برخی آدمها فقط نقش حامی را بازی میکنند؛ البته گاهی!
وقتی مطمئن هستند که تو دیگر آنقدر له شدی که دیگر تاب ایستادن نداری، برمیخیزند و با نقاب حمایت، با صدای عطوفت، نزدیک میشوند و مدعی هستند که البته آنها همیشه همانقدر نزدیک بودند و این ما بودیم که درک وجود آنها را نداشتیم! البته که گاه تا آنجا پیش میروند که در عقل و منطق خود تردید میکنیم که شاید تصویر واقعی آنها همین است و چطور تا به حال متوجه این وجود پرمهر نشدهایم!
دیرزمانی طول نمیکشد که نقاب از چهره بر میدارند و وقتی درخواست ما از یک صدای پر مهر و لبخند گیرا عبور میکند، دیگر تاب نمیآورند و همان روی واقعی، همان وجود سرد و تیرهی خود را نمایان میکنند.
خندهدار این است که انتظار دارند ما این تقلب مسخره، این دروغ آشکار را باور کنیم و دفعهی بعدی که فاز عطوفت برمیدارند، نزدیک شویم و قدردان محبتشان باشیم.
خطاب به این آدمهای سنگدل بیپروا، این موجودات دلسوز در موقع بحران: «کسی که قبل و ابتدای بحران نیست، در حالی که موظف به بودن است، بهتر است در اوج فاجعه هم ناپدید شود و ما را به حال خود بگذارد. ما یاد گرفتیم که درمنجلاب دست و پا بزنیم و بیرون آییم و مهمتر از آن یادگرفتیم که الفبای نجات را از بر شویم تا مبادا به وجود ناوجود دیگری اعتماد کنیم و داغ حسرت دگر باره هستیمان را آتش افروزد.»
ما خیلی وقت است که در تقلای بیدریغ خود تنها بودنمان را در آغوش گرفتهایم.
