در اروپای باستان دو مرکز تمدنی مهم وجود داشت: یکی یونان و دیگری روم.
یونانیان صاحب فلسفه و علم و هنر و فرهنگ بودند، و رومیان صاحب قدرت نظامی و نظام قانونی و دستگاه حقوقی. این دو با هم در رقابت و کشمکش قرار داشتند، تا اینکه بالاخره رومیان موفق شدند یونان را تصرف نمایند.
اما تصرف یونان توسط روم تنها ماهیت نظامی داشت، و از نظر فرهنگی دقیقا عکس این مطلب اتفاق افتاد. یعنی تصرف یونان توسط روم باعث شد تا روم توسط فرهنگ یونانی تصرف شود. به این ترتیب هر دو تمدن مهم غربی در هم ادغام شدند و حاصل این ادغام، ظهور امپراطوری بزرگ روم بود.
رومیان خدایان یونانی را پذیرفتند و به آنان نام های لاتین دادند. زئوس تبدیل به ژوپیتر شد، آرس تبدیل به مارس شد، آفرودیت شد ونوس، هرمس شد مرکوری، و به همین ترتیب.
اما با گسترش امپراطوری روم، چند خدایی یونانی جوابگوی نیازهای امپراطوری نبود و بالاخره در سال 380 میلادی، امپراطور تئودوسیوس اول فرمان تسالونیکی را صادر کرد و مسیحیت به عنوان دین رسمی دولت روم پذیرفته شد.
مسیحیت در آن مقطع یک دین توحیدی بود که می توانست همبستگی اجتماعی و مشروعیت مورد نیاز برای دولت روم را تامین کند. تثلیث مسیحیت اولیه در روم، «پدر» را در بالاترین مرتبه و سرچشمه یگانه الوهیت قرار می داد و «پسر» از پدر زاده می شد (نه خلق) و روح القدس فقط از پدر صادر می شد.
پانزده سال بعد، در سال 395 میلادی امپراطوری روم به دو بخش غربی و شرقی تقسیم شد. از آن مقطع کلیسای مسیحی هم کم کم به دو پاره تقسیم شد. در غرب لاتین زبان کلیسای کاتولیک به رهبری پاپ رُم، و در شرق یونانی زبان کلیسای ارتودوکس به رهبری پاتریارک قسطنطنیه.
حدود سال 410 تا 430 میلادی، برخی اسقف های منطقه اسپانیا که در قلمرو روم غربی بود بدعت جدیدی در مسیحیت را بنا نهادند و جمله «روح القدس از پدر صادر می شود» را به «روح القدس از پدر و پسر صادر می شود» تغییر دادند.
این بدعت طرفندی الهیاتی بود که کاربردهای سیاسی داشت. با اینکه در آن مقطع پاپ رم هنوز آن را تایید نکرده بود، اما ماهیت شل مذهب و عمل گرایانه غربی از همان زمان سنگ بنای شکاف با بخش شرقی اصولگرا را گذاشت.
در سال 589 پس از سقوط روم غربی، شورای تولدو این بدعت را به صورت رسمی منطقه ای پذیرفت. تا اینکه در سال 1014 میلادی زمانی که روم غربی در قالب «امپراطوری مقدس روم» احیا شده بود، امپراطور هنری دوم هنگام تاجگذاری در رُم، پاپ بندیکت هشتم را مجبور کرد این بدعت را به صورت رسمی در مذهب کاتولیک نهادینه کند.
چهل سال بعد یعنی در سال 1054 میلادی نمایندگان پاپ کاتولیک و پاتریارک ارتودوکس یکدیگر را تکفیر نمودند و «شکاف بزرگ» یا Great Schism اتفاق افتاد.
از این لحظه به بعد روم غربی و روم شرقی حتی در مذهب از هم تفکیک شده بودند. بعدها زمانی که روم شرقی خود را در رویارویی با مسلمانان عثمانی ناتوان یافت، از پاپ کاتولیک استمداد جست و جنگ های صلیبی ظاهرا به عنوان لحظه اتحاد جهان مسیحیت در برابر تهدید ناشی از جهان اسلام آغاز شد.
اما شگفت انگیز آن که سپاه کاتولیک ها در انتهای کار به جای نبرد با مسلمانان، به قسطنطنیه حمله کردند و آن را غارت و مسیحیان ارتودوکس را کشتار نمودند. پدرکشتگی ارتودوکس ها با کاتولیک ها از همانجا شروع شد.
به این ترتیب امپراطوری روم شرقی (بیزانس) به دلیل یورش قوای امپراطوری عثمانی که مسلمان بودند از یک سو، و خیانت برادران مسیحی کاتولیک از سوی دیگر، از هم پاشید و قسطنطنیه که پایتخت مسیحیان ارتودوکس بود به استانبول تبدیل شد و هویت اسلامی پیدا نمود.
البته امپراطوری عثمانی در واقع وارث همان امپراطوری روم شرقی شد. اما از آنجا که مسیحیت ارتودوکس بی خانمان شده بود، پس از آن ناچار شد به سمت روسیه کوچ نماید و مسکو قبله جدید مسیحیان ارتودوکس گردید.
از این مقطع به بعد شاهد تولد یک امپراطوری جدید در تاریخ هستیم که در یک جغرافیای سیاسی بکر و نوین اما با استفاده از میراث یک امپراطوری دیگر پدید آمد.
یعنی دیدیم که امپراطوری باستانی و بزرگ روم که از پیوند تمدن های رومی و یونانی تشکیل شده بود، نهایتا به دو بخش غربی (رومی-کاتولیک) و شرقی (یونانی-ارتودوکس) تقسیم شد. اما روم شرقی تغییر ماهیت داد و به امپراطوری عثمانی (ترکی-اسلامی) تبدیل گردید. از این لحظه به بعد امپراطوری روسیه وارد صحنه شد و داعیه و بیرق «روم سوم» را برافراشت.
عنوان «تزار» که امپراطور های روس یدک می کشیدند در واقع همان «سزار» روم بود.
شعار ایدئولوژیک در امپراطوری روسیه این بود که روم اول (روم غربی) به دلیل بدعت گذاری در دین سقوط کرد. و روم دوم (روم شرقی یا «بیزانس») به دلیل خیانت کاتولیک ها به دست کفار (مسلمانان) سقوط کرد. و مسکو و امپراطوری روسیه در حقیقت روم سوم است و هرگز روم چهارمی هم در کار نخواهد بود.
امروز همین خط ایدئولوژیک در روسیه پوتین هم دنبال می شود و روم غربی (اتحادیه اروپا) و کلیسای کاتولیک به دلیل بدعت گذاری های شرم آوری همچون آمرزش و رسمیت دادن به «ازدواج همجنسبازان» و تشویق کودکان به تغییر جنسیت و ترویج فسادها و انحرافات جنسی و نابودی نهاد مقدس خانواده سنتی، مورد سرزنش قرار گرفته و در عوض بر قداست و راستی و درستی نهادها و ارزش های مسیحیت ارتودوکس تاکید می شود.
روم غربی در دوران باستان به دلیل مشکلات اجتماعی و واگرایی سیاسی و فشارهای اقتصادی سقوط کرد. پس از آن «دوران تاریک» و هرج و مرج در اروپا آغاز شد. تا اینکه «امپراطوری مقدس روم» به صورت یک کنفدراسیون شل و ول و غیر متمرکز و ناکارآمد، دوباره روم غربی را احیا نمود.
اما عدم تمرکز سیاسی و رقابت های درونی و تضادهای بی پایان، حتی در حد رقابت و تضاد میان امپراطور و پاپ، نهایتا موجب شد امپراطوری مقدس روم در برابر فشار ناپلئون بناپارت منحل شود.
مشاهده همین ضعف ساختاری باعث شد تا پس از مدتی وقتی که هیتلر و فاشیست ها به فکر احیای مجدد روم افتادند، مسیر اقتدار مرکزی مشابه روم باستان را انتخاب کنند و نه یک کنفدراسیون شل و غیر متمرکز مشابه امپراطوری مقدس روم.
اما شکست آلمان و سقوط فاشیسم موجب شد این مسیر متوقف شود، و اندکی پس از آن دوباره روم غربی به صورت یک اتحادیه غیرمتمرکز دیگر مشابه همان «امپراطوری مقدس روم» احیا شد، که البته اینبار اسمش را گذاشتند «اتحادیه اروپا».
اما اتحادیه اروپا بر خلاف امپراطوری مقدس روم از یک ستون وحدت بخش خارجی بهره مند گردید، که به «توافق واشنگتن» معروف شد. یعنی اتحادیه اروپا فی الواقع مستظهر به جایگاه آمریکا بعنوان یگانه ابرقدرت بزرگ در یک جهان تک قطبی گردید.
لذا تضادهای درونی اتحادیه شُل و سست و ضعیف اروپا زیر سایه قدرت هژمونیک ایالات متحده خنثی شده و کشورهای اروپایی با قطب نمای واشنگتن هماهنگ می شدند.
اما مشاهده می کنیم با شکاف افتادن درون هیئت حاکمه آمریکا و افول جایگاه ایالات متحده در نظم جهانی، واگرایی درون کشورهای عضو اتحادیه اروپا هم روز به روز بیشتر می شود.
با نگاه از زوایه ای دیگر مشاهده می کنیم که نظم نولیبرال جهانی حاصل ازدواج شوم دو رویکرد ضد انسانی بود. یکی نولیبرالیسم که نماد آن پرچم رنگین کمان است، و دیگری صهیونیسم که نماد آن پرچم اسرائیل است.
نولیبرالیسم با شعار «برابری و عدالت اجتماعی» مشغول ترویج همجنسبازی و بچه کشی (سقط جنین) و سبک زندگی بدون فرزند بود. و صهیونیسم با شعار مبارزه با نژادپرستی و مقابله با یهود ستیزی با شعار «برابری و عدالت اجتماعی» همگرا می شد.
با وجود این ویترین صلح طلبانه و مسالمت جویانه، از همان ابتدا آمریکا و اروپا مشغول لشکر کشی و جنگ افروزی مستقیم در منطقه خاورمیانه و قلب جهان اسلام شدند، در حالی که اسرائیل هم مشغول کشتار و شکنجه و سرکوب در فلسطین و لبنان بود.
اما این تناقض اهمیتی نداشت، چون عملا جهان تک قطبی بود و کسی توان رویارویی نظامی با غرب را نداشت. لذا این وضعیت ادامه داشت و حتی به کاسبی شرکت های نظامی و امنیتی غربی تبدیل شده بود. تا اینکه از سویی روسیه و چین و ایران توانستند خود را از موضع ضعف خارج کرده و ابزارهای تولید اقتدار خود را احیا نمایند، و از طرف دیگر سطح تنش میان آمریکا و غرب از یکسو و روسیه و چین و ایران از سوی دیگر به نقطه بحرانی رسید.
اولین شعله جنگ رو در رو با غرب در سال 2022 با یورش نیروهای روسیه به اوکراین برافروخته شد. واکنش غرب به این تهاجم روس ها، به اینصورت بود که تلاش کردند خود را در موضع برتر اخلاقی قرار دهند و روسیه را به عنوان متجاوز و اوکراین را در جایگاه قربانی، و اروپا را در معرض تهدید در برابر نیروی متجاوز و وحشی روسیه، و ایالات متحده را در جایگاه حامی مظلوم و ایستاده در برابر متجاوزین وحشی نمایش دهند.
یعنی تلاش می شد از این حقیقت که روسیه آغاز کننده جنگ بوده برای تقویت جایگاه اخلاقی غرب بهره برداری شود. به همین دلیل شاهد تبلیغات گسترده با مضمون «نه به جنگ» و محکومیت تجاوز بودیم. و در همین راستا بود که دیوان بین المللی کیفری، حکم جلب ولادیمیر پوتین رئیس جمهور روسیه را به اتهام ارتکاب جرایم جنگی صادر نمود.
اما ناگهان با شبیخون نیروی آزادیبخش حماس علیه اشغالگران صهیونیست، ورق برگشت.
اسرائیل که خود را از همه طرف در محاصره محور مقاومت می دید، پس از دریافت آن ضربه بزرگ از حماس که ضعیف ترین حلقه محور مقاومت بود، نسبت به حمله تمام عیار متحدین ایران از سایر جبهه ها به شدت بیمناک گردید و تصمیم گرفت با واکنشی سهمگین نسبت به غزه، بازدارندگی خود را احیا نماید.
این واکنش وحشیانه و جنایتکارانه صهیونیست ها به دلایل مختلف آنچنان بازتاب بین المللی پیدا کرد که هر آنچه نولیبرال ها علیه روسیه رشته بودند ناگهان پنبه شد.
به همین دلیل پیوند میان نولیبرالیسم و صهیونیسم گسسته شد. از اینجا به بعد، جهان غرب دو تکه شد. اتحادیه اروپا (روم غربی) ناچار شد از صهیونیسم و اسرائیل فاصله بگیرد و تمرکز خود را بر مهار روسیه بگذارد. و از سوی دیگر ایالات متحده با انتخاب دونالد ترامپ تصمیم گرفت از نولیبرالیسم فاصله بگیرد و از صهیونیسم و اسرائیل حمایت و محافظت نماید.
در نقطه مقابل این دو، روسیه (روم سوم) تمرکز خود را بر مهار اتحادیه اروپا (روم غربی) گذاشته و سعی می کند با اسرائیل و آمریکا درگیر نشود. و متقابلا ایران تمرکز خود را بر مهار آمریکا و صهیونیسم گذاشته و سعی می کند با اروپا درگیر نشود.
جالب است که حتی در تقابل ایران و آمریکا، مشاهده می کنیم بدل آنچه در تقابل آمریکا و روسیه اتفاق افتاده بود رخ داده. یعنی آنجا روسیه در موضع متجاوز و آغاز کننده جنگ بود، در حالی که همه می دانستند آن جنگ را عملا آمریکا و اروپا آغاز کرده اند. اما در مورد ایران مشاهده می کنیم که آمریکا و اسرائیل در موضع متجاوز و آغاز کننده جنگ قرار گرفته اند، در حالی که شواهد نشان می دهد این جنگ به نفع ایران و به ضرر آمریکا و اسرائیل است.
به بیان دیگر، اگر چه میان اروپا از یکسو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر شکاف افتاده، اما این دو همچنان به صورت غیر رسمی در یک ائتلاف قرار دارند. همانطور که ایران و روسیه هم به صورت غیر رسمی در ائتلاف با هم قرار دارند.
شکاف آمریکا و اروپا را در تلاش آمریکا برای دور زدن اروپا و توافق با روسیه، و همچنین تلاش اروپا برای پاک نگه داشتن دامن نجس خود از جنایات اسرائیل مشاهده می کنیم.
اما قرار داشتن این دو در یک ائتلاف را در کمک های نظامی آمریکا به اوکراین که کماکان برقرار است از یکسو، و حمایت های لجستیکی و نظامی و اقتصادی و تبلیغاتی اروپا از اسرائیل که همچنان در ابعادی وسیع برقرار است مشاهده می کنیم.
طبیعتا در نقطه مقابل هم تضاد ایران با آمریکا و اسرائیل به تضاد با اروپا گسترش می یابد و تضاد روسیه با اروپا به تضاد با آمریکا و اسرائیل می رسد. لیکن تقسیم کار به گونه ای است که در تقابل با آمریکا و اسرائیل، ایران نقش پلیس بد و روسیه نقش پلیس خوب را داشته باشد. و در تقابل با اروپا این نقش جابجا شده و روسیه نقش پلیس بد و ایران نقش پلیس خوب را بازی نماید.
به همین دلیل از نگاه روسیه، نولیبرالیسم به عنوان شرّ مطلق تعریف شده و ماموریت روسیه مبارزه با بیرق همجنسبازان و فمینیست های کودک کش است. یعنی همان بیرق «رنگین کمان» که امروز در اقصی نقاط شهر رُم در کنار پرچم اتحادیه اروپا و هم طراز و هم جایگاه با پرچم ملی ایتالیا برافراشته شده است.
و از نگاه ایران، اسرائیل به عنوان شرّ مطلق تعریف شده و ماموریت ایران مبارزه با این غده سرطانی صهیونیستی است که در کودک کشی و نسل کشی بزرگترین رکورد دار تاریخ بشریت شده است.
نولیبرال های اروپایی برای توجیه بچه کشی از شعارهای برابری خواهی و عدالت خواهی و حقوق زنان و حقوق اقلیت ها استفاده می کنند. لذا روسها ناچارند تاکید خود را روی ملی گرایی و قداست خانواده بگذارند.
از سوی دیگر صهیونیست های اسرائیلی و آمریکایی برای توجیه بچه کشی از شعارهای ملی گرایی و حق دفاع از خود استفاده می کنند. لذا ایران هم باید بر عدالت و برابری و حقوق زنان تاکید نماید.
به این ترتیب، با توجه به این تقسیم کار و با توجه به سوابق تاریخی و اوضاع و احوال جاری، مشاهده می کنیم که روم غربی (اتحادیه اروپا) با افول قدرت هژمونیک آمریکا و تشدید شکاف میان اروپا و آمریکا، از آن عامل وحدت بخش خارجی محروم شده و به سمت سرنوشت امپراطوری مقدس روم حرکت می کند.
و روم سوم (روسیه) تلاش می کند با افول و سقوط روم غربی (اتحادیه اروپا) حوزه نفوذ خود را در عمق قاره اروپا گسترش دهد و لااقل اروپای شرقی را مجددا تحت نفوذ خود در آورد.
و روم شرقی (ترکیه) فعلا تحرک خاصی نداشته و همچنان زیر نفوذ ایالات متحده است.
و ایران در حال احیای ممالک محروسه خود ذیل پرچم محور مقاومت و تسلط بر کشورهای نفتی منطقه بوسیله کنترل تنگه هرمز است.
می توان حدس زد نهایتا در مراحل بعدی منطقه قفقاز هم با توافق روسیه به ایران واگذار خواهد شد و ارمنستان و آذربایجان با ایران وارد یک پیمان دفاع جمعی شده و مجددا به اقمار ایران تبدیل خواهند گردید.
شواهد نشان می دهد افغانستان از همین حالا حوزه نفوذ ایران هست و طالبان پیوندهای نامرئی اما بسیار مستحکم با سپاه پاسداران ایران دارند. این پیوند با تسلط ایران بر سایر کشورهای نفتی و سرازیر شدن رانت به سمت سپاه، بسیار مستحکم تر خواهد شد و از این طریق ایران و چین پس از مدتها دوباره هم مرز می شوند.
در نتیجه، محتمل ترین سناریو برای «جهان چند قطبی» شامل پنج قدرت بزرگ و منطقه ای است:
1- ایالات متحده آمریکا مسلط بر نیمکره غربی، خصوصا قاره آمریکا.
2- جمهوری خلق چین مسلط بر شرق آسیا.
3- روسیه به عنوان یک قدرت اوراسیایی مسلط بر شرق اروپا که در نقش «روم سوم» ظاهر می شود.
4- جهان اسلام با محوریت ایران در منطقه خاورمیانه.
5- اروپای غربی در نقش «روم غربی» که قاعدتا اینبار پاندول قدرت در آن به سمت تمرکز گرایی و نهادهای اقتدارگرا حرکت خواهد کرد.