اخیرا سند استراتژی دفاعی آمریکا منتشر شد که همسو و در راستای سند استراتژی امنیت ملی آمریکا است که در ماه دسامبر منتشر شده بود.
با مطالعه سند استراتژی دفاعی آمریکا چند نکته مشخص و مبرهن است:
1- سند تصریح می کند که دوران جنگ های بی پایان، تغییر رژیم، ملت سازی، و تحمیل ارزش های آمریکایی به دیگران پایان یافته.
2- در استراتژی دفاعی جدید آمریکا تفاوت اساسی میان نیمکره غربی و بقیه جهان وجود دارد. در نیمکره غربی، تاکید بر دکترین مونرو با پیوست ترامپ است. به این معنا که هیچ بازیگری جز آمریکا حق عرض اندام ندارد. لیکن در مورد سایر قسمت های جهان چنین رویکردی وجود ندارد و نه تنها آمریکا به دنبال انحصار قدرت نیست، بلکه دقیقا برعکس به دنبال کاهش حضور نظامی خود است.
3- اولویت دوم آمریکا پس از نیمکره غربی، منطقه هند و پاسیفیک یا همان شرق آسیا است. آنجا هم تصریح دارد که هدف آمریکا تقابل، تحقیر، یا خفه کردن چین نیست. بلکه آمریکا به دنبال پرهیز از تنش و تضمین امکان تجارت خود در این منطقه است. به صورت ضمنی این برداشت مشاهده می شود که چین همچنان یک شریک تجاری بسیار مهم برای آمریکا باقی خواهد ماند و قرار نیست بلوک بندی میان دو قدرت بزرگ ایجاد شود.
4- در خصوص متحدین آمریکا، زبان سند استراتژی دفاعی بطور کلی انتقادی است و متحدین آمریکا را ملزم به تغییر رویکرد و پذیرش مسئولیت بیشتر در حوزه امنیتی و دفاعی می داند. نکته جالب اینجاست که از میان تمام متحدین آمریکا، تنها اسرائیل به صورت صریح اسم برده شده و از اسرائیل تعریف و تمجید کرده و اسرائیل را به عنوان متحدی که باید الگوی سایر متحدین آمریکا باشد مطرح کرده است. این مطلب بار دیگر ثابت می کند که اسرائیل پس از وقایع 7 اکتبر، با فرار رو به جلو با دولت پرزیدنت ترامپ برای پایان دادن به نظم نولیبرال که به شدت در همین سند مورد انتقاد قرار گرفته همراه گردید. و از آنجا که بقیه متحدین آمریکا هنوز از این چرخش آمریکا جا مانده اند و همچنان در پارادایم نولیبرالیسم سیر می کنند، استراتژی دفاعی آمریکا به همه گوشزد می کند باید مسیر اسرائیل را انتخاب کنند و از نولیبرالیسم عبور نموده و نظم جدید را بپذیرند.
5- ایران پس از چین و روسیه به عنوان سومین تهدید مطرح شده. اما سند استراتژی دفاعی آمریکا اولا ادعا می کند تهدید ایران علیه منافع آمریکا به دلیل عملیات موفقیت آمیز بمباران تاسیسات هسته ای ایران کاملا خنثی شده. و ثانیا تهدید ایران علیه اسرائیل و کشورهای عربی را فرصتی برای فروش تسلیحات آمریکایی به این متحدان منطقه ای و همچنین نزدیکی بیشتر این متحدان منطقه ای دانسته است.
بنابراین، هر گونه جنگ یا حمله آمریکا به ایران بکلی منتفی و غیر ممکن است. چون:
اولا، تصریح شده که آمریکا دیگر به دنبال تغییر رژیم نیست. پس کسانی که از عراق و افغانستان و لیبی برای پیش بینی رفتار آمریکای امروز در مقابل ایران شاهد می آورند بکلی از مرحله پرت هستند.
ثانیا، از طرفی ادعا می کند تهدید ایران علیه آمریکا کاملا برطرف شده، و از طرف دیگر تصریح می کند قدرت نظامی آمریکا تنها برای رفع تهدیدات واقعی مورد استفاده قرار می گیرد. پس باز هم دلیلی برای حمله آمریکا به ایران وجود ندارد.
ثالثا، زبان و ادبیات استفاده شده در سند استراتژی دفاعی آمریکا به وضوح و بدون هر گونه لکنت و به صورت کاملا صریح و در کمال صحت و سلامت عقل و هوش و بدون هیچ گونه اجبار و زور، به واضح ترین شکل ممکن بیان می کند که تهدید ایران در منطقه علیه متحدان منطقه ای آمریکا، کاملا به سود آمریکا است و این تهدید برای آمریکا یک فرصت است تا بتواند متحدان منطقه ای خود را به خرید تسلیحات آمریکایی و ادغام شدن در برنامه احیای صنایع آمریکایی هدایت نماید!
پس کسانی که هنوز اصرار دارند آمریکا هر لحظه ممکن است به ایران حمله کند، چون به ونزوئلا حمله کرد، یا چون فلان ناو جنگی و تسلیحات را به منطقه آورده، کاملا از مرحله پرت هستند و فریب روایت های گمراه کننده را خورده اند.
مقایسه ایران و ونزوئلا از اساس اشتباه است. چون ونزوئلا در منطقه نیمکره غربی قرار دارد که آمریکا صراحتا آن را حیات خلوت خود دانسته و استفاده از قدرت نظامی برای تضمین انحصار هژمونی آمریکا در آن منطقه را کاملا مجاز و محتمل دانسته. لیکن ایران در منطقه خاورمیانه قرار دارد که آمریکا صراحتا در مورد آن می گوید دوران تغییر رژیم سپری شده و نباید امکانات و استعداد و توان و منابع نظامی آمریکا در این منطقه هدر داده شود، و حتی دولت های قبلی را به دلیل هدر دادن منابع در این منطقه مورد سرزنش جدی قرار داده است.
و از طرف دیگر، وقتی به وضوح می گوید که تهدید ایران و همین نظام و رژیم کنونی در ایران و تهدید آن علیه متحدان منطقه ای آمریکا، یک ظرفیت مفید و در راستای منافع آمریکا در منطقه است، پس آیا ترامپ و آمریکاییها مغز خر خورده اند که بخواهند اینهمه هزینه بدهند تا به ایران حمله کنند و در آخر رژیم ایران را تغییر دهند و آن سود و منفعت خودشان را هم از بین ببرند؟!
تا اینجا فهمیدیم که احتمال حمله آمریکا به ایران و رخداد هر گونه جنگ میان ایران و آمریکا در حد صفر است.
اما حالا باید به این سوال پاسخ بدهیم که اگر چنین است، پس علت و دلیل لحن خصمانه و تهدیدات صریح پرزیدنت ترامپ به حمله و عملیات نظامی علیه ایران چیست؟
برای پاسخ به این سوال، ابتدا باید به اظهارات اخیر عباس عراقچی وزیر امور خارجه کشورمان توجه کنیم که محتوای نامه پرزیدنت ترامپ به مقام معظم رهبری را فاش نمود.
عراقچی برای اولین بار عینا عبارات ترامپ در نامه را بیان کرد. وقتی درآمد نامه نوشت دو راه را پیش رو گذاشت یا جنگ و خونریزی یا مذاکره مستقیم برای از بین بردن غنی سازی و برنامه موشکی ایران.
ببینید | افشای جزئیات نامه ترامپ به ایران از زبان عراقچی برای اولین بار - خبرآنلاین
به عبارت دیگر، ترامپ دو گزینه در مقابل رهبری ایران قرار داد:
1- گزینه اول: جنگ و خونریزی
2- گزینه دوم: تسلیم مطلق
در مقطع پیش از جنگ 12 روزه، سیاست رهبری و نظام این بود که از طریق «مذاکرات غیر مستقیم» وارد فرایند چانه زنی با آمریکا شوند تا گزینه دوم کمی تعدیل شود و امکان یک توافق «شرافتمندانه» فراهم گردد. و البته این «توافق شرافتمندانه» اسم رمزی بود برای دور زدن بخشی از نظام جمهوری اسلامی و حذف برخی رانت ها و بهم خوردن توازن قدرت سیاسی در داخل به نفع هسته سخت نظام که شامل تیم صورتی بود.
و طبیعتا این حرکت نظام، واکنش تند تیم آبی را به همراه داشت. خصوصا انفجار بندرعباس این پیام را به آمریکا فرستاد که قدرت واقعی در ایران جایی غیر از هسته سخت نظام و رهبری است.
لذا واکنش آمریکا این بود که گزینه اول را فعال کرد و با حمایت از تیم آبی درون نظام جمهوری اسلامی، امکان حذف تیم صورتی و انهدام هسته سخت نظام را فراهم نمود.
این اقدام آمریکا دو پیامد و دستاورد مهم برای آمریکا داشت:
1- بمباران تاسیسات هسته ای این امکان را به آمریکا داد تا ادعا کند تهدید ایران برطرف شده و لذا مساله تهدید ایران دیگر جزو اولویت های آمریکا نیست.
2- با انهدام هسته سخت نظام، قدرت چانه زنی ایران را به شیوه ای عملی از بین برد.
در ماجرای اغتشاشات و نا آرامی های دیماه 1404 هم مشاهده کردیم که آمریکا و شخص پرزیدنت ترامپ همچنان برای تیم آبی (که اکنون کاملا بر سپاه پاسداران مسلط شده اند) پاس گل می فرستاد. هدف مشترک ترامپ و سپاه این بود که جریان سیاسی اصلاح طلبان و حسن روحانی و جواد ظریف را که متصل به جریان نولیبرالیسم و حزب دموکرات آمریکا هستند را از صحنه سیاسی ایران حذف کنند. سپاه با حذف این جریان سیاسی موفق می شود انحصار سیاسی را در ایران بدست آورد. و ترامپ هم با حذف این جریان سیاسی جنبش «مگا» را در مقابل تحرکات بعدی دموکرات ها که ممکن است به دنبال احیای نولیبرالیسم باشند بیمه می نماید.
حذف جریان سیاسی اصلاح طلبان یک فرمول مشخص دارد:
مرحله اول: مافیای تیم آبی با استفاده از گروه های تروریستی و شبکه اراذل و اوباشی که در اختیار دارد، یک شورش سراسری و بزرگ و بسیار خشن و خطرناک در کشور سازماندهی می کند.
مرحله دوم: عده ای از مردم جو گیر با مشاهده نا آرامی ها و اخبار جهت دار رسانه ها، تصور می کنند واقعا انقلاب شده و شتابان به صف این انقلابیون می پیوندند و به خیابان ها می ریزند.
مرحله سوم: دولت و نظام در مقابل این شورش مستاصل و ناتوان می مانند و چاره ای ندارند جز اینکه دست به دامن سپاه شوند.
مرحله چهارم: مافیای تیم آبی تیم های تروریستی خود را بلافاصله عقب می کشد.
مرحله پنجم: سپاه با مجوز رسمی دولت و نظام، اقدام به سرکوب خشن و کشتار وسیع مردم جو گیری که کف خیابان باقی مانده اند می کند.
مرحله ششم: رسانه های متصل به مافیای تیم آبی (منجمله ایران اینترنشنال و علیز و اپوزیسیون برانداز و بقیه) ابعاد فاجعه کشتار را با آب و تاب بازتاب می دهند و دولت اصلاح طلب و رهبری نظام و آخوندها و کل نظام جمهوری اسلامی را مسئول کشتار مردم معرفی می کنند.
در نتیجه پس از اجرای این شش مرحله، دو دستاورد مهم حاصل می شود:
1- با این ادعا که «جمهوری اسلامی مشروعیت ندارد چون دست به کشتار مردم زده» همراه با این ادعای دروغ و بی اساس که «رای دادن یعنی تایید مشروعیت نظام و رای ندادن یعنی رد مشروعیت نظام»، انتخابات ها تحریم می شوند و در نتیجه میزان مشارکت پایین می آید و نهادهای دموکراتیک درون نظام جمهوری اسلامی اعم از دولت و مجلس و شوراها همگی به انحصار جریان سیاسی سوپر انقلابی در می آید.
2- نظام و رهبری و کل آخوندها و حتی اقشار مذهبی که ماهیت سیاسی هم ندارند، همگی از ترس «انتقام و خشم مردم معترض» به گروگان سپاه و تیم آبی در می آیند. لذا از آن به بعد سپاه و تیم آبی با منطق و زبان امنیتی می تواند هر خواسته ای را به کرسی بنشاند و هر باجی بگیرد و هر رانتی را به خود اختصاص دهد.
اگر این فرمول نتیجه بدهد، آمریکا و ترامپ هیچ مشکلی برای همکاری غیر مستقیم با سپاه و تیم آبی ندارند. و همانطور که در سند استراتژی دفاعی آمریکا ذکر شده، ایران در انحصار سپاه و تیم آبی می تواند همچنان در نقش شرور منطقه ای باقی بماند و از این مسیر منافع آمریکا را در منطقه تامین نماید.
نکته اینجاست که این شرور منطقه ای در ظاهر لحن تهدید و تقابل با آمریکا و اسرائیل و کشورهای عربی را نشان می دهد. اما در واقع هرگز از خطوط قرمزی که آمریکا تعیین کرده عبور نمی کند. چون رانت و منافعی که قرار است به این جریان برسد با عنایات ویژه آمریکا به اینسو سرازیر می شود. و این دقیقا معنای همان حرف جواد ظریف است که در جریان انتخابات 1403 گفته بود «آمریکا پیچ و مهره تحریم ها رو شل کرد».
اما از سوی دیگر، چنانچه این فرمول به نتیجه نرسد و نظام و رهبری به طریقی، مثلا با استفاده از ظرفیت ارتش، بتوانند سپاه را مهار کنند، باز هم آمریکا درب را برای توافق با ایران باز گذاشته. و احتمالا معنای اصرار آمریکا به حذف توان موشکی هم در واقع همین مهار سپاه است. و گزینه تسلیم مطلق یعنی مهار سپاه و بازگرداندن روابط ایران و آمریکا به وضعیت پیش از انقلاب 57. آمریکا این گزینه را در مقابل رهبری ایران قرار داده. اما مساله و سوال اساسی اینجاست که آیا رهبری ایران واقعا توان مهار سپاه و انتخاب این گزینه را دارد؟
به عبارت دیگر، آمریکا حاضر به پرداخت هیچ هزینه ای برای توافق با ایران نیست. هزینه ها را باید خود ایرانیان بپردازند. یا سپاه می تواند نظام را مهار کند و نتیجتا ایران در نقش شرور منطقه ای منافع آمریکا را در منطقه تامین کرده و کشورهای عربی و اسرائیل را همسو با آمریکا نگه می دارد و خود ایران هم به صورت غیر مستقیم از رانت همسویی با آمریکا بهره مند می شود. یا برعکس، نظام می تواند سپاه را مهار کند و نتیجتا روابط ایران و آمریکا عادی سازی می شود و ایران هم می شود مثل بقیه متحدان آمریکا در منطقه.
بنابراین معنای لحن تهدید آمیز ترامپ و آوردن ناوهای جنگی و تسلیحات و نیروهای آمریکایی به منطقه این نیست که واقعا آمریکا قرار است به ایران حمله کند.
بلکه این نمایش و شوی تبلیغاتی ناظر به این سیاست دوگانه است که:
1- آمریکا از قبل یک سانتر بلند روی دروازه نظام جمهوری اسلامی فرستاده تا اگر سپاه زورش چربید و احیانا برای کوبیدن میخ خود در داخل دست به ترور رهبری یا برخی دیگر از چهره های کلیدی زد، آمریکا ادعا کند که این ضربه توسط نیروی نظامی افسانه ای و اشراف اطلاعاتی دقیق و تسلیحات خفن آمریکایی زده شده! و لذا از طرفی اعتبار و تصویر اقتدار آمیز خود را در جهان و منطقه تقویت می کند، و از طرف دیگر به پاس همکاری های بی دریغی که با سپاه در این جنگ داخلی داشته و پوشش لازم را فراهم کرده و این سانتر بلند منجر به گل طلایی را فرستاده، در آینده به صورت غیر مستقیم با سپاه همکاری می کند.
2- از سوی دیگر به صورت همزمان این سانتر بلند روی دروازه ایران، رهبری ایران را تحت فشار قرار می دهد تا به عنوان تنها گزینه جایگزین، گزینه تسلیم مطلق را بپذیرد و با بسیج امکانات داخلی خود و همراهی آمریکا بتواند در لحظه آخر سپاه را مهار نموده و ماجرا را طور دیگری رقم بزند و لااقل ایران را از نقش شرور منطقه ای خارج نموده و روابط با آمریکا را عادی سازی نماید.
پس:
اولا، عنصر تعیین کننده، حمله آمریکا نیست و آمریکا هرگز قرار نیست به ایران حمله کند.
ثانیا، عنصر تعیین کننده سلیقه ای هم نیست و اینطور نیست که مثلا نظام و رهبری به سلیقه خودشان مختار باشند یکی از دو گزینه را انتخاب کنند که یا تسلیم مطلق در مقابل آمریکا شوند و یا تسلط سپاه و تیم آبی بر کشور را بپذیرند.
اتفاقا به نظر می رسد انتخاب نظام و رهبری همان تسلیم مطلق است. اما سوال اساسی اینجاست که آیا واقعا توان به کرسی نشاندن این تصمیم در داخل را دارند؟ و فعلا به نظر می رسد چنین توانی ندارند و سپاه از هر حیث در سیاست داخلی دست برتر را پیدا کرده و اجازه تکان خوردن و هر گونه اقدامی در راستای گزینه «تسلیم مطلق» را به رهبری و دولت و نظام نمی دهد.
به هر حال پیروز این دعوا هر کدام از دو جناح داخلی باشد، این دعوا به زودی به انتها خواهد رسید. یا سپاه می تواند کاملا نظام و رهبری را مهار کند و سلطه مطلق خود در داخل را برقرار نماید (که به نظر می رسد این حالت محتمل تر است). یا در غیر اینصورت نظام و رهبری می تواند سپاه را مهار نماید و روابط با آمریکا را عادی سازی نماید (که با شناختی که از شخصیت و ظرفیت رهبری داریم خیلی بعید به نظر می رسد).
در هر دو صورت پس از پایان دعوا، کشور به مسیر توسعه باز خواهد گشت. هر چند اگر پایان دعوا عادی سازی روابط با آمریکا باشد برای کشور خیلی بهتر خواهد بود. ولی حتی در صورت پیروزی سپاه هم عملا ایران در حوزه آمریکا خواهد بود و سیاست نولیبرالی کلنگی کردن کشور با نظم جدید آمریکایی سازگار نیست و طبیعتا سپاه سیاست جدید آمریکا را در ایران پیاده خواهد کرد که همان بازگشت به ملی گرایی است.
احتمال جنگ صفر است. احتمال فروپاشی نظام جمهوری اسلامی هم صفر است. ولی همچنان احتمال ترور رهبری یا برخی چهره های کلیدی نظام هست، و اگر این اتفاق بیافتد مسئولیت آن به گردن آمریکا انداخته خواهد شد، اما نهایتا با یک حمله نمادین مانند حمله به العدید قطر خاتمه خواهد یافت. خصوصا که حمله ایران به خاک کشورهای عربی کاملا با فرصت های ذکر شده در سند استراتژی دفاع ملی آمریکا همسو و سازگار است.