متن با کمک Gemini نوشته شده، لذا لحن آن کمی عصا قورت داده است. ولی چندان هم بد نشده.
در چهل سال گذشته، اقتصاد جهانی صرفاً یک بازار نبود؛ بلکه یک اکوسیستم بیولوژیک کالیبره شده بود. این یک قرارداد همزیستی میان دو گونه متمایز از کشورها بود: تولیدکنندگان بهره ور و مصرفکنندگان رانتخوار.
این مدل که ما آن را «نولیبرالیسم» می نامیم، ماشینی بود که برای تراز کردن دفاتر کل جهانی از طریق جابجایی کالا، سرمایه و — به طور حیاتی — انسانها طراحی شده بود. اما اکنون که شاهد برچیده شدن سیستماتیک این معماری توسط دولت دوم ترامپ (۲۰۲۵-۲۰۲۶) هستیم، روشن است که این ماشین در هم شکسته است.
این روایت چگونگی عملکرد آن سیستم، چرایی فروپاشی آن و بهره وری بیرحمانه مدل «دژ» است که جایگزین آن میشود.
برای درک فروپاشی، ابتدا باید طراحی سیستم را درک کنیم. جهان به دو بلوک عملکردی تقسیم شده بود:
ماموریت: به حداکثر رساندن بهره وری اقتصادی. این به معنای سرکوب دستمزدهای داخلی، به حداقل رساندن مصرف و اولویت دادن به صادرات بود.
مازاد: این کشورها با مصرف کمتر از آنچه تولید میکردند، مازاد تجاری عظیمی ایجاد کردند.
هزینه انسانی: بهره وری بالا منجر به پدیدهای به نام «مازاد جمعیت» شد. با افزایش اتوماسیون و شدت کار، نیاز به انسان کمتر شد. این امر «مازاد انسانی» ایجاد کرد که برای حفظ ثبات اجتماعی باید صادر میشد.
ماموریت: ایفای نقش به عنوان «آخرین سنگر مصرف». آنها مازادِ تولیدکنندگان را بلعیدند.
مکانیسم: آنها این مصرف را از طریق کسری بودجه، بدهی عمومی و انباشت مداوم بدهیهای خصوصی تأمین کردند.
پاداش «رانتخواری»: این کشورها در ازای جذب مازاد جهانی، از درآمد رانتخواری (رشد ارزش داراییها، افزایش قیمت مسکن و ارزهای قدرتمند) بهرهمند شدند.
سیستم برای مدیریت جریان نیروی کار بر یک فریب روانشناختی تکیه داشت.
کشش: بلوک مصرفکننده برای چرخاندن اقتصاد خدماتی خود به مهاجر نیاز داشت. برای یک کارگر در بلوک تولیدکننده، مهاجرت به بلوک مصرفکننده به عنوان «موفقیت» بازاریابی میشد — یک ادغام مبتنی بر پرستیژ.
اثر بیحسکننده: جمعیت بومیِ بلوک مصرفکننده این تغییر دموگرافیک را پذیرفت، زیرا «درآمد رانتخواری» آنها (قیمت خانههای گران و خدمات ارزان) اصطکاک را بیحس میکرد. آنها برای شغل رقابت نمیکردند، بلکه داراییها را مدیریت میکردند.
مهندسی فرهنگی: هر دو طرف از نظر فرهنگی سازگار شدند. بلوک مصرفکننده باروری را برای اولویت دادن به «سبک زندگی» سرکوب کرد و وابستگی به نیروی کار وارداتی ایجاد کرد. بلوک تولیدکننده آموزش را استاندارد کرد تا انسانهایی «آمادهبهکار» و سازگار با بازارهای غربی بسازد.
سیستم با دو تهدید وجودی روبرو شد:
۱. سکسکهی ۲۰۰۸: بحران مالی جهانی نشان داد که بلوک مصرفکننده نمیتواند تا ابد وام بگیرد.
۲. گسست اجتماعی: «بیحسیِ رانتخواری» از بین رفت. جمعیت بومی در غرب فشار فرهنگی و اقتصادیِ مهاجرت انبوه را بدون افزایش متناسب در رفاه، احساس کردند.
این امر منجر به تولد جنبش MAGA شد؛ ابتدا در سال ۲۰۱۶ به عنوان یک واکنش خام، و سپس در سال ۲۰۲۵ به عنوان یک دکترین جراحیگونه. در سال ۲۰۲۶، آمریکا دریافت که مدل همزیستی دیگر یک مشارکت نیست، بلکه یک رابطه انگلی است.
متغیر کلیدی در سال ۲۰۲۶، انقلاب هوش مصنوعی است.
در مدل قدیمی نئولیبرال، آمریکا به نیروی کار ارزان و مهاجران بلوک تولیدکننده نیاز داشت. هوش مصنوعی این وابستگی را قطع میکند.
انحصار بهره وری: آمریکا اکنون از هوش مصنوعی استفاده میکند تا بهره وری بلوک تولیدکننده را در «داخل» بازسازی کند. اگر نرمافزار جایگزین بخش خدمات و رباتیک جایگزین بخش تولید شود، «نیاز» به مهاجرت از بین میرود.
بحران مازاد کارگر: آمریکا مرزهای خود را میبندد و اخراجها را آغاز میکند، نه فقط از روی ناسیونالیسم، بلکه به دلیل «عدم نیاز اقتصادی». در یک اقتصاد تحت هدایت هوش مصنوعی، نیروی کار وارداتی یک بدهی مالی است، نه یک دارایی.
بازگشت فرهنگی: چرخش ناگهانی به سمت «ارزشهای خانواده» و رد ایدئولوژیهای «شهروند جهانی»، یک تغییر عملکردی است. آمریکا از واردات نیروی کار به سمت تولید نیروی کار داخلی حرکت میکند تا جمعیتی منسجم و خودکفا برای یک اقتصاد بسته ایجاد کند.
اینجاست که مدل تهاجمی میشود. بلوک تولیدکننده (بهویژه چین) بهره وری فوقالعاده خود را برای دههها از طریق یک گریزگاه حفظ کرد: انرژی ارزان و تحریمی.
چین کارخانههای خود را با نفت ارزان روسیه، ایران و ونزوئلا — کشورهایی که از سیستم مالی آمریکا اخراج شده بودند — تغذیه میکرد. این امر به تولیدات شرق آسیا مزیتی عظیم در قیمت تمامشده میداد.
آمریکا اکنون در حال بستن این گریزگاه است تا «پیوند دوباره» را با شرایط خود تحمیل کند:
۱. خنثیسازی کشورهای یاغی: با کنترل بر تولید ونزوئلا و بازگرداندن ایران به مدار (یا تنظیم دقیق فروش آن)، آمریکا این منابع انرژی را دوباره زیر چتر دلار (USD) میآورد.
۲. پترودلار ۲.۰: اگر کشورهای شرق آسیا دیگر نتوانند نفت ارزان و تحریمی بخرند، باید انرژی را به نرخ بازار و به دلار بخرند.
۳. نتیجه: شرق آسیا مجبور میشود هزینه بازسازی صنعتی آمریکا را تأمین کند. مازاد تجاری آنها با هزینههای بالای انرژی تخلیه شده و ثروت آنها به آمریکا منتقل میشود.
عصر نولیبرال، برندگان (شرق آسیا) و بازندگانی داشت. خاورمیانه بارزترین نمونه این واگرایی است.
این کشورها سعی کردند مدل چین را دنبال کنند. آنها تلاش کردند صنعتی شوند (جایگزینی واردات)، اما به دلیل «تله درآمد متوسط»، اصطکاکهای ژئوپلیتیک و تحریمها شکست خوردند.
آنها اقتصادهای سنتی خود را نابود کردند تا کارخانههایی بسازند که توان رقابت جهانی نداشتند.
آنها از هر دو سو ضربه خوردند: نه مازاد صنعتی برای صادرات داشتند و نه درآمد رانتخواری برای محافظت از جامعهشان. این امر منجر به ناآرامیهای مزمن، تورم و مهاجرت شد.
عربستان سعودی، امارات و قطر تله را دیدند و از آن اجتناب کردند.
آنها از صنعتیسازی جهشی عبور کردند و به «پایانه های سرمایه جهانی» تبدیل شدند.
با بازیافت دلارهای نفتی در داراییهای غربی، آنها در بلوک مصرفکننده ادغام شدند.
نیروی کار به مثابه خدمت: آنها «بهره وری» (کارگران خارجی) را بدون ادغام اجتماعی وارد کردند. این به آنها اجازه داد درآمد رانتخواری را بدون اصطکاکهای اجتماعی (مانند اروپا) یا فقری که گریبانگیر همسایگانشان بود، جذب کنند.
در چشمانداز ۲۰۲۶، آمریکا در حال بازتعریف وظایف جهان است.
از آنجا که «تولیدکنندگان شکستخورده» نتوانستند به کارخانه تبدیل شوند، اکنون باید به مصرفکننده تبدیل شوند.
۱. خریداران اجباری: از طریق قراردادهای تجاری، کشورها مجبور میشوند سهمیههای عظیمی از تولیدات صنعتی و تکنولوژیک آمریکا را بخرند تا از تعرفهها در امان بمانند.
۲. نقش جدید خاورمیانه:
* مصر و اردن: بازتعریف به عنوان قطبهای لجستیکی (کریدور IMEC) و مصرفکنندگان مازاد محصولات کشاورزی و دفاعی آمریکا.
* ایران (نقطه چرخش): «نرمالسازی» ایران نه درباره صلح، بلکه درباره تبدیل یک ملت سرکش به یک اسفنج بزرگ انرژی است. آمریکا میخواهد ایران نفت بفروشد (به دلار) و درآمد آن را صرف خرید تکنولوژی هوافضا، تجهیزات پزشکی و زیرساختهای آمریکایی کند.
* ترکیه: ادغام به عنوان یک امتداد امنیتی، مجبور به پذیرش استانداردهای فنی آمریکا برای جلوگیری از چرخش به سمت چین.
۳. تلهی اروپایی: اتحادیه اروپا که هم از گاز ارزان روسیه و هم از هوش مصنوعی آمریکایی بیبهره است، در حال فشرده شدن است. سرمایه از اروپا به سمت «پناهگاه امن» آمریکا میگریزد.
ما شاهد پایان «دهکده جهانی» و تولد «سلسلهمراتب جهانی» هستیم.
آمریکا دریافته است که جایگاهش به عنوان «مصرفکننده»، خود یک سلاح است. با بستن مرزها (رد نیروی کار خارجی)، انحصار هوش مصنوعی (کاهش نیاز به کارگر) و محصور کردن بازار انرژی (کنترل هزینه تولید)، آمریکا جهان را به یک همسویی جدید مجبور میکند.
شرق آسیا باید مازاد خود را ببلعد (در خود فرورفتگی یا Involution).
خاورمیانه باید مازاد آمریکا را مصرف کند.
آمریکا به تنها ملتی تبدیل میشود که هم «کارآمد» است و هم «ثروتمند» — یک چرخه بسته از تولید با تکنولوژی بالا و مصرف با ارزش بالا، که توسط یک دیوار محافظت میشود.
«همزیستی» مرده است. «دژ» آماده تجارت است — اما فقط برای کسانی که داخل آن هستند.