تقریباً هرچند وقت یک بار، یک نفر پیدا میشود که به ما یادآوری کند که چقدر جرئت و جسارت ناکارآمدی داریم و چقدر بد است که وقتی حقی از ما پایمال میشود، میایستیم و برای احقاق آن میجنگیم.
و البته که چقدر انسانهای آرام و سرکوب شده آدمهای خوبی هستند و چقدر دنیا به وجود آنها نیاز دارد.
چقدر ناپسند است که وقتی کلاهی سر ما گذاشته میشود، به آقا یا خانم کلاهبردار نشان میدهیم که متوجه کلاه بزرگی که قصد دارد بر سر مان بگذارید شدهایم و اگر جسارت نباشد، رنگ و اندازهی این کلاه، مورد پسندمان نیست!
واقعا چرا ما عادت داریم وقتی توهینی میشنویم جواب میدهیم و میایستیم که ثابت کنیم آن کس که لایق شنیدن این حرفهاست،خود گوینده است،نه ما؟!
چرا این رفتار قبیح مقابله در برابر زورگویی را ترک نمیکنیم تا جهان بهتر و رامتری داشته باشیم؟!
و هزاران چرای دیگری که موجوداتی که به غلط نام خود را انسان مینهند، بیواهمه و بیشرمانه بیان میکنند و چوب حراج به آبروی نداشته خود میزنند.
و خطاب به آنهایی که هنوز میگذارند انسانیت نفس بکشد و بقای خود را ادامه دهد: «زورگویی به هیچ قیمتی قابل تحمل نیست. ولو آنکه زورگو افسارگیختهتر عمل کند و خشگمینتر شود.»
معتقدم هرقدر هم که خوی وحشیانهی ستم در یک نفر بیدار باشد، مقاومت قادر است وجود پلید او را زخم بزند و روح ناپاکش را چنگ بیندازد.
البته که مقاومت یک نفر قرار نیست دنیا را به بهشت تبدیل کند ولی یقین است که غول ستم را یک قدم به انزوای تاریک خود نزدیکتر میکند.
