پرش فکری

پرش فکری یه سقوط مارپیچی
پرش فکری یه سقوط مارپیچی

چیزی که قراره بنویسم به هیچ وجه من الوجوه علمی نیست، مثل باقی نوشته‌ها تجربه‌ی کاملا شخصیه که ممکنه خودم رو آزار داده باشه من فقط سعی می‌کنم بنویسمش اونم به چند دلیل:

  1. اگر کسی مثل من داره ازین موضوع آسیب می‌بینه بدونه که تنها نیست و خیلی‌های دیگه هم ممکنه تو شرایط مشابه در حال دست و پنجه نرم کردن با این مشکل باشن.
  2. چون این (هر چیزی منظورمه) یه مشکل بوده برای من و عوارضش رو تجربه کردم و بارها بهش فکر کردم و سعی کردم یه جوری حلش کنم. پس به اشتراک می‌ذارمش که یه دیدگاه به دیدگاه بقیه اضافه کنم و دیدگاه‌های بیشتری دریافت کنم.(یعنی تجربه هاتون رو بگید :دی)
  3. نوشتنش باعث می‌شه تلاش بیشتری برای حل کردن مشکلم بکنم، و شاید کس دیگه‌ای رو هم به این فکر وا دارم. (البته اگه آسیب دیدن یا زدن در غیر اینصورت لذتشو ببرید!)

خب! الان که قراره راجع به پرش ذهنی بنویسم خوبه یه توضیح بدم که اصلا منظورم چی هست ازین ترکیب اسمی.

پرش فکری یا پرش ذهنی؛ یعنی شما قراره یه کاری رو انجام بدین (اغلب هم کاری نیست که کشش شدید خودتون توشه!) ذهن شروع میکنه به فرار. هر دو دقیقه یکبار یه ایده‌ به ذهنتون می‌رسه، خوشحالتون می‌کنه، شروع می‌کنید از صفر تا صد اون ایده رو تو ذهنتون بررسی کردن، تو دنیای قشنگ و جالب خودتون طرح و برنامه می‌ریزید و خوشحال. بعد به خودتون میاین می‌بینید در حال حاضر تو دنیایی هستید که باید کار دیگه‌ای رو پیش ببرید، فکر می‌کنم اکثرمون چنین چیزی رو شبهای امتحان بخوبی تجربه کرده باشیم.

از نظر من (کاملا تجربی) پرش فکری از یه فشار ناشی می‌شه که پیدا کردن اون فشار اغلب کار آسونی نیست. پیش پا افتاده ترینش می‌تونه این باشه که شما از کاری که می‌کنید لذت نمی‌برید.

خب حالا میخوام ازون لذت نبردنه بگم، و بگم چرا اتفاق نمیفته.

از کاری که می‌کنید لذت نمی‌برید، پرش فکری می‌گیرید و شروع می‌کنید به لذت بردن خیالی، یه لذت بردن دم دست و ساده، ولی اون کاری که الان باید انجام بدین و ازش لذت نمی‌برید حتما انقد مهم هست که مجبورید انجامش بدین، و به هر دلیلی جذاب نیست براتون، و به احتمال خیلی زیاد تو مرحله چالش برانگیز اون کار نیفتادین. این چالشی نبودنه احتمالا دلایلی شبیه به این موارد داره:

  1. کار زیادی سخت بنظر می‌رسه! (یه جور پیش‌بینی و جلو نرفتن!)
  2. این کار رو هزار بار کردم و میدونم چجوریه! (یه جور پیش‌بینی و خلاقیت بخرج ندادن!)
  3. من آدم اینکار نیستم! (یه جور پیش‌بینی و خروج نکردن!)

توی همش یه جور پیش بینی و توقف هست، اگه مجبور نیستین اون کار رو انجام بدین (بهتون قول می‌دم وقتی به این حال می‌رسید یه جورایی مجبورید :دی ) که ولش کنید دیگه، خب این تکلیفش معلومه. ولی بیشتر اوقات ما پیش‌بینی و در نهایت لذت جویی می‌کنیم، چون هنوز عمیق نشدیم. من هر موقع مجبور بودم کاری رو انجام بدم و خودمو مجبور کردم جلوی پرش فکریم رو بگیرم (استرس مسئولیت داشتن و جوابگو بودن!) نهایتا شروع کردم و سعی کردم تمرکزم رو از دست ندم و بعد کم کم اون لحظه جذاب عمیق شدن پیداش شد. و هولی شت! می‌بینی چقدر خوش گذشته دوست داری بیشتر درگیر شی و بیشتر ازش لذت ببری.

ماها (پرش فکری زود بگیرها!) آدمهای سخت شروع کنی هستیم، ولی وقتی شروع می‌کنیم آدمهای سخت تموم کنی می‌شیم. و وقتی که شروع نمی‌کنیم به افتضاح‌ترین حالت روحی خودمون دست پیدا می‌کنیم، و میفتیم توی یه سقوط مارپیچی،که لوپ بعدی تنگتر شده و بیشتر به ته چاه نزدیک شده و این یعنی سخت‌تر شروع کردن و حالت روحی افتضاحتر.

اگر شبیه من هستید، شروع کنید و یه کم (بیشتر از یه کم حتی :دی) آگاهانه پرش فکریتون رو کنترل کنید و خودتون رو به اون لحظه جذاب عمیق شدن نزدیکتر کنید.

این پرش فکری فقط مربوط به کارهای روزمره نیست، توی ارتباطات هم خودشو نشون میده و فکر می‌کنم تو ارتباطات سخت‌تر هم می‌شه، چون اینجا بحث یه آدم دیگه و یه تعامل درمیونه، موقع حرف زدن ذهنتون همزمان هزارجای دیگه هم هست یه جایی که لذت خودشو پیدا کنه. بحثها و گفتمانها همیشه اونقد جذاب نیستن که شما جذب بشید و مثل همون شروع نکردنه شما یه طرفی ازین داستان هستید که همکاری نمی‌کنید به لحظه جذاب عمیق شدن بحث/گفتگو/ارتباط.

مثلا من گاهی اوقات بقدری جذب کشف حرکات و نور و سایه و فرم صورت و حرف زدن طرف می‌شم، که به سختی کمک می‌کنم گفتگو رو ادامه بدم، یا مثلا یهو یادم میفته یه کاری رو نکردم، شروع میکنم به فکر کردن که چجوری باید انجامش بدم.

هیییییییی الان جاش نیست! الان شروع کن فقط! و کمک کن به لحظه عمیق شدن تعامل.

خلاصه‌ش می‌شه بکشید بیرون از خودتون، بیرون هم خیلی چیزای جذابتری هست فقط کافیه شروع کنی( گفتنش البته آسونه!) ولی خب شروع کنی بیشتر خوش می‌گذره، خیلی بیشتر خوش می‌گذره.