وقتی وارد فصل پونزدهم باشگاه محتوا شدم، خیلی حس عجیب و غریبی داشتم. اصلاً نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته. همیشه از دیگران میشنیدم که دوره خوبی بود، اما هیچوقت دقیقا نمیگفتن چطور تغییر میکنی، چطور میتونی با دیدگاه جدیدی به همه چیز نگاه کنی. میدونی چی میگم؟ اون لحظه فکر میکردم شاید فقط یه سری تکنیکهای جدید یاد میگیرم و همین.
اما وقتی شروع شد، همه چی به طور شگفتانگیزی تغییر کرد. خیلی زود فهمیدم که این دوره اصلاً فقط یک کلاس معمولی نیست. اینجا یک مسیر کشف خودم بود. همیشه از خودم میپرسیدم: «آیا میتونم اینجا چیزی یاد بگیرم که زندگیمو تغییر بده؟» و با هر قدمی که میبردم، جواب این سوال به طرز عجیبی مثبت بود، حتی وقتی همه چیز سخت میشد و بهترین نکته اش تغییر دیدگاه من بود.
یاد گرفتم که محتوا فقط به این نیست که اطلاعات درست بدی، باید احساسی که پشت هر جمله هست رو منتقل کنی. هیچ وقت به این فکر کرده بودی که چرا بعضی محتواها تو رو جذب میکنه و بعضیها نه؟ چرا یه نوشته ساده میتونه تو رو درگیر کنه؟ همه اینا به احساسات و اشتیاقی که پشت کلمات هست ربط داره، نه فقط به اطلاعاتی که میدی. این یه نکته بود که توی دوره یاد گرفتم و اصلاً نمیدونستم چقدر میتونه تاثیرگذار باشه.
اونجا همه چیز متفاوت بود. یاد گرفتم که چطور از اشتباهات خودم و دیگران استفاده کنم. یاد گرفتم که هیچچیز نمیتونه بیشتر از همکاری و همفکری با آدمهای مختلف بهت کمک کنه. همه این تجربیات بهم یاد داد که حتی در مسیر یادگیری هم میتونی همدیگه رو همراهی کنی. وقتی به همه چیز نگاه میکنم، میبینم که اصلاً فکر نمیکردم اینقدر یاد بگیرم. هیچ وقت فکر نمیکردم این دوره بتونه به این شکل تغییرات بزرگی توی دیدگاه من ایجاد کنه.
حالا که دارم به این همه تغییرات فکر میکنم، میبینم که این دوره فقط یه کلاس ساده نبود، این یه سفر بود. سفری که یاد داد چطور از اشتباهات خودم درس بگیرم و چطور در نهایت به خودم اعتماد کنم. حالا میپرسم: اگه این دوره رو نمیرفتم، آیا امروز اینطور به خودم ایمان داشتم؟ قطعا نه!
ولی در آخر من به غیر از این که به پادشاه دست دادم، باهاش همنشین شدم!
پ.ن: الان خیلی احساساتی نوشتم، یکم که بگذره ریز جزئیات و ابعاد مارکتینگیش رو براتون میگم و در نهایت مسیر بسیار قشنگی بود و این تازه شروع یک پایانه برام.
(منتظر باشید بعد از تحویل پروژه اصلی، براتون آپدیتش میکنم)
#باشگاه_محتوا