجود نداشته باشد، سیاست ناچار می‌شود نقش‌هایی را بازی کند که برایش طراحی نشده است. سیاست می‌شود جای مادر، جای درمان، جای معنا. و هرگاه سیاست نتواند این نقش‌ها را به‌درستی ایفا کند، خشم فوران می‌کند. پرسش‌گر در این میان، به‌اشتباه، مسئول این ناکامی دانسته می‌شود.

در هفته‌های اخیر، آنچه بیش از هر چیز نگران‌کننده است، عادی‌شدن این منطق حذف است. اینکه حذف کلامی، طرد اخلاقی و بی‌اعتبارسازی انسانی، به‌عنوان واکنش طبیعی به تردید پذیرفته می‌شود. این عادی‌شدن، نشانه‌ی زخمی عمیق‌تر است: از دست رفتن اعتماد به گفت‌وگو. وقتی گفت‌وگو ناممکن می‌شود، تنها چیزی که باقی می‌ماند، صف‌بندی است.

صف‌بندی اما، هرچقدر هم که در کوتاه‌مدت احساس قدرت بدهد، در بلندمدت جامعه را فرسوده می‌کند. چون انسان‌ها پیچیده‌تر از آن‌اند که در دو صف جا شوند. رنج‌ها متکثرتر از آن‌اند که با یک روایت پاسخ داده شوند. پرسش‌گری، یادآوری همین تکثر است و به همین دلیل، خطرناک تلقی می‌شود.

در نهایت، مسئله نه دفاع از پرسش‌گر به‌عنوان یک قهرمان اخلاقی است و نه نفی خشم جمعی به‌عنوان امری نامشروع. مسئله، دیدن شکافی است که اگر پر نشود، همه‌چیز را می‌بلعد. شکاف میان رنج شخصی و سیاست، میان درمان و معنا، میان همدلی و تقدیس. پر کردن این شکاف، کار سیاست به‌تنهایی نیست؛ کار جامعه‌ای است که جرئت مکث دارد.

پرسش‌گری، در چنین وضعیتی، نه نفی رنج است و نه انکار خیابان. پرسش‌گری، تلاشی است برای این‌که رنج، تنها سرمایه‌ی هویتی ما نشود. برای این‌که خشم، تنها زبان ما نباشد. برای این‌که انسان، زیر آوار معناهای بزرگ، دفن نشود.

اگر این پرسش‌گری حذف شود، شاید مدتی سکوتی پر از فریاد حاکم شود، اما آنچه از دست می‌رود، امکان ترمیم است. جامعه‌ای که نتواند زخم‌هایش را به‌جز از مسیر سیاست لمس کند، ناچار است سیاست را تا حد مذهب بالا ببرد. و هر مذهب سیاسی‌ای، دیر یا زود، قربانی می‌طلبد.

آنچه امروز بیش از هر زمان دیگری لازم است، نه وحدت صوری و نه هم‌صدایی اجباری، بلکه شجاعت تحمل صداهای ناهم‌زمان است. شجاعت این‌که بپذیریم همه‌ی رنج‌ها پاسخ فوری ندارند، همه‌ی پرسش‌ها خیانت نیستند و همه‌ی سیاست‌ها درمان نیستند. این شجاعت، شاید تنها راهی باشد که ما را از تکرار خشونت، به نام عدالت، نجات دهد.

 بهمن ماه 1404


سیاستاحساس قدرتاختلاف نظرپرسشرنج
۱
۰
سپهر شاد
سپهر شاد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید