خودمونی نوشت٢: اینجا چراغی روشن است...


این روزها که همه چیز از رنگ و لعاب افتاده و جادوگر شهر اُزِ بیرون پریده از داستان، گرد خاکستری اش را بالاخره روی سر شهرم و مردمش پاشیده، تصمیم گرفتم زندگی کنم؛ بله. چیزی که تا قبل از این هم بارها و بارها در حال انجام دادنش، حتی به غلط، بودم. درست همین روزها که مردمان شهر نفرین شده من خودشان را از همه چیز محروم کرده اند، مستاصل و درمانده از روزگار می خواهم عمری که هیچگاه باز نمی گردد را زندگی کنم. ماهی که سه روز از آن را پشت سر گذاشته ایم، ماه من است. همان ماهی که تعداد سال های زندگی ام در آن افزایش می یابند. مگر چندبار می شود ٢٢ ساله بود. آن هم حالا که تنها چند روز برایم فرصت باقی است. برای کسی چون من که دلخوشی های زندگی اش از تعداد انگشتان یک دست بیشتر نمی شوند، فوتبال جایگاه ویژه ای دارد. همان پدیده ای که این روزها رفته و کنج لیست تحریم های مردم شهر خاکستری من جا خوش کرده. من اما این پدیده را تحریم‌ نکرده و نمی کنم چون معتقدم خود زندگی است. بالا و پایین هایش، شادی و غم هایش، شکست ها و پیروزی هایش. زیاد نیستند جام های جهانی مانده در این حافظه. اولینش ٢٠٠٢ بوده که نمی توانسته در ذهن بگنجد. کودک دو ساله را چه به فوتبال! از آنجا که جام های جهانی هر چهارسال یکبار برگزار می شوند، بعدی اش قطعا ٢٠٠۶ خواهد بود که از بد روزگار حافظه این کودک ۶ ساله هم همراهی اش نمی کند. تاریخچه حضور اینجانب به عنوان تماشاگر جام های جهانی از سال ٢٠١٠ و در ١٠ سالگی آغاز می شود. قدمت نویسنده تنها به ۴ جام جهانی بر می گردد. از بد روزگار و چرخش کج و مَعوَجش این آخری افتاد در مبارزات مردم شهر خاکستری. نویسنده اما تمام زندگی اش را فدای فوتبال کرده و توان گذشتن از آن را ندارد. به اضافه اینکه از افزایش اعداد سن نیز به شدت در هراسان است. مبارزه برای رسیدن به خواسته ها صحیح ترین و زیباترین آرمانی است که هر مردمی می تواند در سر پرورانده و در عالم واقع به حقیقت بدلش کند. زندگی اما کرکره مغازه نیست که هروقت خسته شدی پایینش آورده تا نفسی تازه کنی. زندگی همان قطار بی ترمز است که اگر خودت را از رساندن و دویدن پا به پایش محروم کنی، یک لحظه هم برایت ترمز که نمی زند هیچ، به پشت سر نگاه هم نخواهد کرد. این نفسی که می آید و می رود مزید بر علت شده تا اندک زمان زنده بودن را بی آنکه خود را از عجایبش محروم کنیم، زندگی کرده و با یک پاس دقیق به دست نیستی برسانیم.

پ ن: این دلنوشته بعد از دیدن توئیت ها و نوشته های سایرین مبنی بر تحریم جان جهانی نوشته شده و صرفا عقیده شخصی نویسنده است. به امید چشیدن طعم شیرین آزادی در سراسر جهان هستی.