احساس تلخ و سنگینِ شکست | پی‌پی


همیشه مسائل احساسی راحت ترین شکل از درک رو بهمون میدن، می خوام در مورد یک شیوه نگاه به شکست بنویسم، این داستان کاملا واقعیست ولی راستش داستانِ اصلا مهم نیست، فقط میخوام روزی که به عنوان سوم شخص به شکست عشقی کسی که یکی از بهترین دوستام بود و هست بنویسم، نگاه های سوم شخص در اکثر مواقع بامزه‎تر واقعی‌تر از نگاه خود فردیست که احساس شکست کرده است.

یکی از هم دانشگاهیام که میتونم بگم یکی از باهوش‌ترین و دوست داشتنی‌ترین افرادی بود که توی دانشگاه شناختمش و البته سال بالایی بود، بعد از اینکه رفت کانادا هنوز باهاش در تماس بودم و کمابیش در جریان زندگیش، یه روز خبر دوستیش رو با خانمی بهم داد که کلی ذوق کردم و شاید یکی دو سال بعدش خبر ازدواجشون رو بهم داد که طبعاً خوشحالتر، ولی بعد از مدتی خبر جداییشون رو به شکل دردناکی از خودش شنیدم، همسرش عاشق فرد دیگری شده بود و خواسته بود که جدا بشن و مخالفت دوستِ من هیچ نتیجه ای دربرنداشت و در نهایت به وضع بسیار بد روحی دچار شد، شاید یکی از دردناکترین وضعیت هایی که بود که میدیدم، دوستم کاملا بهم ریخته بود، برای مدتی مدام گریه می کرد، و به سختی زندگیش رو کنترل میکرد و من هم میدونستم بجز همراهی و همدردی کاری نمی تونم بکنم، به فکرم رسید براش یه گیف(جیف) درست کنم و براش توضیح بدم الان تو چه وضعیتیه، این گیف(جیف) رو اینطور شروع کردم:

همه ی آدما تو زندگیشون دچار شکست عشقی میشن، حتی من که یک دختر خوشکلم (مزاح) چه برسه به تو یه پسر نچسبِ عینکیِ بچه درس خون.
ولی حرفی که میخوام باهات بزنم چیز دیگه‌ست.
بیا و یک روز دسشویی نرو، دو روز، روز سوم هم حق نداری بری، احتمالا الان به روده کلیه‌ت کلی فشار اومده نه؟

حالا برو دسشویی؟
واااای عجب دنیای قشنگی شد، رنگها، صداها، لذتها، همه چی اوکی شد نه؟

بعضی احساس های خوب هم همینن،(خیلی ببخشید) پی‌پی
به نظرت بی‌ادبی کردم؟ یعنی واقعا فکر می‌کنی پی‌پی چیز بدیه؟

پی‌پی مگه همون غذاهای خوشمزه ای نبودن که الان بخاطرشون زنده ای، که کلی به بدنت ویتامین، کلسیم، آهن و ... رسوندن؟
نکنه فکر می‌کنی پی‌پی یعنی زائد و بدردنخور؟
ببینم مگه همین پی‌پی‌ها برنمیگردن به طبیعت؟
که بعدش گل بشن، درخت بشن، چمن بشن بری توشون غلت بزنی؟

احساس هم همینه، دوست داشتن و عاشق شدن، تا مادامی که داره روحت رو تغذیه میکنه، بهت فشار نمیاره، خوبه و لذت بخش ولی اگر (صدسال ازتون دور) فشار بهت آورد در حد پاره شدن کلیه و روده، بدون باید بفرستیش به دل طبیعت، طبیعت خودش بلده باهاش چجور جنگلایی بسازه که به خوابت هم نبینی.

و درنهایت بهش گفتم که چقد دوسش دارم، و باید زودتر به خودش برگرده.

این دوستمون حالش خوب شد (نه بخاطر جیف من، در کل) با خانمی ازدواج کرد و الان یه پسر شیرین و دوست داشتنی داره، و من همچنان به عنوان سوم شخص میتونم ببینم که چقدر اگر رها نمیکرد اون داستان رو احتمالاً این خانم دوست داشتنی ای که باهاش هست رو نمی تونست ببینه و باهاش آشنا شه و صاحب فرزند بشن، و آرامش به زندگیش برگرده.

حتم دارم اون خانمی که این دوستمون رو هم رها کرد دلیلهای خودش رو داشت (حالا هرچقد بی‌رحمانه) ولی بنظر میرسه اونم بجایی رسیده بود که کلیه و روده‌هاش داشته پاره میشده که رها کرده.

گفتنش به عنوان سوم شخص خیلی آسونه در حالی که همه‌ی ما میدونیم شکست عشقی بعد از ورشکستگی، عوومممم نه، حتی قبل از ورشکستگی یکی از سنگین‌ترین لطمه‌ها رو به روح و روان و روال زندگیمون می زنه ولی راستش خواستم بگم، روح و روانتون که هیچی، دارین به طبیعت هم لطمه می زنین اگه خیلی خودتون رو بخاطرش اذیت کنین.

میدونم که این داستان به درد هر مدل شکستی نمیخوره و بیشتر در مورد شکست عشقی می تونه صدق کنه ولی با این حال میتونه حتی درصد کمی از احساس یک شکست رو شامل بشه.

با فرستادن سختی‌ها به دلِ طبیعت بهترین کار رو در حق خودتون و طبیعت می‌کنید.

در نهایت اینکه اگر دچار این احساس شدین بدونین که توی این اتفاق کلی خودشناسی قایم شده که اگه ازش استفاده کنید رابطه بعدی قطعا میتونه بهتر باشه و اگر استفاده نکنید میتونه باز شما رو دچار مشکل کنه، ولی بیاین پررو باشیم نترسیم، زندگی تا وقتی که زنده‌ایم باید به دلمون بشینه:)