غلیظ شدن بی شعوری ها



فردا بعد از یک سال دارم برمیگردم شرکتی که قبلا دو سالی توش کار کردم. زمانی که بهم مجدد زنگ زدن خیلی شک داشتم. بعد از چند ماه سر کار نرفتن و کار کردن به صورت فریلنسری حالا اینکه باز بخوای ۸ صبح تا ۵ بعد از ظهر بشینی تو یه شرکت کار کنی خیلی سخته . انقدر سخته که این چند روز که بهش فکر کردم تصویر یک سگ میاد که با قلاده به زور یه جا بستنش. اره خودم هم دارم اون سگه تصور میکنم که خیلی بیچارست و بالاخره یه روزی پاچه یکی رو میگیره.شرکت خوبی بود و تو شرکت هایی که تا حالا کار کردم همیشه میگم یکی از بهترین جاهایی بود که توش بودم. ولی انقدر امروز ناراحت بودم که به جای اینکه به کار فکر کنم به این فکر میکردم که چطوری باید ۹ ساعت تو یه اتاق با چند تا ادم دیگه دووم بیارم. ساعت کاری مزخرف! بارها شده از ساعت ۵ صبح شروع به کار کنم و ۱۲ ظهر از روی صندلی پاشم و کلی هم از نتیجه راضی باشم. یا حتی بوده روزهایی که ۱۵ ساعت کار کردم ولی بعدش خسته نباشم. ولی حالا فکر کن باید ۲ ساعت صبح و ۲ ساعت غروب وقت تلف کنی تو ترافیک مزخرف تهران که بخوای خودت رو برسونی سر کار یا خونه. چرا انقدر نفهم و بیشعور هستیم که فکر میکنیم کار کردن یعنی اینکه تو شرکت خودت رو روزی ۸ ساعت نشون بدی. وقتی شغلت جوریه که میتونی تو شرکت نباشی چرا اصلا شرکت باید هزینه کنه! یا چرا باید خستت کنه؟ ما که استاد استفاده از هر چی نرم افزار به روز دنیا هستیم. خب لعنتی یکی از همین ها رو بردار واسه مدیریت دورکاری ها. زمانی که منابع انسانی حرف میزنه خوب بلده از نسل Y حرف بزنه ولی تو عمل که میاد قوانین شرکت ها با تامین اجتماعی و جهاد کشاورزی هیچ فرقی نداره.خوب بلدیم از تیم سازی حرف بزنیم ولی به عمل که برسه برای صحبت با واحد دیگه باید اجازه گرفت.چند سال اخیر خسته شدم از اینکه تو هر شرکتی رفتم همش شکایت از عملکرد پایین داشتن چون فکر میکنن که مثلا برنامه نویس هاشون کاری جز سیگار کشیدن ندارن و من خسته شدم انقدر توضیح دادم که برنامه نویس ها بچه های مالی نیستن. خسته شدم از اینکه میرم تو یه پروژه ای که ادعا میکنن بچه هاش دارن پول الکی میگیرن و وقتی بررسی میکنم میبینم این شرکته که داره ** الکی میزنه. خسته شدم از اینکه به ادم ها بفهمونم وقتی خودت نمیدونی به چی میخوای برسی چطوری انتظار داری بقیه به چیزی برسن که تو میخوای. خیلی سادست!! انقدر ساده که هر احمقی میفهمه.

هر روز که میگذره حجم بی شعوری خیلی بیشتری رو دارم دور و برم تجربه میکنم. چند سال پیش اینجوری نبود انگاری آدما الک شدن بی شعوری ها غلیظ تر شدن.