
گاهی وقت ها باید یادمون بمونه که یک سری تصمیم ها رو چرا گرفتیم...
وقتی به عقب بر می گردم و به تصمیم هام نگاه میکنم همیشه به خودم حق میدم. و این باعث میشه حسرت های زندگیم کم باشه. اگر کسی رو از زندگیم حذف کردم و دیگه باهاش حرف نزدم. اگر کسی رو عزیز کردم...احترام خاصی یا حس علاقه خاصی که به یک نفر داشتم بی مورد نبوده. هیچ وقت تصمیم هام اشتباه نبوده. اون ادم بارها و بارها ثابت کرده که حس ششمم (یا شعور کیهانی-عقلم) درست قضاوت کرده.
اما گاهی لازمه دوباره به یاد بیارم که چرا انجامش دادم...
با یک نفر قهرم. بیشتر از 1.5 ماه میشه...یا بیشتر (؟)
یادم نمیاد. داستان این بود که عصبانیم کرده بود و من دهنمو باز کردم و هرچی در می اومد گفتم.
متاسفم؟ اره.
عذرخواهی کردم؟ خیر
چرا؟؟
من میدونم به بی احترامی حساسم ولی اون نمیخواد بفهمه که این خط قرمز منه. هیچ وقت نمی تونم پیش بینی کنم جواب بی احترامی رو چطور میدم ولی قطعا جواب میدم.
تا حالا بهش با ارامش گفتی بهت احترام بذاره؟
نه!
چون من خودمم مشکل ارتباطی دارم!
آره...
داستان از یه بی احترامی شروع شد. هر دفعه که تکرارش میکنه یادم میاد. حتی وقتی قهر هستیم هم غیر مستقیم بهم بد و بیراه میگه. کثیف بودن دهنش رو نمی تونم ببخشم. نه با محاسبه گذشته شخصیش. نه با حقی که به گردن من داره. نه با بی اعصاب بودنش. نمی تونم تو محاسباتم با چیزی درش ببرم.
رابطمون همینجوری می مونه. سرد و بی تفاوت.
میدونم قهر کردن مکروه و محکومه. اونم با ادمی که بهت نزدیکه. اما من برای حفظ عزتم نمیخوام ادامه بدم. کم بود این همه سال شکستن عزتم ؟ لیاقت من واقعا اینه؟ من حتی خودمم با خودم اینقدر بد صحبت نمی کنم.
تو هیچ وقت نترسیدی که عزیزانت بخاطر رفتار بدی که داری رهات کنن؟
حتی با اینکه پدر و مادرت رو تو بچگی از دست دادی؟
من رهات کردم. دیگه به چه زبونی باید به خودمون بفهمونم؟
من اهمیت زیادی نمیدم که خوشحالی یا ناراحت. چی خریدی و چی پوشیدی...چه حسی داری. اصلا حضور داری یا نه...مریضی یا سالم...واقعا اهمیت نمیدادم وقتی دیشب داشتی گریه می کردی. شاید کنجکاو بودم که چی شده اما دلم نمیخواست دلداریت بدم. دلم میخواست حتی شدید تر گریه کنی. دلم میخواست متاسف باشی برای تمام بدی هایی که به من کردی ولی میدونستم گریه ات به من ربطی نداره.
تصور میکنم تو مردی. تصور می کنم هیچ وقت نبودی. چون میدونم تو هیچ وقت درست نمیشی...حاضر نیستی تمام غروری که حمل می کنی رو یک لحظه زمین بذاری و هر دفعه به من میگی مغرور.
شاید مغرور باشم. شاید خود رای باشم. شاید هرچیزی که به ذهنت میاد باشم...
اما روی کاغذ و تو عمل... من اون کسی نیستم که حرف هیچ کس رو نمیشنوه. حتی توصیه به سلامتی...من با تمام کسانی که دوستشون دارم مثل یه تیکه آشغال حرف نمیزنم.این تویی که اینطور هستی. خزعبلات و انگ ها و فحاشی هاتو ببر پیش کسی که براش نقش ادم خوب رو بازی میکنی...ببین میتونه تحملت کنه یا نه.
دو هفته اول تو فشار بودم و سکوتت اذیتم می کرد. حس می کردم چیزی رو از دست دادم...اما الان همه چیز عادی شده. سرد شده. اون نخ نامرئی بین مون از بین رفته. شاید خدا واسه همین میگه قهرتون نباید طول بکشه. الان که فکر میکنم...شاید من هیچ وقت دوستت هم نداشتم. فقط بر حسب عادت در کنار هم قرار گرفته بودیم...
مطمئنم روزی که بتونم تحمل کنم داری بهم توهین میکنی و به خودم نگیرم رابطه رو از سر می گیریم. نه چون دوست دارم که برگردم... برای فرار از حس گناه لعنتی ای که دارم.
تا اون موقع بر سر قبری که برات ساختم - با اینکه میدونم توش خالیه- به یاد گذشته ها نه گریه...شاید سکوت میکنم