شواهد و قراین حاکی از آن است که توافق میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا بسیار نزدیک است.
اکنون این سوال مطرح می شود که این توافق چه تاثیری روی آرایش نیروهای سیاسی در ایران خواهد گذاشت؟
بطور کلی، رایج است که نیروهای درون نظام را به دو اردوگاه بزرگ تقسیم می کنند:
1- اردوگاه اصلاح طلبان
2- اردوگاه اصول گرایان
در عمل تحلیل ریز طیف سیاسی در ایران بسیار پیچیده تر از این تقسیم بندی است. لیکن این تقسیم بندی بازتاب گرایش نیروهای سیاسی درون ایران به سمت دو قطب سیاسی در سطح جهانی است.
به این صورت که اصلاح طلبان به سمت قطب نولیبرالیسم و نظم جهانی معروف به Rules-based world order گرایش داشته و اصول گرایان به سمت قطب صهیونیسم و هرج و مرج طلبی در سطح بین المللی متمایلند.
به عنوان مثال، نگاهی به موضع گیری های چهره های شاخص در اردوگاه اصلاح طلبان به خوبی نشان دهنده تمایل آنان به سمت حل شدن در یک نظم تعریف شده جهانی است.
در دنیا بهتازگی بحث بسیار مهمی وجود دارد که شاید در ایران کمتر دربارهاش بحث شده است: اقتصاد کشورها به هم پیوند خورده؛ یک کشوری مواد اولیه دارد، یک کشوری انرژی یا کریدورهای حملونقلی و بازار مصرف، تکنولوژی یا نیروی انسانی ارزانقیمت دارد، بنابراین ارزش اقتصادی که ایجاد میشود، از طرف مجموعهای از کشورها تأمین میشود که این کشورها همه با هم اشتراک منافع پیدا میکنند و امنیت دیگر فردی نیست، بلکه یک امر جهانی است؛ بنابراین باید نگاه مجددی به منطقه خودمان داشته باشیم. در هر صورت منطقه ما از جهات مختلف در کمرکش زنجیره ارزش جهانی است. هم از نظر تأمین انرژی و تأمین مواد اولیه و معادن، بازار مصرف و هم کریدورهای حملونقلی، جمعیت، دانش و نیروی انسانی، بنابراین منطقهای است که بر زنجیره ارزش جهانی تأثیر بسیار بسیار مهمی دارد. بحث من این است که باید گفتمان خودمان را درباره تهدید تغییر دهیم. بگوییم ایران تهدید نمیشود، زنجیره ارزش جهانی که از این میگذرد، تهدید میشود، بنابراین منافع قدرتهای جهانی مثل چین و حتی اتحادیه اروپا که باید از این زنجیره ارزش استفاده کنند، تهدید میشود. منافع ما، کشورهای جنوب خلیج فارس، و حتی منافع بازارهای مصرف در آفریقا هم تهدید میشود، بنابراین آمریکا و اسرائیل منافع یک زنجیره ارزش جهانی را تهدید میکنند. اگر این را بپذیریم، تدبیر برای حفظ امنیت این زنجیره ارزش جهانی تدبیر متفاوتی خواهد بود تا اینکه ایران فقط بخواهد از مرزهای خودش دفاع کند.
در همین چند جمله کاملا مشخص است که در ذهن عباس آخوندی، «آمریکا و اسرائیل» در مقابل «جهان» قرار دارد. و ایران هم بخشی از «جهان» است و نوع تقابل آن با آمریکا و اسرائیل هم در امتداد برخورد این دو با «جهان» است.
این نگاه جهانی دقیقا همان پارادایم فکری است که نظم نولیبرال روی آن بنا شده بود. در چارچوب این رویکرد سیاسی، تعامل با آمریکا و اسرائیل فی نفسه هیچ اشکالی ندارد و تنها شرط آن پذیرش مشترک همان چارچوب های نظم جهانی از طرف آمریکا و اسرائیل است.
به همین دلیل اصلاح طلبان مدتهاست که نسبت به سیاست دشمنی با آمریکا و اسرائیل در نظام جمهوری اسلامی انتقاد داشته اند. از جمله این رویکرد را در خط فکری افرادی مانند احمد زیدآبادی و صادق زیباکلام و بسیاری دیگر می توان مشاهده کرد.
لیکن این دسته (اصلاح طلبان) همچنان با اسرائیل از جهت دیگری در تضاد قرار می گیرند. و آن دقیقا همان جایی است که اسرائیل با طرفداران نولیبرالیسم جهانی در تضاد قرار می گیرد. یعنی اصلاح طلبان هیچ تضاد ذاتی با اسرائیل ندارند و حتی همیشه امیدوار بوده اند بتوان به سمت نوعی همزیستی مسالمت آمیز با اسرائیل حرکت نمود. ولی از آنجا که اسرائیل با نظم نولیبرال در تضاد قرار دارد، لاجرم اصلاح طلبان هم با این جنبه از اسرائیل در تضاد قرار می گیرند.
احمد زیدآبادی: تنوع سیاسی، اعتقادی و اقتصادی در جامعه اسرائیل بسیار زیاد است و نیروهای راست افراطی تا چپ افراطی تعریف میشوند و همه جور حزب و گروه وجود دارد. البته این موضوع ثابت نیست و گروههای چپ برای مدتی ضعیف شدهاند و یکسری هم راست میانه داریم که باور دارند باید از فلسطین جدا شوند و از دودولتی حمایت کنند
احزاب راست افراطی و مذهبی ضدصلح نیستند و آنهایی که ضدصلح هستند، احزاب ملی و مذهبی هستند که هم در حوزه مذهبی و ملی افراطی هستند و هم مخالف هرگونه دولت فلسطین هستند و در حزب لیکود هم گفتمان میانه وجود دارد و میبینیم که ایهود اولمرت، خاستگاه لیکودی دارد که بهترین پیشنهاد را به فلسطینیها ارائه داد. آنجا راهحلهای زیادی پیش روی اسرائیل نیست؛ یکی کشور از بحر تا نهر است که رفراندوم برگزار شود که راهحلی است که برخی طیفهای چپ افراطی مطرح میکنند که افراد شریفی هستند.
راهحل بعدی دوکشوری است که اساساش بر مبنای قطعنامه ۲۴۲ استوار است که با اصلاحات در مرزها قابل پذیرش است. راهحل سوم همان چیزی است که امروز در اراضی اشغالی پیاده شده و یک آپارتاید به تمام معناست و به سرنوشت آفریقای جنوبی دچار خواهد شد و بسیاری در خود اسرائیل هم با آن مخالف هستند؛ بنابراین اینکه تمام دنیا میگوید طرح دوکشوری به این دلیل است که راهحل دیگری وجود ندارد. من فقط دوست دارم ببینم جدا از عملی بودن و نبودن این داستان، راهحل جمهوری اسلامی چیست و آیا به دودولتی اعتقاد دارد؟ آیا شعار نابودی اسرائیل عملی و اخلاقی است؟ اگر خیر، پس باید دنبال راهحل باشیم. آیا موضوع نابودی اسرائیل تنها مخاطب داخلی دارد؟
مناظره حسین جابری انصاری و احمد زیدآبادی درباره تحولات فلسطین؛ صلح یا فشار؟
در مقابل این رویکرد، مشاهده می کنیم که اصولگرایان یک تضاد ماهوی میان خود با اسرائیل تعریف کرده اند. به این صورت که، بر خلاف احمد زیدآبادی و اصلاح طلبان، اساسا هیچ جنبه ای از موجودیت اسرائیل و جامعه و طیف های سیاسی آن را واجد مشروعیت ندانسته و همواره بر آرمان نابودی کامل اسرائیل و تشکیل دولت واحد فلسطین در سراسر سرزمین های اشغالی تاکید می ورزند.
اصولگرایان معمولا جانب احتیاط را نگه داشته و میان «صهیونیستم» و «یهودیت» تمایز قایل می شوند. اما گاهی و در برخی بزنگاه ها این تمایز را کنار می گذارند، و دقیقا همانجاست که ماهیت اصلی و واقعی این جریان سیاسی درون نظام جمهوری اسلامی آشکار می گردد.
وضعیت حماس و حزب الله الان چطور است؟
به نظر من وضعیت بسیار خوبی است. ببینید حضرت امام (ره) فرمودند ما آنچه داریم از کربلا و عاشورا است. یکسال کربلای بسیار بزرگی را در منطقه غرب آسیا این یهودیهای خبیث، من چرا میگویم یهودی، چون بعضیها میگویند یهودیها را نگویید، چرا نگوییم، واقعاً اینها اگر یهودی نیستند پس چه کاره هستند.
منظورتان صهیونیستها است؟
همین صهیونیست ها، ریشه اینها همان یهودی است که با پیغمبرشان آن معامله را کردند، نمیخواهیم وارد تاریخ شویم.
مردم صبور باشند؛ هر زمان فرمانده کل قوا تشخیص دهند، حمله رژیم صهیونیستی را جبران میکنیم
اظهارات فوق که توسط سردار محمد جعفر اسدی، فرمانده اسبق نیروی زمینی سپاه پاسداران، در مقطع پس از عملیات وعده صادق 2 در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران بیان گردید، به وضوح یک پاس گل طلایی به اسرائیل بود.
در حالی که موضع رسمی نظام جمهوری اسلامی تفکیک میان صهیونیسم و یهودیت، و مشروعیت زدایی از صهیونیسم بود، و در مقابل آن موضع رسمی اسرائیل یکی دانستن صهیونیسم با یهودیت و تفسیر هر گونه تهدید علیه صهیونیسم به عنوان تهدید به «تکرار نسل کشی یهودیان» بود، ناگهان سردار ارشد سپاه از تریبون صدا و سیما اینطور آشکارا موضع رسمی اسرائیل را تایید و موضع رسمی نظام و رهبری جمهوری اسلامی را تکذیب نمود.
بنابراین مشخص می شود که «اصولگرایان» در واقع همسو با جریان صهیونیسم جهانی هستند و آن تضاد ظاهری و آشتی ناپذیری که میان خود و اسرائیل تعریف کرده اند، در جهت تکمیل پازل صهیونیسم تعریف شده است.
و البته این مساعدت و همسویی محدود به عرصه نرم و رسانه ای هم نبوده و اظهارات فوق دقیق پس از عملیات پیجری و ترور فرماندهان حزب الله بیان گردید. یعنی در عرصه میدانی هم وقتی اسرائیل به گوشه رینگ افتاده و در ضعیف ترین موقعیت خود قرار داشته و نابودی کامل را به چشم می دید، ناگهان امدادهای غیبی دقیقا از ناحیه همان گروهی که تندترین و شدیدترین شعارها و تهدیدات را نسبت به اسرائیل ابراز می داشتند رسید!
همانطور که درگیری و برخورد میان دو اردوگاه نولیبرالیسم و صهیونیسم پس از 7 اکتبر به اوج خود رسید، در عرصه داخلی هم دعوا و تضاد میان دو اردوگاه اصلاح طلبان و اصولگرایان به نقطه جوش نزدیک شده بود.
زد و خورد فیزیکی میان این دو در یک رفت و برگشت ابتدا با سقوط رئیسی (ضربه خوردن اصولگرایان) و سپس قتل عام فرماندهان سپاه (ضربه خوردن اصلاح طلبان) صورت گرفت.
آنچه در دی ماه 1404 مشاهده کردیم نقطه پایان زد و خورد داخلی و شکل گیری یک تعادل جدید قدرت بود.
کشتار دی ماه دارای کارکردی دو گانه است که موجب انتقال کشمکش قدرت میان جناحین طیف سیاسی درون ایران از زد و خورد فیزیکی و مستقیم با یکدیگر، به سمت رقابت های انتخاباتی و دموکراتیک می شود.
همانطور که از ابتدا هم قابل پیش بینی بود، هر چه جلوتر می رویم واضح تر می شود که هر دو اردوگاه اصرار زیادی بر تاکید و یادآوری ابعاد کشتار دی ماه دارند.
اصلاح طلبان خود را در موضع همدردی با مردم و حمایت از ضعیفان و اقشار معترض قرار داده و از این طریق تلاش می کنند با جذب آرای سلبی در انتخابات ها دست برتر را پیدا کنند.
از سوی دیگر اصولگرایان خود را در موضع حمایت تمام قد از نظام جمهوری اسلامی قرار داده و آرای اقشار ارزشی را در انحصار خود در می آورند. و در عین حال با یادآوری دائمی فاجعه کشتار دی ماه، از آن برای منفعل کردن اقشار مخالف و کاهش مشارکت در انتخابات ها و حذف آرای سلبی که قرار است به سبد اصلاح طلبان بروند استفاده می کنند.
همان فرمولی که در انتخابات 1400 استفاده شد، پس از این هم تکرار خواهد شد: تکرار یک دروغ از سوی دو طیف ظاهرا متضاد: «رای دادن یعنی تایید مشروعیت جمهوری اسلامی»، و «رای ندادن یعنی رد مشروعیت جمهوری اسلامی». این دروغ را دو طیف «ارزشی» و «برانداز» همزمان تکرار خواهند کرد، و نتیجتا حاصل آن کاهش مشارکت در انتخابات و انتخاب نمایندگان 4 درصدی خواهد شد. و این به نفع اصولگرایان و به ضرر اصلاح طلبان خواهد بود.
توافق با آمریکا هیچ تاثیری روی این روند نخواهد داشت.
اصولگرایان اصرار خواهند داشت که مقاومت در برابر آمریکا موجب شکست ترامپ و ناتوانی آمریکا و اسرائیل در حمله به ایران و نتیجتا تسلیم آنها در مقابل خواست و اراده نظام جمهوری اسلامی شده است.
و اصلاح طلبان هم احتمالا تلاش خواهند کرد این توافق را به عنوان دستاورد بزرگ دولت اصلاح طلب پزشکیان تعریف نمایند.
نکته بسیار مهم اینجاست که شواهد نشان می دهد یکی از پیش شرط های شکل گیری اجماع داخلی برای حرکت به سمت توافق با آمریکا، این بوده که پزشکیان برای دور دوم ریاست جمهوری وارد رقابت انتخاباتی نشود و داوطلبانه کنار برود.
به این ترتیب، کفه ترازوی اصولگرایان سنگین تر خواهد شد و کار اصلاح طلبان در دستاورد سازی از توافق با آمریکا دشوار خواهد شد.
با توجه به تضاد ظاهری و همسویی واقعی میان اصولگرایان و صهیونیست ها، احتمالا اصلاح طلبان پس از توافق لحن تند تری نسبت به اسرائیل پیدا خواهند کرد تا از طرفی زهر اتهامات اصولگرایان علیه خود را بگیرند، و از طرف دیگر خود را در جایگاه اهرم فشار جدیدی در مقابل جریان صهیونیستی تعریف نمایند.
در کنار همه این موارد، مساله دیگری که پس از توافق با آمریکا باید تعیین تکلیف شود مساله جانشینی رهبری است. باید دید آیا طوایف قدرت و جناحین سیاسی در این موضوع هم می توانند به توافق برسند، یا این موضوع به کانون بعدی منازعه داخلی تبدیل خواهد شد