ویرگول
ورودثبت نام
سپهر شاد
سپهر شاد
سپهر شاد
سپهر شاد
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

زیرساخت، جنگ و منطق سیاست: چرا ساده‌سازی هزینه‌های تخریب می‌تواند گمراه‌کننده باشد

در سال‌های اخیر، با گسترش جنگ‌های مدرن و تمرکز فزایندهٔ عملیات نظامی بر زیرساخت‌ها، بحث دربارهٔ نقش و اهمیت این زیرساخت‌ها در اقتصاد و زندگی اجتماعی بیش از گذشته مطرح شده است. در بسیاری از تحلیل‌ها گفته می‌شود که تخریب زیرساخت‌ها در جنگ، اگرچه خسارت‌بار است، اما در نهایت قابل جبران است و کشورها می‌توانند پس از پایان درگیری‌ها با سرمایه‌گذاری و بازسازی از آن عبور کنند. در مقابل، دیدگاهی دیگر هشدار می‌دهد که چنین نگاه‌هایی به‌طور خطرناکی خسارت‌های واقعی جنگ را کوچک جلوه می‌دهد و به عادی‌سازی ویرانی کمک می‌کند.

این بحث از یک جهت کاملاً مهم و جدی است. زیرساخت‌ها صرفاً مجموعه‌ای از ساختمان‌ها و تجهیزات نیستند؛ آن‌ها شبکه‌ای پیچیده از سیستم‌های به‌هم‌پیوسته‌اند که امکان زندگی مدرن را فراهم می‌کنند. شبکه برق، خطوط انتقال گاز، سیستم حمل‌ونقل، مخابرات، اینترنت، سیستم‌های مالی و حتی زیرساخت‌های داده‌ای همگی در کنار یکدیگر کار می‌کنند تا یک جامعه بتواند به شکل پایدار فعالیت کند. تخریب بخشی از این شبکه‌ها می‌تواند اثراتی زنجیره‌ای ایجاد کند که بسیار فراتر از خسارت مستقیم اولیه است.

با این حال، وقتی این واقعیت درست به نتیجه‌گیری‌های سیاسی تبدیل می‌شود، گاهی نوعی ساده‌سازی در استدلال رخ می‌دهد. در برخی نوشته‌ها چنین القا می‌شود که چون تخریب زیرساخت‌ها بسیار پرهزینه است و بازسازی آن‌ها زمان زیادی می‌برد، بنابراین هر گفتمانی که احتمال ادامه جنگ را مطرح کند، ناگزیر به نوعی کوچک‌شماری این خسارت‌ها متوسل شده است. این استدلال در نگاه اول قانع‌کننده به نظر می‌رسد، اما اگر دقیق‌تر بررسی شود، چند مسئلهٔ مهم در آن دیده می‌شود.

نخست باید میان دو گزاره تفاوت گذاشت: «زیرساخت‌ها بسیار حیاتی هستند» و «هر جنگی که به زیرساخت آسیب بزند باید فوراً متوقف شود». گزارهٔ اول تقریباً بدیهی است و کمتر کسی در آن تردید دارد. اما گزارهٔ دوم نتیجه‌ای است که الزاماً از اولی به دست نمی‌آید. در سیاست بین‌الملل و تصمیم‌گیری‌های امنیتی، دولت‌ها همواره با موقعیت‌هایی روبه‌رو می‌شوند که در آن‌ها باید میان چند گزینهٔ پرهزینه یکی را انتخاب کنند. در چنین شرایطی گاهی تصمیم‌گیران به این نتیجه می‌رسند که تحمل خسارت‌های اقتصادی یا زیرساختی در کوتاه‌مدت، برای جلوگیری از پیامدهای بزرگ‌تر در آینده ضروری است.

برای درک این مسئله می‌توان به نمونه‌های تاریخی متعددی نگاه کرد. در جنگ جهانی دوم، تقریباً تمام زیرساخت‌های صنعتی آلمان در بمباران‌های گسترده متفقین آسیب دید. شهرهایی مانند درسدن، هامبورگ و کلن به شدت ویران شدند و شبکه‌های حمل‌ونقل و تولید صنعتی از کار افتادند. با این حال، کمتر از دو دهه بعد، اقتصاد آلمان غربی به یکی از قدرتمندترین اقتصادهای جهان تبدیل شد؛ پدیده‌ای که بعدها به «معجزه اقتصادی آلمان» معروف شد. این مثال به معنای کم‌اهمیت بودن تخریب زیرساخت نیست، بلکه نشان می‌دهد که اقتصادها در برخی شرایط توان بازسازی و تطبیق قابل توجهی دارند.

نمونهٔ مشابهی را می‌توان در ژاپن پس از سال ۱۹۴۵ مشاهده کرد. شهرهای صنعتی ژاپن در پایان جنگ تقریباً نابود شده بودند و زیرساخت‌های حمل‌ونقل و تولیدی به شدت آسیب دیده بود. با این حال، در فاصله‌ای نه‌چندان طولانی، این کشور توانست زیرساخت‌های جدیدی ایجاد کند و به یکی از قطب‌های صنعتی جهان تبدیل شود. بازسازی ژاپن نشان می‌دهد که تخریب فیزیکی زیرساخت‌ها الزاماً به معنای فروپاشی بلندمدت یک اقتصاد نیست.

حتی در جنگ‌های معاصر نیز نمونه‌هایی از این پدیده دیده می‌شود. در جنگ ۲۰۰۶ لبنان، بسیاری از پل‌ها، فرودگاه‌ها و نیروگاه‌های این کشور هدف حملات هوایی قرار گرفتند. اما شبکهٔ اقتصادی لبنان ظرف چند سال توانست بخش قابل توجهی از این خسارت‌ها را جبران کند. در جنگ‌های یوگسلاوی در دهه ۱۹۹۰ نیز زیرساخت‌های صربستان بارها هدف حملات ناتو قرار گرفتند، اما بسیاری از آن‌ها در مدت نسبتاً کوتاهی بازسازی شدند.

البته این مثال‌ها نباید باعث شود که از پیچیدگی واقعی زیرساخت‌ها غافل شویم. در اقتصاد مدرن، زیرساخت‌ها به شکل شبکه‌ای عمل می‌کنند. به عنوان مثال، یک نیروگاه برق تنها زمانی مفید است که شبکهٔ انتقال، سیستم توزیع، مراکز کنترل و مصرف‌کنندگان نیز فعال باشند. اگر یکی از این حلقه‌ها از کار بیفتد، کل سیستم ممکن است دچار اختلال شود. در سال ۲۰۰۳، قطع برق گسترده در آمریکای شمالی نشان داد که چگونه یک خطای نسبتاً کوچک در شبکهٔ برق می‌تواند میلیون‌ها نفر را برای ساعت‌ها یا حتی روزها بدون برق بگذارد. این حادثه در شرایط صلح رخ داد، اما نشان داد که زیرساخت‌ها تا چه اندازه به هم وابسته‌اند.

از این نظر، هشدار دربارهٔ اهمیت زیرساخت‌ها کاملاً قابل درک است. با این حال، مسئلهٔ مهم این است که در برخی تحلیل‌ها، این هشدار به شکل یک نتیجه‌گیری سیاسی قطعی ارائه می‌شود. گویی اگر کسی معتقد باشد که یک کشور می‌تواند در برابر خسارت‌های زیرساختی مقاومت کند یا آن‌ها را بازسازی کند، حتماً در حال کم‌اهمیت جلوه دادن رنج اجتماعی ناشی از جنگ است. چنین برداشتی می‌تواند به نوعی ساده‌سازی در تحلیل منجر شود.

مشکل دیگر به نحوهٔ مقایسهٔ دیدگاه‌های مختلف برمی‌گردد. گاهی در این بحث‌ها گفته می‌شود که دو گروه کاملاً متفاوت — کسانی که از فشار خارجی یا حمله نظامی دفاع می‌کنند و کسانی که از مقاومت در برابر آن سخن می‌گویند — در یک نقطه به هم می‌رسند: هر دو تخریب زیرساخت‌ها را بی‌اهمیت جلوه می‌دهند. اما این مقایسه می‌تواند گمراه‌کننده باشد. دو گروه ممکن است دربارهٔ یک پدیدهٔ مشترک صحبت کنند، اما دلایل و اهدافشان کاملاً متفاوت باشد. برای مثال، ممکن است یک تحلیلگر بگوید اقتصاد یک کشور توان بازسازی خسارت‌ها را دارد، در حالی که فرد دیگری همان تخریب را به عنوان ابزاری برای فشار سیاسی توجیه کند. این دو موضع از نظر اخلاقی و سیاسی یکسان نیستند، حتی اگر در ظاهر به یک نتیجهٔ مشابه اشاره کنند.

علاوه بر این، در برخی نقدها موضع طرف مقابل به شکلی بازسازی می‌شود که ضعیف‌تر از آن چیزی است که در واقع مطرح شده است. برای نمونه، اگر یک اقتصاددان بگوید که تخریب برخی تأسیسات در مقیاس کلان اقتصاد قابل جبران است، این لزوماً به معنای «بی‌اهمیت بودن» آن خسارت‌ها نیست. تفاوت میان «قابل جبران بودن» و «بی‌اهمیت بودن» تفاوتی اساسی است. اگر این تمایز نادیده گرفته شود، بحث به‌جای تحلیل دقیق، به جدل خطابی تبدیل می‌شود.

از سوی دیگر، در بررسی پیامدهای جنگ باید به این نکته توجه کرد که هزینه‌های تخریب زیرساخت‌ها در جامعه به شکل برابر توزیع نمی‌شود. در بسیاری از جنگ‌ها، گروه‌های کم‌درآمد بیشترین آسیب را از قطع برق، اختلال در حمل‌ونقل یا تخریب خدمات عمومی می‌بینند. وقتی یک نیروگاه از کار می‌افتد یا شبکهٔ آب‌رسانی مختل می‌شود، این محله‌های فقیرتر هستند که سریع‌تر با بحران روبه‌رو می‌شوند. در جنگ عراق در دهه ۱۹۹۰ و سال‌های بعد از آن، تخریب زیرساخت‌های آب و برق تأثیر شدیدی بر زندگی روزمرهٔ مردم عادی گذاشت، در حالی که بخش‌هایی از طبقات مرفه توانستند با منابع خصوصی بخشی از این مشکلات را جبران کنند.

در نهایت باید گفت که بحث دربارهٔ زیرساخت‌ها در جنگ، بحثی پیچیده و چندبعدی است. از یک سو، نمی‌توان اهمیت این شبکه‌های حیاتی را نادیده گرفت. تخریب زیرساخت‌ها می‌تواند زندگی میلیون‌ها نفر را مختل کند و بازسازی آن‌ها گاه سال‌ها زمان ببرد. از سوی دیگر، تحلیل این مسئله تنها با تکیه بر یک عامل — یعنی میزان خسارت فیزیکی — کامل نمی‌شود. در تصمیم‌گیری‌های سیاسی، عوامل دیگری مانند موازنه قدرت، امنیت ملی، ظرفیت اقتصادی برای بازسازی و حتی حمایت‌های بین‌المللی نیز نقش تعیین‌کننده دارند.

بنابراین شاید دقیق‌تر باشد که به جای دوگانهٔ سادهٔ «کوچک‌شماری زیرساخت» در برابر «بزرگ‌نمایی آن»، بحث را در چارچوبی گسترده‌تر ببینیم. زیرساخت‌ها بی‌تردید ستون فقرات زندگی مدرن هستند و تخریب آن‌ها پیامدهای عمیقی دارد. اما در عین حال، تاریخ نشان می‌دهد که جوامع گاهی توان بازسازی و سازگاری چشمگیری دارند. تحلیل واقع‌بینانهٔ جنگ باید هر دو سوی این واقعیت را در نظر بگیرد: هم شکنندگی شبکه‌های حیاتی و هم ظرفیت انسان‌ها و اقتصادها برای بازسازی آنچه ویران شده است.

اردیبهشت ۱۴۰۵

:::

جنگزندگی مدرنامنیت ملیجنگ جهانی
۵
۰
سپهر شاد
سپهر شاد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید