ویرگول
ورودثبت نام
سپهر سمیعی
سپهر سمیعیعلوم انسانی - اقتصاد - اقتصاد سیاسی - جامعه شناسی - علم سیاست - انسان شناسی - ادبیات - تاریخ - هنر - موسیقی - سینما - فلسفه
سپهر سمیعی
سپهر سمیعی
خواندن ۱۳ دقیقه·۱۱ ساعت پیش

مبدا و معنای شعار «استقلال، آزادی»

اولین دولت بزرگ ایران بیش از 2500 سال پیش در قالب یک دولت شاهنشاهی بزرگ و متکثر تشکیل شد. آن دولت شاهنشاهی واجد خصوصیاتی بود که در تمام طول تاریخ ایران تا به امروز جاودانه باقی مانده. یعنی اگر چه نهاد شاهنشاهی میان سلسله های مختلف دست به دست گردیده، اما دو چیز در طول تمام این 2500 سال مشترک و ثابت باقی مانده:

1- هسته مرکزی جغرافیای سیاسی ایران

2- ساختار سیاسی دولت ایران

مورد اول را در نوشته های قبلی بررسی کردیم. اما در خصوص مورد دوم، مشاهده می کنیم که ساختار دولت ایران همیشه شامل این موارد بوده است:

1- نهاد پادشاهی یا سلطنت به عنوان نماد مشروعیت دولت و مرجع حل اختلاف و فصل الخطاب در مواقع بروز اختلاف میان سایر ارکان دولت. این مورد اخیرا به نهاد رهبری تغییر عنوان یافته، لیکن همان کارکرد و خصوصیات را دارد.

2- نیروی نظامی عشیره ای و قبیله ای، که از پیوندهای مستحکم افقی برخوردار باشد.

3- تضادها و رقابت های درونی میان قبایل مختلف یا درون هر قبیله، که زمینه شکل گیری تعادل سیاسی را فراهم می نموده است.

4- طبقه دبیران و دیوانسالاران تکنوکرات که بدنه اجرایی دولت را اداره می نموده اند.

5- طبقه رعایا و دهقانان که وظیفه تولید اقتصادی را بر عهده داشته اند.

گاهی موارد دوم و پنجم در هم تنیده می شدند و همان بخش از جامعه که فعالیت اقتصادی انجام می داد وارد فعالیت نظامی هم می شد. و گاهی مانند دوران ساسانیان این دو طبقه بکلی از هم تفکیک می شدند.

پس از ورود اسلام به ایران و فروپاشی دولت ساسانیان، قبایل ترکمان به تدریج به جغرافیای ایران نفوذ کردند. برخی از این قبایل سبک زندگی عشایری مبتنی بر دامداری داشتند و در عین حال خصلت سلحشوری هم داشتند. اما برخی دیگر اساسا اقتصاد مبتنی بر غارت داشته و چندان وارد فرایند تولید، ولو به سبک دامداری عشایری، نمی شدند.

به همین دلیل، قبایل ترکمان ذاتا جمعیتی سلحشور و کارآمد در امور نظامی بودند و عملا طبقه جدید سپاهیان را در دولت ایران تشکیل دادند. یعنی همانطور که در دوران ساسانیان، سپاهیان یک کاست یا طبقه اجتماعی خاص خود داشتند و از سایر طبقات اجتماعی مانند دهقانان و دبیران و موبدان متمایز بودند، پس از ورود اسلام هم ستون قدرت نظامی بر پایه قدرت قبایل دلیر ترکمان استوار گردید.

از سوی دیگر طبقه موبدان جای خود را به طبقه شیوخ و علما و مجتهدین اسلامی داد که علیرغم دگردیسی های تاریخی، تا همین امروز هم در قالب قشر روحانیون وجود دارد.

جالب است که طبقه دبیران و دیوانسالاران تقریبا همیشه در انحصار اقوام ایرانی باقی ماند. و طبقه دهقانان و رعایا هم مانند گذشته متکثر بود و در هر گوشه ای از مملکت اقوامی مشغول فعالیت تولیدی و تجارت روزمره بودند.

یعنی عملا ساختار دولت ایران مانند همیشه برقرار ماند. و دیدیم که اولین دولت بزرگ و فراگیر که این ساختار را پس از ورود اسلام احیا نمود، دولت ترک های سلجوقی بود که از قضا هم متجاوز از دو قرن برقرار بود و هم توانست قلمرو خود را به اوج عظمت شاهنشاهی ایران پیش از ورود اسلام برساند.


با افول سلجوقیان در تاریخ ایران به ظهور چنگیز خان مغول و اشغال ایران توسط مغول ها می رسیم.

مغول ها ابتدا در قامت یک نیروی اشغالگر دست به کشتار و غارت و ویرانی می زدند. اما دیری نپایید که این نیروی اشغالگر متوجه شد برای تثبیت سلطه سیاسی خود بر ایران، بهترین راه این است که ساختار دولت ایران را بپذیرند. به این ترتیب ایلخانان مغول در ایران مسلمان شدند تا مشروعیت سیاسی کسب کنند، و وزرای تاجیک (ایرانی) را برای اداره امور دیوانی به استخدام در آوردند، از جمله خواجه نصیرالدین طوسی و خاندان جوینی و خاندان سعدالدین ساوجی. در واقع در این مقطع، تنها نیروی نظامی دولت از قبایل ترکمان به قبایل مغول تغییر یافته بود و سایر ارکان دولت مانند سابق بود. یعنی فی الواقع مغول ها پس از فتح ایران درون دولت ایران حل شدند و ایرانی شدند. نه تنها دین ایرانیان که اسلام بود را پذیرفتند، بلکه زبان فارسی و دستگاه دیوانی دولت ایران را هم پذیرفتند و حتی اینها را با خود به هندوستان بردند که همان دولت گورکانیان هند بود و تا زمان تعرض استعمارگران انگلیسی در هندوستان برقرار بود.

با افول قدرت ایلخانان مغول بر اثر رقابت ها و کشمکش های درونی، در مقطعی شاهد ظهور تیمور لنگ هستیم.

تیمور یک نابغه نظامی بود که شباهت های بسیاری با نادرشاه افشار داشت. تیمور لنگ مانند نادرشاه تمام توجه خود را معطوف به امور نظامی و کشورگشایی نمود و چندان اهتمامی نسبت به دولت سازی نداشت. به همین دلیل مانند نادرشاه، حکومت تیمور با مرگ او پایان یافت و شاهد برقراری یک دولت پایدار و یک سلسله مستدام نبودیم.

اما تیمور یک تفاوت بزرگ با نادرشاه داشت. قدرت نظامی تیمور بر پایه همان فرمول همیشگی در تاریخ ایران بود. سپاه تیمور کاملا ماهیت قبیله ای داشته و امرا و سرداران و جنگجویان او بر اساس پیوندهای افقی مستحکم و همگن در کنار هم قرار گرفته بودند. در صورتی که نادرشاه برای اولین بار تلاش کرد با متکثر کردن ترکیب قبایل و عشایر درون سپاه خود، و همچنین با جابجایی دایمی آنان، پیوندهای افقی را تا حد ممکن سرکوب نماید تا وفاداری تمام سپاهیان به صورت عمودی به شخص شاه باشد.

به عبارت دیگر، شباهت نادرشاه و تیمور لنگ از این جهت بود که هر دو متمرکز بر امور نظامی بودند و نسبت به دولت سازی بی توجه و کم کار. اما تفاوت آنها آنجا بود که سپاه تیمور یک سپاه قبیله ای با پیوندهای افقی بود، اما سپاه نادر یک سپاه متکثر بر پایه فرمانپذیری عمودی.

همین تفاوت کلیدی بود که باعث شد تیمور تا پایان عمر یعنی اندکی کمتر از چهار دهه بتواند به ترکتازی ادامه دهد بدون اینکه با هیچ شورش سیاسی قابل توجهی روبرو گردد. در حالی که نادر تنها 12 سال حکومت کرد و در انتها بر اثر کودتا و دسیسه سرداران سپاه خودش به قتل رسید. گفته می شود دولت تیمور با مرگ او پایان یافت، اما دولت نادرشاه پیشاپیش از هم پاشیده بود و قتل نادر تنها به این فروپاشی رسمیت بخشید.

در واقع، نادرشاه افشار برای اولین بار در تاریخ ایران دست به یک تجربه جدید زد و به جای پذیرش ساختار طبیعی و همیشگی دولت ایران، به سمت ساختن یک «رژیم» سیاسی حرکت کرد.

از این نظر نادرشاه شباهت به رضاشاه پیدا می کند. رضاشاه دومین نفری بود که همان سیاست نادرشاه را با شدت و غلظت بیشتری دنبال کرد. و جالب است که سرنوشت رضاشاه هم بی شباهت به نادرشاه نبود و از سلطنت خلع شد. اگر چه بر خلاف نادرشاه، در زمان رضاشاه اقداماتی در راستای ایجاد یک «دولت مدرن» صورت گرفت. اما این دولت مدرن در واقع چیزی بیش از یک رژیم سیاسی نبود و حتی علیرغم برخی تعدیل ها که در زمان جانشین رضاشاه، یعنی محمدرضاشاه، صورت گرفت، نهایتا او هم از سلطنت خلع شد.

نکته جالب دیگر اینجاست که نادرشاه چندان تلاشی در جهت دولت سازی نکرد و تنها به دلیل بدعتی که در ساختار نظامی گذاشته بود کشته شد. اما رضاشاه و سپس محمدرضاشاه که همان بدعت را با شدت بیشتری پیگیری کرده و تلاش می کردند یک ساختار جدید را جایگزین ساختار همیشگی دولت ایران کنند، نه تنها خودشان از سلطنت خلع شدند، بلکه کل نهاد سلطنت و رسم شاهنشاهی هزاران ساله را هم با خود به باد فنا دادند.

و از آن جالبتر اینکه سقوط رژیم سیاسی که رضاشاه بنا نهاده بود و به غلط و به دروغ عنوان «شاهنشاهی ایران» را یدک می کشید، موجب ظهور یک نظام «جمهوری اسلامی» شد، که از هر حیث به غیر از نام و عنوان، بازگشت به همان ساختار طبیعی و همیشگی دولت ایران بود. همانطور که رژیم رضاشاه هم از هر حیث به غیر از نام و عنوان، بر ضد ساختار دولت شاهنشاهی هزاران ساله ایران بود.

رژیم رضاشاه در کل تاریخ 2500 ساله شاهنشاهی ایران، تنها شباهت هایی با دوران مختصر و کوتاه پادشاهی نادرشاه افشار داشت. و البته یک تفاوت بسیار بزرگ دیگر هم میان رضاشاه و نادرشاه بود. به این صورت که نادرشاه اقلا یک سردار نظامی نابغه و نخبه بود که همیشه فاتح جنگ ها بود و شکست های بزرگی را بر دولت های بزرگ زمان خود تحمیل نمود که شامل امپراطوری عثمانی و گورکانیان هند می شد، و حتی موفق شد دولت قدرتمند پتر کبیر در روسیه را بدون جنگ و تنها از طریق دیپلماسی مقتدرانه وادار به عقب نشینی از قلمرو تاریخی ایران نماید و انگلیسی ها هم هرگز جرات رویارویی با او را نیافتند. در حالی که رضاشاه بجز سرکوب داخلی در هیچ نبرد خارجی پیروز نشد و بخش هایی از قلمرو ایران را از دست داد و نهایتا با خفت و خواری با اولین یورش بزرگ خارجی تسلیم شد و ایران را ترک کرد.


الگوی کلی که از بازخوانی سطور تاریخ در می یابیم این است که ساختار طبیعی دولت ایران همیشه غالب و اراده های فردی و گروهی که در جهت مخالفت و تضاد با آن ساختار طبیعی حرکت کرده اند همیشه مغلوب بوده اند.

ایران هرگز سلطه دیکتاتور یا اشغالگر را نپذیرفته و همیشه دیکتاتورها و نیروهای اشغالگر سقوط کرده یا وادار به عقب نشینی شده یا خود درون همان ساختار طبیعی دولت ایران حل شده اند.

شعار «استقلال، آزادی» فی الواقع یک لفظ ساده سازی شده برای اشاره به همین ساختار طبیعی دولت ایران بوده که از درون گرایشات منورالفکرهای غربگرا دستچین و بومی سازی شده است.

یعنی منورالفکرهای غربگرا تصور می کردند این همان شعار «آزادی، برابری، برادری» است که از انقلاب فرانسه گرفته شده. لیکن این شباهت تنها در ظاهر بوده و در لایه های زیرین آن شعارهای وارداتی به واقعیت های بومی و ریشه دار موجود در ایران ترجمه شده و پیوند خورده اند.

قبایل ایرانی، چه ترک و چه کرد و چه بلوچ و چه فارس و غیره، همیشه از استقلال برخوردار بوده اند و چه در تولید و چه در غارت و چه در پژوهش علمی و چه در وعظ و خطابه، آزادی کامل داشته اند. انسجام دولت ایران نه از مسیر دیکتاتوری و حکومت زورگویانه و سرکوبگر، بلکه از مسیر ایجاد تعادل سیاسی میان نیروهای رقیب و متضاد درون دولت شکل می گرفته. اگر هم جایی از زور و سرکوب استفاده می شده در راستای برقراری و نگهداری همین تعادل بوده، و نه یکدست سازی عرصه قدرت.

همین کارکرد را امروز در شرق ایران در افغانستان مشاهده می کنیم که از سویی نیروهای رقیب و متضاد و متکثر از قبیل طالبان و احمد مسعود و فاطمیون و غیره درون آن حضور دارند، و از سوی دیگر زیر چتر میانجیگرانه دولت ایران، این نیروها در نقطه تعادل قرار گرفته اند و به جای نزاع و درگیری به بخشی از یک نظام متکثر تبدیل شده اند.

یعنی افغانستان امروز عملا دوباره به بخشی از ممالک محروسه ایران تبدیل شده، با همان کیفیت که پیش از جدایی از ایران داشت. هر چند این ساز و کار زیر یک لایه حجاب تقسیمات رسمی و علنی مخفی شده و ناظران بیرونی تصور می کنند افغانستان مستقل از ایران است، یا حتی برخی آنقدر دور از واقعیت هستند که خیال می کنند دولت های ناتوانی همچون آمریکا یا هند امروز صاحب نفوذی عمیق در افغانستان هستند!

و همین کارکرد را امروز در غرب ایران در عراق مشاهده می کنیم که از سویی نیروهای رقیب و متضاد و متکثر از قبیل اکراد و گروه های شبه نظامی متعدد درون آن حضور دارند، و از طرف دیگر زیر چتر میانجیگرانه دولت ایران، این نیروها هم در نقطه تعادل قرار گرفته اند. یعنی عراق هم عملا مانند گذشته و با همان ساز و کارهای همیشگی از طریق مدیریت تضادهای درونی، زیر کنترل و سیطره دولت ایران قرار گرفته. اگر هم آمریکا یا دیگر دولت ها نفوذی در عراق دارند، از جنس همان نفوذی است که زمانی در ایران دوران قاجاریه داشتند و حتی نفوذ دولت های خارجی هم به نوبه خود تبدیل به ابزاری برای تعادل سازی و دستکاری های سیاسی می شود.

جالب است برخی با نگرانی (یا ذوق و شوق) از تحرکات و دسایس دولت آمریکا جهت «خلع سلاح حشد الشعبی» در عراق صحبت می کنند. اما به این مطلب فکر نمی کنند که آمریکاییها قبلا عراق را اشغال نظامی کرده بودند و رژیم صدام را بکلی منهدم کردند و قصد داشتند یک رژیم جدید همسو با آمریکا در عراق بسازند. اما هرگز موفق به این کار نشدند و پس از هزینه و تلفات بسیار و مشاهده هرج و مرج بی پایان، نهایتا به یک راه حل سیاسی رضایت دادند که شامل پذیرش گروه های مسلح با خصلت قبیله ای و عشیره ای درون ساختار دولت عراق بود. بنابراین، حتی صحبت کردن از «خلع سلاح حشد الشعبی» هم بسیار مضحک و بی معناست. چون نیروهایی که علیرغم اشغال نظامی مستقیم عراق توسط آمریکا موفق شدند خود را به عنوان یک واقعیت سیاسی به آمریکا تحمیل کنند، چطور ممکن است در غیاب نیروهای آمریکایی و تنها بر اثر رایزنی های سیاسی یا تحریم ها و محدودیت ها اقتصادی، ناگهان محو شوند یا داوطلبان خود را خلع سلاح کنند و یا مغلوب دولت ضعیف مرکزی گردند؟!

آمریکاییها پس از اشغال عراق قصد داشتند با پیاده کردن سیاست های نولیبرالی، از ملت عراق یک طبقه کارگر با بهره وری بالا مشابه ملت های شرق آسیا بسازند. اما با کمال تعجب دیدند معادلات توزیع رانت در عراق نه تنها چنین ساز و کاری را بر نمی تابد، بلکه به خشن ترین شکل ممکن آن را به چالش می کشد.

افغانستان هم داستان مشابهی داشت و دیدیم که نهایتا آمریکاییها پذیرفتند قدرت سیاسی را به همان گروهی تحویل بدهند که در بدو امر با هدف حذف آنها وارد افغانستان شده بودند.

و درست در زمانی که از عراق و افغانستان درس گرفته و می دانستند خاورمیانه آن مسجدی نیست که بتوانند در آن باد شکم رها کنند، با یک ساده لوحی خیره کنند فریب لطایف الحیل و شگردهای پیچیده سیاست شناسان ایرانی را خوردند و تصور کردند می توانند هم از روز اول وارد اتحاد راهبردی با هسته اصلی قدرت شوند و هم ژست فاتح و بزن بهادر بگیرند!

غافل از اینکه قرار است پازل شکست های عراق و افغانستان در ایران تکمیل گردد و همان ژست فاتح و بزن بهادر طوری کار دستشان می دهد که ناچار شوند با ماتحت خونی از خاورمیانه پا به فرار بگذارند.


در فصل سوم جمهوری اسلامی، شعار «استقلال، آزادی» هم معنای جدیدی پیدا کرده است که از قضا این معنای جدید بازگشت به یک معنای قدیم تر است.

ساختار دولت طبیعی ایران از تضادها تغذیه می کند و قوی تر می شود. شکاف های قومی و مذهبی و فرهنگی و غیره در ایران نقطه ضعف نیست، بلکه دقیقا نقطه قوت دولت ایران است. این شکاف ها البته برای یک رژیم سیاسی اقتدارگرا یا تمامیت گرا نقطه ضعف محسوب می شود. اما برای دولت طبیعی ایران این شکاف ها کارکرد ثبات سازی و اقتدار سازی دارد.

دولت های ایرانی زمانی رو به زوال و ضعف و سقوط می روند که این تضادها کمرنگ شده باشد و یک قبیله بر سایر قبایل برتری مطلق بیابد. آنجاست که یا مانند پایان صفویه افغان ها شورش می کنند و دولت سقوط می کند، یا مانند نادرشاه خود دولت طغیان می کند و با سرکوب دیگران موجب بهم خوردن توازن سیاسی می شود.

بنابراین شواهد، حضور قبایلی از قبیل پایداری و جبهه اصلاحات و جبهه انقلاب و غیره و کشمکش مداوم میان آنها نه تنها عجیب نیست بلکه لازمه بقا و استحکام دولت است.

لذا بر خلاف پیش بینی سعید لیلاز که در انتظار ظهور یک «بناپارت» یا «رضاشاه» در ایران است، ساختار بناپارتی یا رضاشاهی در ایران همیشه محکوم به شکست است و اتفاقا اتفاقات پنج تا هفت سال گذشته که نهایتا منتهی به جنگ رمضان شد، ناشی از تلاش های سوسکی و زیرپوستی برای حرکت به سمت همان بناپارتیسم بوده است.

تاریخ ایرانشاهنشاهی ایراندولت ایرانایران قویجمهوری اسلامی
۱
۰
سپهر سمیعی
سپهر سمیعی
علوم انسانی - اقتصاد - اقتصاد سیاسی - جامعه شناسی - علم سیاست - انسان شناسی - ادبیات - تاریخ - هنر - موسیقی - سینما - فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید