
سفرنامه ای از جنس یادگیری، استرس، تجربه و یه عالمه نکته
اولین سفر تنهایی من به مقصد تهران؛ جایی که قرار بود قصهش با بقیه فرق داشته باشه. این یه سفر معمولی نیست؛ ترکیبی از استرس، هیجان، تجربه و کلی یاد گیریه. راستش بعضی سفرها برای تفریحه، اما این یکی واسه من حکم یه تولد دوباره داشت. خیلی وقت بود که به سرم زده بود از یه «مجریِ مدل ها» به یه «خالقِ هنر» تبدیل بشم✨✂️. حس کردم نیاز به یه نگاه تازه دارم. نیاز داشتم برم جایی که استانداردها رو دوباره برام تعریف کنه. سفر کردم تا یاد بگیرم چطور فراتر از تکنیک های همیشگی، روی موها امضای خودم رو داشته باشم.💇🏼♀️
این سفر شروع فصل جدید حرفه ای منه... و این شد که تصمیم گرفتم برای شرکت در کلاس، “”استاد ایمان قلی الله”” راهی تهران بشم. اما راستش، این فقط یه سفر آموزشی ساده نبود... .
اولین بار بود که تنهایی کوله بارم رو می بستم و میزدم به دل تهران. شاید بپرسی چرا این سفر انقدر برام مهم بود ؟چون تا قبل از این ،هیچ وقت برای یه هدف کاری، تنهایی به دل جاده نزده بودم. همیشه یا یکی همراهم بود، یا سفرها جنبه تفریحی داشت و همه چیز روتین پیش میرفت. اما این بار بازی فرق میکرد؛ چون صفر تا صد ماجرا با خودم بود . از بلیط گرفتن و پیدا کردن آدرس ها گرفته، تا پیدا کردن یه پانسیون مطمئن و مدیریت استرس خودم! شاید از دور ساده به نظر بیاد، اما برای من بهای بزرگ شدن بود. تجربه ای که هم دستام رو قوی تر کرد ، هم قلبم رو.
قبل از سفر: ترکیبی از تحقیق، برنامه ریزی و دلهره... اگر بخوام باهاتون صادق باشم، قبل از سفر، بیشتر از اینکه ذوق داشته باشم، ذهنم درگیر بود. مدام داشتم همه چیز رو چک میکردم؛ از ساعت دقیق حرکت قطار و لوکیشن پانسیون گرفته تا مسیرهای شلوغ تهران؛ حتی بودجه غذا و هزینه های ریز و درشت رو هم حساب میکردم. حالا چرا اینقدر سخت گیر بودم؟چون این سفر یه فرصت طلایی برای بهتر شدن بود، نمی خواستم هیچ دغدغه جانبی تمرکز من رو در کلاس و یادگیری بهم بزنه.
من برای رفت و برگشت، قطار رو انتخاب کردم. 🚂 نه فقط برای هزینهش یا راحتیش، بلکه چون عاشق اون حال و هوای خاص سفر با قطارم. قطار حس آرامش میده بهم؛ نه عجله ی هواپیما رو داره نه خستگی جاده رو. آدم می تونه ساعت ها به پنجره خیره شه از مسیر لذت ببره. تازه وقتی سوار قطار شدم حس کردم سفر واقعا شروع شده. تا اون لحظه، همه چیز فقط توی برنامه ها و ذهنم بود،اما حالا ... حالا واقعا داشتم می رفتم. در طول مسیر ذهنم درگیر این بود که آیا این سفر من رو به اون “خالقی “ که میخوام تبدیل میکنه ؟؟؟؟ برای این که توی راه سرگرم بشم و انرژی هم داشته باشم یه سری خوراکی و تنقلات هم کنارم بود. راستی هزینه بلیط رفت و برگشتمم در سال۴۰۳ شد حدود یک میلیون تومن .

لندینگ در تهران: وقتی باید با سرعت شهر هماهنگ بشی! 🏙️. من همیشه میگم تهران شهریِ که باید با ریتمش هماهنگ باشی، وگرنه خیلی راحت تو رو جا میزاره. و از اون جایی که سفر تنهایی یه جور چالشه؛ اگه حواست نباشه، زمان از دستت میره، هزینهها بالا میره و انرژیات قبل از رسیدن به هدف، تموم میشه.
اولین قدمم، رفتن سمت پانسیون بود. شاید خیلیا بپرسن چرا هتل نرفتی؟ راستش، من برای تفریح نیومده بودم که بخوام هزینهی اضافی بابت تجملات بدم. هدفم فقط و فقط "رشد" و "کلاس" بود، نه یه اتاق لوکس. یه پانسیون ساده و کاربردی رو انتخاب کردم که هم هزینهش منطقی بود، هم دسترسیش به محله انقلاب خیابون حقوقی ( محل برگزاری دوره) عالی بود. نمیخواستم هر روز کلی انرژی و وقتم رو توی ترافیک تهران تلف کنم و فقط میخواستم با ذهنی باز، برم سراغ یادگیری.
پانسیونی که رزرو کرده بودم توی محله انقلاب خیابون جمهوری بود یادمه هزینه ۲ شب اقامتم شد حدود ۷۰۰ تومن.
رسیدم پانسیون؛وسایلم رو گذاشتم، یه قهوه خوردم و بعد کمی استراحت، راهی خیابونا شدم. ☕️🚶🏼♀️. دوست داشتم یه گشتی اطراف پانسیون بزنم تا نبض شهر رو لمس کنم. این گشت و گذار کوتاه و دیدن حال و هوای تهران بهم کمک کرد تا با محیط جدیدم خو بگیرم. اینکه توی یه شهر بزرگ مسیرت رو پیدا کنی و از دیدنیها لذت ببری خودش بخشی از سفر. توی همین پیادهرویا بود که چشمم افتاد به یه کافه رستوران سنتی ؛ اگه اشتباه نکنم خیابون جمهوری ،تقاطع اسکندری بود. یه جای دنج که انگار زمان توش متوقف شده بود. موسیقی زنده هم داشت که با اون حال و هوای خاصش، قشنگ منو از دنیای شلوغ بیرون، جدا کرد. نشستن توی اون فضا دقیقا همون آرامشی بود که قبل از سفر بهش نیاز داشتم... یه لحظه ناب که سفرم رو قشنگتر کرد. وسط اون فضای نوستالژیک،فقط کباب و ریحون می خواست دلم... البته قبلش با یه استکان چای کمر باریک فضا دلچسب تر شده بود برام.

صبح روز کلاس؛ از اون صبحهایی بود که آدم حتی قبل از زنگ بیدار میشه؛ انگار روحش زودتر از بدنش بیدار شده باشه. یه استرس خاصی داشتم، ولی از اون مدلهایی که آدم رو میترسونه نه، بلکه هیجانزده میکنه. یه صبحونه سبک خوردم تا هم انرژی داشته باشم و هم حس سبکی .🥯☕️. توی مسیر رسیدن به خیابون حقوقی تهران، یه حس عجیبی داشتم. انگار داشتم از دنیای شلوغ و همیشگی بیرون میرفتم و وارد یه دنیای جدید میشدم؛ دنیای آموزش. وقتی وارد کلاس شدم، یهو دوز حواسم رفت بالا.
””سپیده اینجا باید با تمام وجود نگاه کنی، هر نکتهای رو شکار کنی، سوال بپرسی و از دل کوچکترین جزئیات، یه حقیقت رو بیرون بکشی””.
استاد ایمان قلیالله برای من فقط یه مدرس نبود؛ یه راهنما بود که چشمام رو به چیزهایی باز کرد که تا حالا ندیده بودم. اونجا بود که فهمیدم هیرکات، فقط یه سری قیچیزنیهای ساده نیست. فهمیدم قبل از اینکه دستم به مو بخوره، باید «تحلیل» کنم. یاد گرفتم که تقسیمبندی مو، در واقع پیریزی کاره و اگه درست نباشه، همه چیز میریزه. دیدم که یه تغییر کوچیک توی زاویه دست یا بدن، میتونه کل نتیجه رو عوض کنه.
فهمیدم باید فرم سر رو «ببینم»، باید اول توی ذهنم طرح رو بکشم و بعد اجراش کنم. و اینکه تمیزی کار، در واقع همون نظم ذهنیه که روی مو نشسته. در نهایت، یاد گرفتم که هیرکات، هنر شکلدهیه؛ اینکه با توجه به فرم صورت و سر مشتری، یه اثر خلق کنی. یه چیزی خیلی فراتر از «کوتاه کردن مو»... انگار داشتم یاد میگرفتم چطور با قیچی، روی سر آدمها نقاشی کنم. ✂️🎨
بعد از کلاس، یه کم توی خیابونا ول کردم خودم رو و راه افتادم... میدونی، وقتی یه آموزش عمیق میبینی، ذهن آدم یه چند ساعتی نمیتونه آروم بگیره. انگار یه موج از ایدهها و نکتهها توی سر آدم شروع میکنه به چرخیدن. 🌊💡 توی اون سکوت بعد از کلاس و لابلای قدم زدنها، مدام داشتم با خودم حرف میزدم. همهچیز رو توی ذهنم مرور میکردم و از خودم میپرسیدم: "کجای کارمه که هنوز جای خالیه؟ کجاست که باید بیشتر روش وقت بذارم؟"یه جورایی داشتم فاصله بین "جایی که هستم" و "جایی که میخوام باشم" رو اندازه میگرفتم. تمام فکرم پیش این بود که چطوری این تکههای طلایی یادگیری رو تبدیل به مهارت کنم؛ جوری که وقتی قیچی دست میگیرم دیگه فقط یه تکنیک نباشه، بلکه تبدیل بشه به بخشی از غریزه و هنر من.
روز آخر، یه حس دوجانبه داشتم. هم دلم میخواست سریع برگردم و هر چی یاد گرفتم رو توی کارم اجرا کنم، و هم یه جورایی دلم نمیخواست این لحظهها تموم بشه. اینکه ببینی یه رویا یا یه فکر، حالا تبدیل به یه خاطره واقعی شده، حس فوقالعادهایه.
موقع جمع کردن وسایلم، حس کردم دارم یه فصل مهم از زندگیم رو میبندم. فصلی که توش ترکیبی از ترس، خستگی، شادی و یادگیری بود و در نهایت، باعث شد اعتمادبهنفسم بیشتر بشه.
مسیر برگشت با قطار، یه دنیای دیگه بود.اگر مسیر رفت، پر از علامت سوال بود، مسیر برگشت برای من پر از جواب بود. دیگه اون آدم مردد اول راه نبودم؛ حالا کسی بودم که جسارت کرده بود، هزینه داده بود، تنهایی رو تجربه کرده بود و حالا با یه ورژن قویتر از خودش داشت برمیگشت.
توی راه برگشت، فقط به یه چیز فکر میکردم: اینکه رشد، هرگز توی منطقه امن اتفاق نمیافته. رشد یعنی جسارت برای پذیرفتن خستگی و نگرانی. و وقتی از این مسیر رد میشی، تازه میفهمی که تمام اون سختیها، در واقع قیمت رسیدن به این حس پیروزی بوده.
و در پایان ؛ این سفر برای من، خط پایانی بود بر تمام "نمیتونم"ها. یه ثابت کردن شخصی که بهم یاد داد چطور از دل نگرانیها، یه مسیر روشن بسازم.
تهران فقط یه مقصد نبود، یه تولد دوباره بود؛ هم برای دستهام که حالا هنرمندتر شدن، و هم برای قلبم که حالا جسورتره.
زیباترین بخش این قصه برای من، نه تکنیکهای هیرکات بود و نه خیابونهای شلوغ؛ فقط همون یه ثانیهای بود که توی آینه به خودم نگاه کردم و گفتم:
«مرسی که ترسیدی، ولی باز هم رفتی... تو لایق این رشدی.»
#سفر#سفر_نامه#تهران#آموزش#هیرکات#تغییر#رشد#قطار#آرایشگری#هنر#هدف#تجربه#سپیده_بیات