تایتانیک جهنمی

یادمه پدرم یک دستگاه ویدئوپلیر پاناسونیک اصلی داشت که خیلی دوستش داشت. مامانم به هزار مکافات توی دوره ممنوعیت ویدئو از پاکستان با خودش آورده بودش. کلا خانوادگی عشق فیلم و سینما بودیم و پدرم از همه پیشروتر. فیلم و نواری بود که رد و بدل میکرد با دوستا و آشناها و تقریبا همه رو خونوادگی نگاه میکردیم. یک تعدادی از فیلمها بود که به قول بابا "صحنه" داشت. خب اگه مدت زمان اتصال مرد و زن توی فیلم از یک حدی بیشتر نبود مشکلی نداشت و رد میشد. اگر بیشتر بود، پدرم در دستگاه رو از بالا باز میکرد و روی صحنه که میرسید نگه میداشت. اون قسمت از فیلم رو با قیچی کات میزد و دوسر فیلم رو به هم میچسبوند. بابا نگو هایزنشتاین بگو. تموم این کارهارو تنهایی موقعی کسی نبود میکرد و اون فیلم میشد مناسب نمایش خانوادگی. هر وقت مهمونی چیزی می اومد خونه، جذاب ترین برنامه پدرم برای مهمونها پخش یک فیلم خوب بود. از اونجایی که فیلم های روز هالیوود و برنده اسکار رو در کلکسیون داشت، البته که هیچ مهمونی هم بدش نمی اومد. یکی از این فیلمها فتنه ای بود به اسم تایتانیک. اولین فیلم صحنه داری که خیلی از هم نسلهای من دیده اند. بابام این فیلم رو نسخه اوریجینال داشت و اصلا دلش نمیومد بشینه سانسورش کنه. برای همین روی نوار پلنگ صورتی که داشتیم و دیگه نگاه نمیکردیم، یکی از تایتانیک کپی کرد و اون یکی رو به روش خودش سانسور کرد. فیلم آماده بود برای نمایش خانوادگی که عجب فیلمی هم بود ولی نسخه اصلی نبود.

بچه که بودیم خیلی علاقه چندانی به مهمونی های فامیلی نداشتیم. من بودم و برادر دوقلوم که همیشه همه کار رو باهم میکردیم. گفتن نداره ولی به دلیل خیلی چیزهای دیگه، آنچنان دوست و رفیق صمیمی هم نداشتیم و خودمون دوتایی همه کارو میکردیم. یک آخرهفته ای قرار بود خانواده برن مهمونی شام خونه یکی از عموها و خب طبق معمول من و معراج خیلی علاقه نشون ندادیم. دلیلش ایندفعه چیزی جز علاقه نداشتن به مهمونی بود. با برنامه ریزی قبلی و دقیق، از یکی دو روز قبلش بنا به نیومدن گذاشتیم. امتحان داریم و خانم معلم گفته نمره تون کم بشه فلان میکنم و اینا. از اونجایی که بچه های خوب و درس خونی هم بودیم نقشه مون گرفت و خاواده خیلی راحت موافقت کردند که خونه بمونیم.

سرشب بود که همه خداحافظی کردند و سوار ماشین شدند. مامانم چندتا توصیه ایمنی کرد و گفت که غذا براتون میارم و اگر گشنه شدید زنگ بزنید و از این صحبتها. رفتند و من سریعا پشت در قفل انداختم. پرده راهرو رو کشیدم. برگشتم توهال دیدم معراج داره از آیفون گوش میده به صدای توی کوچه، آیفون رو گذاشت و گفت " رفتن! بجنب!". کابل سه فیش دستگاهی که به تلویزیون هال وصل بود رو پدرم قایم کرده بود تا برادرا و خواهر بزرگترم اول درس بخونند بعد بشینند پای فیلم. ولی ما یک کابل دیگه داشتیم. خودمون از ویدئوی توی مدرسه کنده و سه روزی میشد که توی اتاق پنهونش کرده بودیم. معراج دوید سر صندوق فلزی سبزرنگ مخصوص فیلمها. نوار اصلی تایتانیک رو ورداشتیم و گذاشتیمش داخل دستگاه. من علاقه داشتم اقلا ادای فیلم دیدن دربیاریم و فیلم رو نزنیم جلو. معراج اصرار کرد که "وقت نداریم فیلم رو هم که قبلا دیدیم، بزن بره جلو!" و منم قبول کردم. اولین صحنه اونجایی بود که جک داشت از رز نقاشی لختی میکشید. دهنمون وا مونده بود. عجب صحنه ای بود. خشکمون زده بود تموم مدت تا تموم شد. دوباره و سه باره زدیم عقب و یک دل سیر کیت وینسلت کافر جهنمی رو دید زدیم. یکم که هیجان و ترس اولیه مون فرو ریخت. بقیه جاهای فیلم رو هم نگاه کردیم. هنوز وقت بود و معراج با نیش باز پیشنهادش رو مطرح کرد " سرباز جهانی رو بذار". این یکی خیلی فیلم خطرناکی بود. کلا فیلم هایی که ژان کلود ون دام توش بازی میکرد از طرف مامان برای ما دوتا ممنوع بود. هم خشونت زیادی داشت و هم قهرمان فیلم توی هر فیلمی که بود خلاصه چندین صحنه قهرمانانه هم خلق میکرد و این یکی رو هنوز بابام وقت نکرده بود به قول خودش تمیز کنه.

اول به بهونه اجازه گرفتن از خواهرم برای استفاده از لاک غلط گیرش زنگ زدم خونه عموم تا بفهمم کی برمیگردند. خواهرم گفت هنوز غذا نخوردیم. وقت به اندازه کافی بود. اومدیم فیلم رو عوض کنیم که حواسمون نبود روی دور تنده و معراج زد که فیلم بیاد بیرون. تصویر برفکی شد، چندتا صدای ناجور اومد و پشت بندش صدای باز شدن فیلم توی دستگاه. انگار آب یخ ریختند روی ما دوتا. از ترس حرف نمیتونستیم بزنیم. دستگاه و کشیدم بیرون و داخلش رو نگاه کردم که دیدم بــــــــلــــــــه! فیلم توی دستگاه باز شده و گره خورده بود. مکافاتی که هنوز تصویرش جلوی چشممه. یکخورده همونجا نشستیم و بالا و پایین کردیم. هردو ساکت و توی فکر بودیم. ترسیده بودیم ولی دنبال راه چاره بودیم. اینجور مواقع خیلی باهمدیگه بحث نمیکردیم. من میدونم معراج چطوری فکر میکنه و اونم طرزکار ذهن منو میدونه. هردو به این نتیجه رسیدیم که اصلا و ابدا نباید موضوع لو بره. فقط و فقط یک راه داشتیم، رو کردم به معراج گفتم "بیا درستش کنیم". معراج رفت پیچ گوشتی آورد و در بالای دستگاه رو باز کردیم. خود یواشکی فیلم نگاه کردن و دروغ گفتن یک طرف، فیلم توی دستگاه یک طرف. تایتانیکی که پر از صحنه بود رو با کابل خودمون یواشکی نگاه کرده بودیم و گندش دراومده بود. همون موقع قسم خوردیم که اگه این داستان به خیر گذشت دیگه هیچوقت از تایتانیک و سربازجهانی حرف نزنیم.

با احتیاط کامل فیلم رو کف هال باز کردیم. در دستگاه رو مثل اولش بستیم و شروع کردیم به باز کردن گره یک فیلم سه ساعته که تقریبا همه ش باز شده بود. من آروم پیچ نوار رو میچرخوندم و معراج هدایتش کرد تا تمام فیلم جمع شد رفت داخل که یکهو صدای ماشین توی کوچه اومد. معراج سمت من نگاه کرد و من سمت در. بدون یک کلمه حرف، خیلی حساب شده و هماهنگ، من کابل رو دراوردم و دستگاه رو گذاشتم سرجاش، معراج رفت توی اتاق و فیلم و صندوق رو برگردوند جای اولش. من پرده هارو کشیدم و پیچ گوشتی رو بردم تو انبار، معراج دفتر و کتابامون رو پهن کرد وسط پذیرایی و همونجا نشست. من شبکه تلویزیون رو عوض و خاموشش کردم. کنترل هارو گذاشتم جای قبلی و پریدم بالا پیش معراج مشغول درس و بحث و علم. مامانم اومد داخل سلام کرد. بقیه هم اومدن و سلام کردند و رفتند توی اتاقاشون. هیچکس هیچی نفهمید. خواهرم یکهو پرسید "لاک غلط گیر رو پیدا کردی؟" گفتم "آره مرسی، گذاشتمش سر جاش استفاده نکردم." خواهرم با تعجب گفت" آره استفاده هم نمیتونستی بکنی خشک شده".

پایان