تا به حال شده، از تمام جهان ناامید شوید از یک نفر، از یک فضا و بعد به دنبال آن احساس کنید که تمام جهان به شما اثبات میکند که دنیای جای خوبی برای زندگی نیست؟! که آدمها قابل اطمینان نیستند، که زندگی هیچ وقت نمیخواهد محل قرار و آرامش ما باشد؟!
اولین کاری که اینجور مواقع انجام میدهیم این است که از آدمهای سمی فاصله میگیریم، محیط را ترک میکنیم و خود را در انزوایی که نقطهی آرامش ماست حبس میکنیم.
این معمولترین واکنشی است که در برابر تاریکیها از خود نشان میدهیم. گاهی اما آنقدر تاریکی غلبه میکند که یک لحظه از خود سؤال میکنیم که شاید خودمان هستیم که روشنایی زندگی را گرفتهایم و تاریکیاش را پذیرفتیم. از خود متنفر میشویم، به خاطر حرفهایی که از آدمها میشنویم و گمان میکنیم که مهرهی سیاه بازی ما هستیم.
من معتقدم آدمی که حتی یک بار، حتی یک لحظه، ولو یک ثانیه به خودش به عنوان مهرهی تاریک بازی نگاه میکند، هیچ وقت سیاه نبوده و نیست.
قانون بازی این است که مهرههای سیاه هیچ وقت خود را سیاه نمیبینند.
پس امیدوار باش. اگر تو آنقدر روشنی، آنقدر سپید و آنقدر بیآلایش که در دنیای کوچکت، خود را متهم این قصه دانستی. تو آنقدر قدرتمند بودی که جرأت کردی خود را محاکمه کنی و از نظر من هیچ قدرتی بالاتر از این نیست.
فراموش نکن که حلقهی آدمهای اطراف، هرقدر مسمومتر و تاریکتر، سد محکمی هستند برای ورود آدمهای حسابی! پس سد را بشکن، تک تک آنها را از زندگیات دور کن و فراموش نکن که روزهای خوب خواهد آمد.
فراموش نکن که روز خوب جای دوری نیست، نشانیاش هم که سرراست است. کوی نامیدی را که بگذرانی، از حوالی درماندگی هم که عبور کنی، سر نبش بن بستی که با حس ملعون بیارزشی خداحافظی میکنی، درست انتهای همان بن بست، امید و روزهای خوب انتظار دیرین تو را میکشد.
