هیچ چیز بیشتر از فراموشی انسان را آرام نمیکند.
فراموشی دردها، خاطرهها و غمها.
چقدر خوب بود اگر میشد برای فراموشی، اراده کرد. تا ثانیهای دیگر هیچ چیز در خاطرمان نباشد.
از آدمهایی که زخم محکمی بر جان ما زدند.
ثانیههایی که برای گذر، درنگی طولانی داشتند.
و نهایتاً، تنهایی که تنهایی ما را یادآور شدند.
چقدر خوب بود بود اگر این آپشن بینظیر بر روی ابنای بشر به طور پیشفرض نصب شده بود و ما فقط استفادهاش را اختیار میکردیم.
اما افسوس. افسوس که در عوض تاریخچه مرورگر ذهنمان هر قدر هم انباشته شود، با یک اتفاق و بعد از آن مکثی کوتاه، برمیگردد به همان روز، همان ثانیه و درست همان درد قدیمی!
عجیبتر شباهت حیرتانگیز آن دیروز از دست رفته است با امروز. همانندی راههای پیموده شده و مسیرهای تازه، انتخابهای از دسترفته و تردیدهای نو و نهایتاً موجودی به نام «من».
با همان شکستگیهای قبلی که فقط دلخوش مرهم نمادینی است که بیش از همه برای تسلای خاطر خودِ آسیب دیده بر روی آن مینهیم.
مرهمی شبیه به همان امیدهایی درخشانی که در خیال کهنهمان جا خوش کرده است.
زندگی همین است. تکرار و تکرار و تکرار.
این سیکل پایانناپذیرِ «طرحواره» نام.
هنوز مبهوت آنم که این کودک غرق در دریای مواج، قرار است چه چیز این دنیا را با ارادهاش متعلق به خود کند؟
در حالی که تار و پود هستی را بیحضور او تنیدهاند؟!
